مبادا روحانیت را تنها بگذارید

مبادا روحانیت را تنها بگذارید

شهید شهبازی در وصیت‌نامه خود آورده است: ای همه‌ كسانی كه سفارشم به گوش و ديده‌تان خواهد رسيد، مبادا روحانيت را تنها بگذاريد، بدانيد كه تمام تلاش ابرقدرت‌ها در از بين بردن اسلام، روبروی روحانيت قرار دارد.

کد خبر: ۲۴۴۴۷۵

تاریخ انتشار: ۳۱ خرداد ۱۳۹۶ - ۱۳:۱۹ - 21June 2017

به گزارش خبرنگار ساجد، شهید «محمود شهبازی» سال 1337 در اصفهان چشم به جهان گشود. وی فعالیت‌های مذهبی و سیاسی خود را از دوران دبیرستان شروع کرد. شهید شهبازی در اسفند 1357، به نهاد نوپای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوسته و به عضویت رسمی این نهاد انقلابی درآمد. پیش از آغاز عملیات فتح المبین، به مسئولیت معاونت تیپ 27 محمد رسول الله (ص) برگزیده شد. شهید شهبازی 2 خرداد 1361، در آستانه فتح خرمشهر در عملیات بیت المقدس، بر اثر اصابت ترکش خمپاره، به شهادت رسید.

وصیت‌نامه شهید «محمود شهبازی»

بسم رب الشهدا والصدیقین

ان الله اشتری من المومنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه يقاتلون فی سبيل الله فيقتلون و يقتلون ... فاستبشروا ببيعكم الذی بايعتم به و ذلک هو الفوز العظيم.

همانا خداوند از مومنان جانشان و مالشان را خريد و در مقابل سرای بهشت را قرار داد و مومنان می‌جنگند. در راه خدا می‌كشند و كشته می‌شوند. پس شاد باشيد به معامله‌ای كه سود نموديد و اين است آن رستگاری بزرگ.

خداوندا! توفيق عطا فرما كه از جمله كسانی باشيم كه خود بشارت به آن‌ها داده‌ای كه در اين معامله شركت جويند و ای كه جز تو كس ديگر ندارم. «الهی و ربی من لی غيرک».

از تو خواهانم كه زندگيم را زندگی محمد (ص) و مردنم را مردن محمد (ص) قرار دهی.

«الهم اجعل محيای محيا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد»

وقتی كه در زيارت عاشورا ميیخوانيم كه:

«يا اباعبدالله انی سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم الی يوم القيامه»

ای حسين (ع) من آشتيم با كسانی كه با تو آشتيند و در جنگ و ستيزم با كسانی كه با شما در جنگند. (زيارت عاشورا)

چگونه می‌توان در هر زمان در كنار گود نشست و دست از ياری فرزندان حسين كه بيش از هزار سال در شكنجه و تبعيد بسر می‌بردند، فرو بست، مگر می‌شود مسلمان بود و از رسول اكرم (ص) تبعيت نمود و دوستدار حسين (ع) نبوده باشيم. تشيع علوی را برگزيده باشيم اما روحانيت را كنار گذارده باشيم. بگذريم، ابدا روحانيت با آن مشخصه‌های بارزی كه در هر زمان داشته از كلينی‌ها گرفته تا خمينی (ره). هر زمان حافظ اسلام بوده‌اند و ان‌شاءالله تا انقلاب مهدی (عج) خواهند بود.

اولين سفارش كه بعنوان وصيت دارم همين كلمه است روحانيت، آخوند، ملا، طلبه، چقدر اين كلمات ارزش دارد و معنا، ای همه‌ی كسانی كه سفارشم به گوش و ديده‌تان خواهد رسيد، مبادا روحانيت را تنها بگذاريد، بدانيد كه تمام تلاش ابر قدرت‌ها در از بين بردن اسلام، روبروی روحانيت قرار دارد. شاهد اين مدعا را در اسناد لانه جاسوسی بخوانيد كه چقدر آمريكا از ملا می‌ترسيد، با يک نمود عينی در همين صد سال اخير ببينيد هر جا كوچک‌ترين حركت، قيامی، جنبشی شده با رهبری همين روحانيت بوده، قيام سيد جمال الدين اسدآبادی، نهضت و جنبش تنباكو، قيام ميرزا كوچک خان جنگلی، قيام شيخ محمد خيابانی، نهضتی كه ميرزای اول در عراق آغاز نمود و با يک فتوا، مردم با بيل استعمار انگليس را بيرون راندند، نهضت شيخ محمد عبده، نهضت اخوان ‌المسلمين با رهبری حسن البناء و سيد قطب، جنبش مشروطيت، با رهبری آيت الله طباطبائی و بهبهانی و الی آخر، تمامی اين‌ها با رهبری روحانيت بوده و دقت اين سخن امام را بياد می‌آورم كه چرا می‌خواهند اين قدرت را بشكنند. شكست روحانيت، شكست اسلام است، بفكر می‌افتم كه چرا؟ چرا؟

من خود امام عزيز و رهبر انقلاب را هم در يک جريانی بنام روحانيت می‌بينم، نه مانند آن گروه منحرف كه امام را تنها می‌بينند، من استمرار حركت انبياء را ولايت فقيه می‌دانم و برايم مشخص شد و باز به شما برادران و خواهرانم گوشزد می‌كنم كه روحانيت را كنار مگذاريد.

سفارش دوم من درباره سپاه می‌باشد به عنوان بازوی مسلح ولايت فقيه و روحانيت:

بايد سپاه آن چنان شود كه پاسداران بعنوان فريضه واجب خدمت نمايند، نه به عنوان شغل، چرا كه اين دو بازوی ولی فقيه سپاه و روحانيت شغلی ندارد و نبايد سپاهی بودن و روحانی بودن را شغل حساب نمود، چقدر ابرقدرت‌ها از اين سپاه نو پا می‌ترسند، چرا كه برادر سپاهی به عنوان فريضه وارد سپاه می‌گردد، نه حق ماموريت می‌خواهد نه فوق‌العاده بدی آب و هوا، بلكه هر كجا كه سخت‌تر باشد وارد می‌شود كه اجرش عظيم‌تر است.

قبلا اگر ترس ما از ليبرال‌ها بود كه مبادا خط امام را خدشه‌دار كنند، اكنون ديگر ليبرال‌ها به زباله‌دان تاريخ افتاده‌اند و انقلاب سوم هم پيروز شد. منافقين كه در تدارک بودند كه پس از حيات امام نهضت را منحرف نمايند زودتر روی آب آمدند و رو در روی ملت مسلم قرار گرفتند، تلاش تمامی شما بايد اين باشد كه ريشه منافقين بدتر از كفار را بركنيد و در اين صورت آمريكا بايد تا صدها سال گورش را گم كند و دست از ايران بشويد و منتظر باشد كه ديگر ما به سراغ او برويم.

پدر و مادرم! از اينكه زحمات بسيار در تربيت فرزندتان كشيديد، اميدوارم كه خداوند اجرتان را افزون‌تر دهد، من خود به ياد دارم كه قرآن را در دامان مادرم فرا گرفتم و با بيل پدرم رنج‌ها را چشيده‌ام.

پدر جان تو خود بهتر می‌دانی كه دنيا دار فناست و آخرت مسلما بهتر است و باقی كه:

«الدنيا دار الفناء و الاخره خير وابقی».

مادر جان! سفارشی كه به شما دارم در مورد خواهرم است كه دلم می‌خواست ايشان بعد از تمام كردن كلاس نهم به قم برود. ان‌شاءالله كاری كن كه او اين عمل را انجام دهد و سفارش عظيم‌تری كه به شما دارم مادرم، چون خودت فرزند يک روحانی بوده‌ای، دلم می‌خواهد كه تو مرا بخاک بسپاری و حتی پدرم خاک و گل بروی قبرم بريزد تا همه بدانند كه شما سرشار از شوق هستيد و ايمان.

فاميل بداند كه بايد فرزند بدهد و ابرقدرت‌ها بدانند كه با شهيد دادن خانواده‌ها حركت انقلاب تندتر می‌گردد و چرخ‌های آن سريع‌تر.

كتابخانه‌ای كه دارم، بعد از اين علی آقا پسر خاله‌ام كتابخانه را يک‌دست نمايد، كتابهای منحرف را من تنها برای تحقيق آن جا گذاشته‌ام و هدف ديگری در كار نبوده. اين كتاب‌ها را پسر خاله‌ام كه می‌دانم با من هم خط بوده بردارد و در جای مناسب استفاده كند و در اختيار خواهرم و بردارم و بقيه قرار دهد.

خدمت برادرم عباس آقا پس از برگشت سلام برسانيد، دلم می‌خواهد كه ايشان در سپاه پاسداران خدمت نمايد چرا كه محيط قابل رشد برای فرزندان انقلاب است و مسئوليت خواهر و برادر و فرزندان خواهر و برادرانم را به عهده ايشان می‌سپارم. علاقه‌مندم كه ان‌شاءالله شما كتاب‌های استاد شهيد مرتضی مطهری را به آن‌ها بياموزيد و خط فكری و سياسی شهيد مظلوم بهشتی را بيان كنيد و به آن‌ها يک رشد بنيادين بدهيد.

پس انداز من از 2 سال معلمی كه داشتم و مدتی زمانی كه در سپاه بودم پيش دايی‌ام می‌باشد. از اين‌ پس‌انداز چون چند سالی است كه پدر و مادرم به مشهد نرفته‌اند زيارت مشهد بروند و بقيه‌اش هم تصميمش با پدرم می‌باشد.

ضمنا موتوری هم در تهران دارم، تصميم در مورد موتور را به عهده حاج‌ آقا پرورش می‌گذارم.

وصيت‌های زيادی در زمان‌های مختلف نوشته‌ام اين وصيت را كه كامل‌تر از همه می‌دانم و فقط كافی است همين را عمل نمائيد.

در خاتمه آخرين كلمات را به نگارش درمی‌آورم:

برادران فقط بايد به فكر اسلام بود و بس و برای ياری اسلام بايد اكنون از روحانيت و سپاه ياری جست و امام را ياری كرد و بايد بدانيم كه به قول قرآن:

«ماعندكم ينفد و ماعندالله باق

ماتنفقوا من شیء فی سبيل الله يوف اليكم»

درود بر شهيدان اسلام بخصوص شهيد مظلوم شهيد آيت الله بهشتی.

برقرار باد پرچم اتحاد جمهوری اسلامی به رهبری امام خمينی (ره)

فرزند شما محمود شهبازی

11 آذر 1360 مطابق با عيد فطر

 

 

انتهای پیام/ 181


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 31 خرداد 1396  ] [ 06:07 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

مسیر هدایتی که یک شهید، به خواهرش معرفی کرد

مسیر هدایتی که یک شهید، به خواهرش معرفی کرد

شهید آهور در وصیت‌نامه‌اش آورده است: فکر کن راجع به کسانی‌که من را کشته‌اند و با آن‌ها دشمنی بورز و بعد بیاندیش راجع به افرادی که با آن‌ها همکاری می‌کنند و آن‌ها را تایید می‌کنند و با آن‌ها هم بجنگ مسلما خدا هدایتت خواهد کرد. تو خیلی قدم‌ها به خیلی سوها رفته‌ای. به خاطر من هم که شده بیا و یک قدم بطرف خدا برو و حتما هدایت خواهی شد.

کد خبر: ۲۴۴۰۱۳

تاریخ انتشار: ۲۸ خرداد ۱۳۹۶ - ۱۵:۰۰ - 18June 2017

به گزارش خبرنگار ساجد، شهید «ساسان آهور» 12 مرداد سال 1341 در تهران دیده به جهان گشود. وی تحصیلاتش را تا مقطع دیپلم ادامه داد. شهید آهور با آغاز جنگ تحمیلی به عضویت سپاه در آمد و عازم جبهه شد. شهید آهور در 6 مهر سال 1360 به درجه شهادت نائل آمد.
 

وصیت‌نامه ساده یک شهید 

 

وصیت‌نامه شهید «ساسان آهور»

 

هر که در این بزم مقربتر است

جام عذاب بیش به دشمن دهد

        وصیت‌نامه 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اگر پیامبر داشتن وصیت‌نامه را هنگام مرگ واجب نکرده بود؛ شاید هرگز این‌ را نمی‌نوشتم.

اموالی که دارم: مقداری پول پیش بچه‌ها دارم که اگر به آنها احتیاج نداشتند آنها را به حساب دولت جمهوری اسلامی بریزید.
هر که هم از من ادعای طلب کرد به او بپردازید.

 

اما با افراد:

 

بابا و مامان، این را حتمی می‌دانم که خدا صبر به شما عطا خواهد کرد. هر چه به شما زحمت دادم و شماها مرا بزرگ کرده‌اید و این‌طور مرا بار آورده‌اید.

 

لیدا، نمی‌دانم چقدر از این‌که من بمیرم ناراحت می‌شوی، اما فکر کن چه کسی برادر ( شاید بد تو را) کشته؟ آیا به‌غیر از بدست کافران و مشرکان و منافقانن کشته شده‌ام؟

 

می‌توانی از اینجا شروع کنی. فکر کن راجع به کسانی‌که من را کشته‌اند و با آن‌ها دشمنی بورز و بعد بیاندیش راجع به افرادی که با آن‌ها همکاری می‌کنند و آن‌ها را تایید می‌کنند و با آن‌ها هم بجنگ مسلما خدا هدایتت خواهد کرد. تو خیلی قدم‌ها به خیلی سوها رفته‌ای. به خاطر من هم که شده، بیا و یک قدم بطرف خدا برو و حتما هدایت خواهی شد.

 

سیما، من خیلی از چیزهایی که دارم از تو دارم. همیشه از تو انتظار دعا دارم.

عزیز و حاج علی آقا، شما هم مرا ببخشید، مسلما خدا بار بزرگی را از روی دوشم خواهد برداشت.

 

به همه بگویید، بدی‌هایی که از من دیده‌اند ببخشند، این‌ها همه‌اش امتحان است.

خدایا ما را در این امتحان سربلند بیرون بیآور، خدایا جان بی‌ارزش را بگیر و آن‌را قبول کن و اسلام و مسلمین را حفظ کن و به عمر امام است ما بیفزا.

     التماس دعا 

  یاسر      

انتهای پیام/ 111 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 29 خرداد 1396  ] [ 12:48 ق.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

به دخترم بگو مانند زینب باید برایم زینبی كند

به دخترم بگو مانند زینب باید برایم زینبی كند

سردار شهید سید حسین گلریز در قسمتی از متن وصیت‌نامه خود می‌نویسد: به دخترم بگویید که مانند زینب باید برایم زینبی كند، زیرا یكی از دلایل نامگذاری او به این اسم و نشانی، همین بوده است.
کد خبر: ۲۳۹۸۶۱
تاریخ انتشار: ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۰۰:۳۲ - 20May 2017
 

به دخترم بگو مانند زینب باید برایم زینبی كندبه گزارش خبرنگار دفاع پرس از مازندران، سردار شهید «سید حسین گلریز»، سال 1338 در «بابل» متولد شد و در تاریخ 61/02/10 در اهواز به شهادت رسید.

متن وصیت‌نامه این شهید والامقام را در در ادامه می‌خوانیم:

بسمه تعالی

وصیت‌نامه اینجانب سید حسین گلریز، متولد 1338، به شماره شناسنامه 118 صادره از بابل، محل تولد بابل، نام پدر سید مهدی.

از آنجایی كه وصی هر شخصی باید از مؤمن‌ترین افراد تعیین شود، بنده حقیر «عباس جلالی» یعنی برادر خانم و بعد از اوی عنی در عدم حضور او برادر خانم دیگرم «علیرضا جلالی» را وصی خود قرار می دهم و با التماس و معذرت می‌خواهم كه آن‌ها با رضایت كامل این بار مسئولیت را طبق مسئولیت شرعی پذیرفته و بدان عمل نمایند.

1- تا آنجایی كه می‌توانند سعی كنند كه نماز و روزه مرا بوسیله حقوقم یا جایی دیگر تهیه كرده و پرداخت نمایند، مدت حداقل چهار سال و حداكثر آنرا خودتان می‌دانید.

2- چهار گوسفند نذر كردم كه به گردنم می‌باشد، در ضمن چون دو تا از این چهار گوسفند را در كودكی یعنی بلوغ نذر كرده‌ام شما از حاج آقا روحانی سوال كنید كه واجب است بدهید یا خیر.

3- مقداری پول به قرض الحسنه بدهكارم آن را پرداخت نماید .

4- اگر می‌توانید به هر مقداری كه در توان هست به فقرا پول بدهید تا اگر به كسی پول خرده بدهكاربودم تلافی شود.

5- اگر نمی توانید پول نماز، روزه، گوسفند و غیره را همه با هم حساب كنید از حاج آقا روحانی سوال كنید كه شما را راهنمایی كند.

6- كتاب‌هایی كه متعلق به بنده می‌باشد را می‌توانید استفاده كنید، منتهی آن‌ها را دوباره برگردانید تا وقتی كه فرزندم بزرگ شد از آن‌ها استفاده کند، زیرا می‌خواهم وقتی كه بزرگ شد به وسیله كتابهایم خط فكری مرا در یابد كه آن خط فكری روحانیت در اصل اسلام و ولایت فقیه است.

7- دخترم اگر به خواست خدا بزرگ شد، او را به كسی بدهید كه عاشق امام و ولایت و روحانیت باشد، زیرا همچنین كسی صد در صد متقی و عاشق و مؤمن به خداست.

8- اگر دخترم بعد از تحقیق خیلی خیلی زیاد به عقد یک شخصی درآمد و بعد از ازدواج شوهرش منحرف از خط اسلام در آمد یا منافق بود فوری دخترم باید از او كناره بگیرد.

9- شوهر دخترم باید از روحانیت باشد یا اگر نشد از هر قشری که هست باید متقی باشد.

10- به دخترم بگویید مانند زینب باید برایم زینبی كند، زیرا یكی از دلایل نامگذاری او به این اسم و نشانی همین بوده است.

11- تمام وسایل خانواده و حقوقم متعلق به خانم عزیزم و فرزندم است، ولی به مقداری كه سپاه تعیین كرده و به حقوقم افزوده بود متعلق به پدرم می‌باشد.

12- همه و همه موظفند كه از زن و فرزندم مانند خودم نگهداری و حمایت كنند.

13- فرزندم متعلق به مادرش بوده و او موظف است كه كاملا در تربیت و سلامتی و مسیر اسلامی‌اش دقت كرده و از روحانیت و مومنین  و مومنات در تربیتش كمک بگیرد و از چهار سالگی دختر را با مقنعنه و چادر بپوشاند.

انتهای پیام/


ادامه مطلب
[ شنبه 30 اردیبهشت 1396  ] [ 06:39 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

وصیت‌نامه شهیدی که چراغ راه یک ملت است

وصیت‌نامه شهیدی که چراغ راه یک ملت است

«شهید هاشم جلوداریان بیدگلی» از شهدای خطه کویر است که تنها فرازی از وصیت نامه وی می تواند چراغ راه یک ملت باشد.

کد خبر: ۲۳۷۳۰۹

تاریخ انتشار: ۰۸ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۱۲:۴۳ - 28April 2017

وصیت نامه شهیدی که چراغ راه یک ملت است

به گزارش خبرنگارحماسه و جهاد دفاع پرس، «شهید هاشم جلوداریان بیدگلی» از شهدای شهرستان کاشان است 21 اسفند سال 65 در عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه به شهادت رسید. در ادامه بخشی از وصیت نامه این شهید را می خوانیم.

به راستی ما برای آزمایش خلق شده ایم و در این دنیا رسالتی عظیم بر دوش داریم. خلیفه خدا روی زمین هستیم. باید ثابت کنیم که به حق خلیفه اوییم. بیندیشید که هدف از زندگی چیست؟ آیا هدف چند صباحی را در رفاه و آسایش بودن است؟ آیا چون حیوانات کارمان خورد وخواب است؟

آیا زندگی دنیوی برای کسب مقام های زودگذر است؟ آیا رسیدن به آرزوهای بی پایان است؟ و...

اگر بنا بود هدف زندگی خورد و خواب و خوشگذرانی باشد، همانا حیوانات ز این حیث از بشریت جلوترند! ولی کدام عقل سلیمی می پذیرد که حیوانات بر انسان مقدم باشند؟ چرا که بشر، اشرف مخلوقات است. پس مفهوم زندگی چیست؟

اگر در کمال رفاه و آسایش مادی زندگی می کردیم و هیچ گونه رنجی را احساس نمی کردیم، زندگی معنا و مفهومی نداشت. اگر چنین است پس آیه «ولنبلونک بشی من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الظالمین» چه می شود؟

نیرومندی انسان بسته به آن است که خود به استقبال نابسامانی برود، نه آنکه هرگاه با کوچک ترین مشکلی برخورد کرد بنای نق زدن بگذارد.

عزیزان! گفتن اشهد، اسلامیت شما را به تنهایی امضا نمی کند، بلکه خداوند وعده داده است ما را مورد آزمایش قرار دهد و اکنون یکی از این آزمایش ها، همین جبهه جنگ در مقابل متجاوزین به میهن اسلامی است.

گرچه مفهوم جنگ در نظر اول، کشتن و خرابی را به یاد می آورد ولی نبرد با دشمن متجاوز به میهن، مفهوم عشق به الله و شهادت را در قلب ها زنده می کند. مجال رزم نباید به دشمن داد و قبل از او باید آنان را سرکوب نمود و وظیفه دینی و میهنی خویش را ایفا نمود و در این راه، بهترین عزیزان را نیز باید فدا کرد تا اسلام محمدی زنده بماند. تا وقت باقی است باید ثابت کنیم مسلمان حقیقی هستیم.

به آنها که بنای نق زدن علیه این انقلاب و نظام جمهوری اسلامی را گذاشته اند هشدار می دهم. صادقانه قضاوت کنید، با این همه دسیسه، توطئه و نیرنگ و مشکلاتی که علیه این ملت و کشور ایجاد می کنند، چه توقعی دارید؟ حال که مسئولین این کشور به یاری خداوند در پی رفع کمبودها هستند، شما هم به سهم خود کاری کنید. به جای دیدن عیب ها خوبی ها را ببینید.

پدران و مادران جامعه اسلامی! پیش از هر چیز به تربیت فرزند خود اهمیت دهید و کانون گرم خانواده را که محیطی آرام و کامل برای شخصیت آینده فرزندتان می باشد، به یک سری حرکات ناپسند تبدیل نکنید. مواظب باشید که رشد فرزندتان در گرو همان حرکات و اعمال شما در خانواده است.

برادرانم! مواظب اعمالتان باشید که این دنیا سایه ای است زودگذر. تلاشتان در این باشد که به محرومین جامعه کمک کنید و راه شهدا را فراراه خود قرار دهید. امروز باید قلب دشمن را نشانه گرفت که اسلام دارای قدرتی است که مافوق آن خداست.

خواهرانم! اینک در شهادت من اشک ببارید و از اشک تان گلوله های آتشین و سربی بسازید و چشم های دشمنان اسلام و انقلاب را نشانه روی کنید. بدانید که در این زندگی هیچ چیزی جز شهادت نمی تواند اسلام را پاسداری نماید و هیچ چیزی نمی تواند گلوی تشنه مرا سیراب کند جز شهادت.

امیدوارم پیام آوران آرزوی من باشید و درس استقامت و شجاعت را به دیگران بیاموزید.

ملت ایران! امروز توطئه های خزنده ای در کار است تا نیروهای آینده ساز از صحنه کنار زده شوند. با خط و خط بازی قصد دارند خود و نوچه های غافل از خدا را بر مسند قدرت بنشانند و پست های کلیدی را در دست داشته باشند و هرگونه پیشنهادی را از طرف دلسوزان، امام و عوامل، منحرف قلمداد کنند.

این دلسوزان را بشناسید که همان مظلومان شهر و شهیدان جبهه اند که در دل هایشان را یا در نیمه شب با خدای خود می گویند یا در وصیت نامه هایشان می نویسند. بدانید که این شهیدان دنبال هیچ پست و مقامی نبوده اند.

همسر شجاع و صبورم! شاید بگویند برای تو داغ برادر شهیدت بس بود ولی بدان در صدر اسلام زنانی بودند که هم برادر دادند، هم پدر و هم همسر و هم فرزند؛ همان طوری که در شهادت برادرت صبر پیشه کردی، در شهادت من نیز استوار باش، چرا که خود به من تذکر دادی که در جبهه جنگ شرکت کنم. به رضای الهی راضی باش.

فرزندم، محمدرضا را به گونه ای تربیت کن که اعمالش مبین پیرو راستیم اسلام ناب محمدی(ص) باشد. او را رزمنده تربیت کن و به او بگو که پدرت در راه اسلام و انقلاب اسلامی فدا شد. او آخرین یادگار من است در تعلیم و تربیت او نهایت کوشش را نما.

انتهای پیام/ 141


ادامه مطلب
[ جمعه 8 اردیبهشت 1396  ] [ 07:36 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

وصیت‌نامه خواندنی شهید 17 ساله

وصیت‌نامه خواندنی شهید 17 ساله

شهید اسماعیل آقاپور آرانی در وصینامه‌اش نوشته بود: خواهر عزیزم! حجاب، عفّت و پاکدامنی را سرلوحه زندگی‏‌ات قرار بده و زینب‌گونه پیام شهیدان را به گوش جهانیان برسان.

کد خبر: ۲۳۶۸۵۰

تاریخ انتشار: ۰۴ ارديبهشت ۱۳۹۶ - ۱۰:۲۷ - 24April 2017

وصیت‌نامه خواندنی شهید 17 سالهبه گزارش گروه سایر رسانه های دفاع پرس، آنچه می‌خوانید، فرازهایی از وصیتنامه یک شهید 17 ساله است:


«خدایا! تو می ‏دانی که هدف ما شهادت نیست؛ بلکه پیروزی در راه توست. خدایا! تو شاهدی که آگاهانه و برای جهاد در راه تو به جبهه‏ جنگ می‏ روم، اگر شهید شدم، به آرزویم رسیده‏ ام. خدایا! تو را شکر می‏ کنم که این نعمت الهی را به این انسان ذلیل عطا فرمودی.

ای امام! ای کسی که قلب ‏های ما را تسخیر کردی، اگر تو نبودی، در این سرزمین انقلابی رخ نمی ‏داد. اماما! اینک که ضربه ‏ها از هر طرف به سوی تو نشانه رفته است و تو به یاری خدا همچون کوه استوار ایستاده‏ ای و مسئولیّت سنگین[رهبری] را به دوش گرفته‏ ای، مطمئن باش که ما یار و یاور تو هستیم و از اسلام و قرآن دفاع خواهیم کرد.

مادرم! اگر در کنار جنازه‏ من قرار گرفتی، بگو این افتخار و سعادت است که نصیبم شده است تا چنین فرزندی را روانه‏ جهاد نمایم. بگو: مگر فرزند من عزیزتر از علی اصغر(ع) و علی ‏اکبر(ع) امام حسین علیه ‏السلام است که جان خود را در راه اسلام فدا کردند.


مادرم! در مرگ من زاری نکن و از امام‏ خمینی درس بگیر که در شهادت فرزندش اشک نریخت؛ چون می ‏دانست رضای خداوند در آن است.

خواهر عزیزم! سلام. حجاب، عفّت و پاکدامنی را سرلوحه زندگی‏ ات قرار بده و زینب گونه پیام شهیدان را به گوش جهانیان برسان.

برادران عزیزم! پیوسته در راه اعتلای اسلام و فرامین امام‏ خمینی از جان و دل بکوشید و راه شهیدان را پیش بگیرید.

ملّت ایران! از شما می ‏خواهم که با اطاعت از امام که فقط برای خدا و مستضعفان جهان علیه مستکبران، رسالت خود را انجام می ‏دهد؛ یاری دهنده اسلام باشید و وحدت و همبستگی خود را حفظ کنید...»

نام: اسماعیل


 نام خانوادگی: آقاپور آرانی


 نام پدر: محمد


 تاریخ تولد: 1344.04.01


 تاریخ شهادت: 1361.02.03


 مکان شهادت: عملیّات فتح المبین- شوش


 نوع عضویّت و شغل: بسیجی- دانش‏ آموز


 محلّ  مزار: گلزار شهدای امام‏زاده محمّد هلال بن علی علیه ‏السلام آران

 

منبع: مشرق 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 4 اردیبهشت 1396  ] [ 04:57 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

کاری کنید که رضای خدا در آن باشد نه رضای مردم

کاری کنید که رضای خدا در آن باشد نه رضای مردم

سردار شهید مهدی ملکی در بخشی از وصیت‌نامه خود آورده است: «پدر جان از خرج‌های اضافی مجلس ختم حذر کنید؛ کاری کنید که رضای خدا در آن باشد نه رضای مردم چون ما باید در این برهه از زمان قناعت کنیم.»

کد خبر: ۲۱۵۶۷۵

تاریخ انتشار: ۰۹ فروردين ۱۳۹۶ - ۰۳:۰۰ - 29March 2017

به گزارش دفاع پرس از همدان، مهدی (سهراب) ملکی تپه کبودی در ششم فروردین سال 13399 در خانواده ای متدین و مذهبی در تویسرکان به دنیا آمد.

مهدی از هوش و استعداد بالایی برخوردار بود و هر کاری را به سرعت یاد می گرفت. پس از طی دوران کودکی در مکتب عاشقان آل الله وارد دبستان شد و دوران درس و تحصیل را آغاز کرد.

ذکاوت و هوش بالای مهدی زبان زد معلمان و مدیران مدرسه بود و همیشه یکی از شاگردان خوب مدرسه و کلاس به شمار می رفت. به سرعت و با معدل بالا موفق به کسب مدرک دیپلم شد.

در کنار تحصیل هیچگاه از فعالیت های مذهبی دور نشد و یکی از اعضای فعال هیات قمر بنی هاشم (ع) شهرستان تویسرکان بود.

سال های نوجوانی او مصادف شد با سال های پر شور و امید انقلاب و مهدی هم همانند دیگر نوجوانان و جوانان به سیل خروشان انقلاب پیوست. در مسیر مبارزات چندین بار دستگیر و مورد بازجویی و مجازات قرار گرفت اما هر بار استوارتر از قبل در صف مبارزان حضور می یافت.

به برکت خون شهیدان و رشادت امثال مهدی، انقلاب مردم ایران به ثمر نشست و روح و جان تازه ای در کالبد ایران دمیده شد.

این پیروزی سرآغار دشمنی های فراوان با ملت ایران بود و برای از بین بردن اقتدار و عظمت مردم ایران و انقلاب، تجاوز ناجوانمردانه ارتش بعث عراق به مرزهای ایران آغاز شد.

این جوان غیرتمند تویسرکانی نیز از همان روز های نخست جنگ به عنوان نیروی داوطلب بسیجی پا به عرصه نبرد گذاشت و پس از طی دوره های آموزشی مقدماتی و تخصصی و چندین ماه حضور در جبهه های حق علیه باطل، لباس سبز پاسداری به تن کرد و به لشکر تازه تاسیس 32 انصار الحسین (ع) پیوست.

با توجه به استعداد و توانایی که از خود نشان داد به عنوان فرمانده گردان 153 لشکر 32 انصار انتخاب شد و در عملیات های مختلف همراه با نیروهای خود ایثار و فداکاری های بی شماری به ثبت رساند.

در چندین عملیات و در زیر گلوله باران دشمن مجروح و به مقام والای جانبازی نائل آمد و بارها برای مداوا به پشت جبهه اعزام شد. اما پس از بهبودی به سرعت برای ادای تکلیف دوباره در جبهه ها حاضر می شد.

در سال های جنگ بسیاری از دوستان و همرزمان خود را از دست داد و غمی بزرگ هر روز و هر روز روح بلند و ملکوتی او را عذاب می داد و با تمام وجود شهادت در راه خدا و پیوستن به یاران شهیدش را آرزو می کرد.

پس از امضای قطعنامه 598 و پایان جنگ با پیروزی قطعی ایران و سربازان دلیر وطن، امید مهدی برای دیدار دوباره دیگر یاران سبکبالش نا امید شد تا اینکه با یورش منافقین کوردل به مرزها و شهرهای غربی دوباره اسلحه به دست گرفت و راهی عملیات مرصاد شد.

عملیات مرصاد در 5 و 6 مرداد ماه 1367 دریچه ای رو به خدا بود و در این عملیات که به رسوایی و سرنگونی منافقین و حامیانشان انجامید، 123 نفر از نیروهای سپاه و بسیجی لشکر 32 انصارالحسین (ع) همدان به درجه رفیع شهادت نائل آمدند که در این میان سردار شهید بهرام مبارکی فرمانده گردان 154، سردار شهید مهدی ملکی تپه کبودی فرمانده گردان 153، سردار شهید هادی فضلی فرمانده اطلاعات عملیات لشکر 32 و شهیدان "رمضان مصباحی" و "محمد شیخ بابایی" معاونین گردان 157 لشکر 32 انصار الحسین(ع) را می توان نام برد.

متن وصیت نامه سردار شهید مهدی (سهراب) ملکی تپه کبودی، فرمانده گردان 153 لشکر 32 انصارالحسین همدان بدین شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم

و قاتلواهم لا تکونو فتنه

با درود و سلام بر حضور محترم پدر بزرگوارم

ضمن عرض سلام امیدوارم که به درگاه خداوند متعال همیشه خوب و خرم بوده باشید. خدمت مادر عزیزم سلام می رسانم خدمت برادران و خواهرانم سلام می رسانم خدمت عمو هایم و پسر عمو هایم و خاله ام و عمه و تمام بستگان سلام می رسانم.

پدر بزرگوارم و مادر عزیزم امیدوارم که این فرزند نا خلف را ببخشید چون من در این مدت فرزند خوبی برای شما نبوده ام و نتوانستم آنچه که وظیفه یک فرزند نسبت به پدر و مادر است انجام دهم بنده به غیر از اسباب مزاحمت چیز دیگری برای شما نبوده ام. تمام مشکلات زندگی و زحمات من گردن شما بوده است امیدوارم که شما نزد پیغمبر اکرم (ص) و حضرت زهرا(س) سربلند باشید.

پدر عزیزم و مادر زحمت کشم چند کلمه ای به عنوان یاد آوری در رابطه با زندگی نا چیزم خدمت شما عرض می کنم.

پدر جان زندگی بنده از اول خود شما صاحب اختیار بوده اید و الان هم باز خود شما اختیار دارید چون بنده در مقابل شما هیچ موقع جسارتی نکرده ام و خود را صاحب زندگی نکرده ام. هر طور که خود شما صلاح می دانید تصمیم بگیرید. من در مدت چند سال که ازدواج کرده ام نتوانستم خدمت خوبی به خانواده ام کنم تقاضای بنده از شما این است که آنها را دلداری دهید و نگذارید به آنها بد بگذرد.

آنها را دلداری دهید و این راه هم به عنوان یاد آوری عرض می کنم که زندگی من همان خانه ظاهری است و چیز دیگری ندارم فقط یک دفتر چه حساب پس اندازی در بانک سپه تویسرکان دارم که مبلغ 1200 تومان در آن موجود است که دفترچه در خانه است و مبلغ 1500 تومان در گردان قاسم ابن الحسن بدهکار هستم و مدت 70 روز روزه قضا دارم.

اما چند کلامی هم با همسرم و فرزندانم حرف دارم که اولا خدمت شما و فرزندانم محمد و محسن و مجید سلام می رسانم امیدوارم که این حقیر را حلال کنید چون بنده در این موقعی که با شما بوده ام نتوانستم خدمتی به شما بکنم و همانطور که تا به حال به عنوان خانواده یک رزمنده با استقامت بوده اید از این پس هم به عنوان خانواده شهید مانند دیگر همسر شهدا صبور و با استقامت باشید و تقاضای دیگر این است که فرزندانم خوب مواظبت کنی و آنها را خوب تربیت کنید و آنها را با سواد کنید تا انشالله فرزندان خوبی برای امام و خدمتگذارانی برای اسلام باشند.

از قول بنده به خدمت پسرم محمود سلام برسان و از او معذرت خواهی کن چون بنده نتوانستم آنقدر به ایشان خدمت کنم که حداقل من را بشناسد.

امیدوارم که مرا حلال کنید که روح بنده زیاد در عذاب نباشد. همسرم و فرزندانم به خدا سوگند من خیلی دلم می خواست که همیشه پیش شما بمانم و به مشکلات شما برسم و وظیفه من هم بوده ولی مسئله اسلام در پیش است.

مسئله ولی فقیه و انقلاب و شهدا است همچنانی که حسین ابن علی به خاطر اسلام دست از تمامی فرزندان و زن و بچه ها و جوانان کشید و حتی راضی به اسیری آنها هم شد. ما که امام سوممان همان حسین است و سالار شهیدان است دیگر اتمام حجت بر همه ما تمام شده است و دیگر جای هیچگونه راه و بی راهی نیست.

امیدوارم شما هم مانند دیگر خانواده شهدا صبور و پایدار باشید.

خدمت خواهرانم سلام می رسانم از شما می خواهم در قابل سختی ها و مشکلات صبور و پایدار باشید حجاب اسلامی را رعایت کنید زینب وار زندگی کنید.

و در پایان از تمامی عزیزانم و همشهریان می خواهم که اگر بنده بدی دیده اند حلالی می خواهم.

از پدر جان و مادر جان و برادران و خواهران و عمو و عمو زاده ها و تمام اقوام می خواهم که یک به یک مرا حلال کنند و اگر سعادت شهید شدن را داشتم و شهید شدم در مرگ بنده ناراحت نباشد و بدانید که تنها راه سعادت بشر شهادت در راه خدا است.

و برای بنده کسی گریه نکند و سیاه نپوشند و پدر جان از خرج های اضافی برای مجلس ختم حذر کنند و ساده وار کاری کنید که رضای خدا در آن باشد نه رضای مردم. چون کشور در حال جنگ است و ما باید در این برهه از زمان قناعت کنیم.

چون وقت نداشتم حرف های دیگر بزنم بماند.

خدمت‌گزار شما مهدی ملکی

65.11.3 ساعت 6:30 غروب

انتهای پیام/


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 9 فروردین 1396  ] [ 04:33 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

خداوندا! گناهانم را با شهادتم ببخش

خداوندا! گناهانم را با شهادتم ببخش

در بخشی از وصیت نامه سردار شهید «موسی احمدی» آمده است: خداوندا! گناهانم را با شهادتم ببخش و مرا به مقام قرب خویش نزدیک فرما. ملت عزیز قدر امام را بدانید حتی اگر به قیمت جان شما تمام بشود، دست از امام بر ندارید و حرف او را از دل و جان پذیرا باشید.
کد خبر: ۲۳۲۴۷۶
تاریخ انتشار: ۰۲ فروردين ۱۳۹۶ - ۰۳:۰۰ - 22March 2017
 

به گزارش خبرنگار دفاع پرس از مازندران، متن کامل وصیت نامه سردار شهید «موسی احمدی» از شهدای شهرستان سوادکوه در ادامه می آید:

بسمه تعالی

ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل امواتا بل احیاءٌعند ربهم یرزقون

گمان نکنید آنهایی که در راه خدا کشته می شوند مرده اند بلکه آنها زنده اند ونزد پروردگار خویش روزی می خورند.  «قرآن کریم»

سلام به رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی واین فرزند شجاع فاطمه زهرا(س) و با سلام ودرود بر امید امت امام وبا سلام درود بر شهدای انقلاب اسلامی ایران  و با سلام درود بر تمامی رزمندگان جبهه توحید امروز به ندای حسین زمانم خمینی بت شکن لبیک سر می دهم وتا آخرین قطره خونم دست از چنین رهبری چنین مکتبی نخواهم کشید .

بفرموده پیغمبر (ص)اولین قطره ی خون شهید که بر زمین زیخته می شود تمام گناهانش پاک می شود.

بارالها! خداوندا! گناهانم را با شهادتم ببخش ومرا به مقام قرب خویش نزدیک فرما.ملت عزیز قدر امام را بدانید حتی اگر به قیمت جان شما تمام بشود، دست از امام برندارید وحرف او را از دل و جان پذیرا باشید.

خداوندا! اگر خون من آن ارزش را دارد که درخت پر ثمر اسلام را آبیاری کند از تو می خواهم که هزاران جان به من بدهی تا در این راه فدا کنم .

اما ای پدر و مادرعزیز! من با میل و رغبت، داوطلبانه به این جهاد مقدس آمده ام تا با همرزمانم پوزه این ابر جنایتکاران را به خاک بمالیم وحق مظلومان گیتی را از ظالمان بگیریم.

خداوندا! پس جانم را وخونم را فقط فدای تو می کنم چون ما متعلق به تو هستیم وپیش پدر و مادرهمچون یک امانت سپرده شده ایم.

خدایا! تویی که به ما نیرو می دهی که مانند آهو از این کوه به آن کوه بالا می رویم تا با رزم دلاورانه مان دشمن نادان ودست نشاندگان مشرق ومغرب نتوانند در خاک کشور اسلامی نفوذ نمایند.

ای پدر ومادرم! هر چند می دانم که بزرگ کردن یک فرزند مشکل است و از بزرگ کردن یک فرزند امید دارید تا بهره ای ببرید ولی چه بهره ای بهتر از اینکه فرزندی را بزرگ کنی و در راه خدا ببخشی که این باعث افتخارهر پدر و مادری باید باشد تا فرزند خودشان را در چنین مسیری(یعنی راه خدا) بفرستند.

پدر جان! در این زمان از طرف خداوند مورد امتحان قرار گرفتیم تا اینکه چقدر به اسلام توجه داریم وصد آفرین بر شما که با این همه کاری که دارید فرزند خودت را به جبهه حق فرستادی، پدرم اگر شهید شدم مجلسی که بر پا می کنید خیلی ساده باشد ودیگر اینکه اگر اشتباهی نسبت به شما انجام داده ام در راه خدا مرا ببخشید.

مادرم! شما مسئولیت زیادی دارید وآن اینکه افراد خانواده را باید خوب بزرگ وخوب تربیت کنی وتحویل جامعه اسلامی بدهید وای مادر عزیزم این را می دانم بزرگ کردن فرزند برای شما زحمت زیادی دارد وامید داری از فرزند خود بهره ای ببری وامیدوارم خداوند به شما جزای خیر بدهد واز تو می خواهم که هرغروب پنج شنبه به مزارم و مزار شهیدان بروید و با ذکر صلوات و فاتحه ای ما را شاد کنید.

در آخر پدر گرامی و مادر عزیزم! برادران بزرگوار وخواهران گرامی ام باید دلیرانه در جلو تشیع جنازه ام قدم بزنید و با مشتهای گره کرده خودتان بر دهان یاوه گویان بزنید ونه اینکه گریه کنید تا دشمن از گریه شما سوء استفاده کند.

تمامی کسانی که از من بدی دیده اند مرا ببخشند و حلالیت می طلبم واز دوستانم می خواهم نسبت به من اگر بدی دیده اند عفو کنند واز تمام فامیلهایم مخصوصاً از دائی ها و خاله ها می خواهم مرا ببخشند .

در پایان از خدای متعال پیروزی رزمندگان اسلام را طلب می کنم وامیدوارم این بنده خویش را وتمامی شهدا را در جوار رحمت واسعه ی خود قرار دهد ان شاءالله تعالی .

با اجازه پدر و مادرم وصیت نامه من را برادر عزیزم محمود احمدی بخواند.

بعد از دفن من این شعار را بگویید: خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار (سه مرتبه)

حال که امام امت (ره) در رضوان الهی آرمیده اند دعا برای تداوم وحفظ را وتمامی شهدا دعا می کنیم برای سلامتی مقام عظمای ولایت حضرت آیت الله العظمی خامنه ای فرزند پاک مطهر رسول الله وذریه خانم فاطمه زهرا (س) صلوات

والسلام علیکم ورحمه الله وبرکاته

انتهای پیام/


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 2 فروردین 1396  ] [ 07:16 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

فرازی از وصیت نامه سردار خیبر

فرازی از وصیت نامه سردار خیبر

فرازی از وصیت نامه شهید حاج محمد ابراهیم همت ملقب به سردار خیبر را می خوانیم.

به گزارش خبرنگار حوزه قرآن و عترت گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ شهید حاج محمد ابراهیم همت فرمانده تیپ 27 محمد رسول الله (ص) بود که که بعد ها به لشگر 27 محمد رسول الله(27) ارتقا یافت او در جزیره مجنون و در  جریان عملیات خیبر در 17 اسفند ماه 1362 درجه شهادت نائل آمد.

به همین بهانه فرازی از وصیت نامه این یردار بزرگ اسلام را می خوانیم.

 

در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «باید مقاومت كرده و مانع از بازپس‍گیری مناطق تصرف شده، توسط دشمن شد. یا همه این‍جا شهید می‍شویم ویا جزیره مجنون را نگه می‍داریم.» رزمندگان لشكر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی كردند. حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیك بررسی كند، كه گلوله توپ در نزدیكی اش اصابت می‍كند و این سردار دلاور به همراه معاونش، شهید اكبر زجاجی، دعوت حق را لبیك گفتند و سرانجام در 24 اسفند سال 62 در عملیات خیبر به لقاء خداوند شتافتند. 

 

فرازی از وصیت نامه شهید حاج محمد ابراهیم همت

 

 پدر و مادر ! من زندگی را دوست دارم ، ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویش را فراموش و گم کنم ، علی وار زیستن و علی وارشهید شدن و حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن رادوست دارم . الگوهای جاوید یک مؤمن از بندهای هوی و هوس رستن است و من این الگو را نیزدوست داشتم ، شهادت در قاموس اسلام کاری ترین ضربات را بر پیکر ظلم و شرک و الحاد می زند و خواهد زد ، تاریخ اسلام این را ثابت کرده است .

 

 

انتهای پیام/


ادامه مطلب
[ سه شنبه 17 اسفند 1395  ] [ 04:41 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

وصیتی از جنس قرآن

وصیتی از جنس قرآن

خواهر شهید محمد تجلا گفت: در اولین سالگرد محمد به وصیت‌اش عمل نموده، سر مزارش نوار قرائت قران عبدالباسط را باز کردیم چون محمد گفته بود اگر نوار عبدالباسط را سر مزارم باز کنید من دوباره زنده می‌شوم. ولی، محمد زنده نشد.

کد خبر: ۲۲۷۵۷۸

تاریخ انتشار: ۰۲ اسفند ۱۳۹۵ - ۰۵:۰۰ - 20February 2017

به گزارش دفاع پرس از آذربایجان شرقی، به مناسبت سالگرد قیام تاریخی 299 بهمن تبریز، گفتگویی با خواهر شهید محمد تجلا صورت گرفته است که متن آن بشرح ذیل است:

 

دفاع پرس: از خودتان بگویید و اینکه چه نسبتی با شهید محمد تجلا دارید؟

مرضیه زنوزی، خواهر شهید محمد تجلا هستم. پدرمان ارتشی بود. محمد در اردبیل به دنیا آمد. تقریباً  3، 4 سالی در اردبیل بودند، بعد آمده بودند تبریز. من خودم هم در تبریز به دنیا آمدم. بعد چون پدرم به مراغه منتقل شد ما هم همراهش رفتیم و 14 سال آنجا زندگی کردیم. من و محمد توی پادگانی که پدرم خدمت می‌کرد، درس می‌خواندیم. آن‌موقع پسر و دختر، همه‌شان توی یک مدرسه درس می‌خواندند. محمد دوره‌ی ابتدایی و دبیرستان را در مراغه تمام کرد و بعد دوباره آمدیم تبریز. تبریز که آمدیم، یکی از خواهرهایم را از دست دادم. پدرم بازنشست شد. محمد هم که دوره‌ی دبیرستان‌ش را تمام کرده بود، رفت دانشگاه.

 بعد از مراجعت به تبریز محمد فعالیت‌هایش را شروع کرده بود. حتی چند بار هم به من پیشنهاد داد که با هم برویم پای منبر آقای قاضی. من هم که از محمد کوچکتر بودم به او می‌گفتم که من آنجا دوستی ندارم بیایم آنجا چیکار؟ ولی او می‌گفت خیلی از هم سن و سال‌های تو آنجا هستند و دارند فعالیت می‌کنند. ولی به این دلیل که پدرم مرد متعصبی بود نمی‌گذاشت من با محمد بروم.

محمد به این خاطر که خیلی دستگیر می‌شد برای این‌که خانواده‌مان را اذیت نکنند رفت فامیلی‌اش را عوض کرد. فامیلی اصلی ما، زنوزی عراقی است.


دفاع پرس: از خاطرات تان با محمد و فعالیت هایش برای ما بگویید؟

یک‌روز وقتی کارتر آمده بود تهران محمد، من و خواهر کوچک‌ترم رفتیم خانه یکی از فامیل‌هایمان که تلویریون تماشا کنیم آن موقع ما تلویزیون نداشتیم وقتی تلویزیون داشت شاه و کارتر را نشان می‌داد که باهم داشتند شراب می‌خوردند محمد برگشت و به من گفت: "مرضیه ببین که چقدر مردم بی‌خیال شده‌اند که شاه و کارتر دارند با هم شراب می‌خورند و هیچکس هم چیزی نمی‌گوید". وقتی داشتیم از منزل فامیل‌مان برمی‌گشتیم محمد باز از آن صحنه حرف می‌زد.

صبح روز بعد محمد رفت دو تا جوجه خرید آورد خانه بعدش هم عکس‌های شاه و فرح را از کتاب‌های درسی پاره کرد و هر روز یکی از آن عکس‌ها را می‌گذاشت زیر جوجه‌ها تا آنها مدفوع‌شان را روی آنها خالی کنند. می‌گفت می‌خواهم عصبانیتم را خالی کنم. حتی به پدرم می‌گفت دعا کن که از کار بازنشست شده‌ای وگرنه من خودم نمی‌گذاشتم بروی سر کار. یکی از فامیل‌هایمان که توی ساواک کار می‌کرد و گاهی به خانه‌ی ما می‌آمد بعد از رفتنش من و محمد به مادرمان می‌گفتیم که او نباید به خانه‌ی ما بیاید. حتی یک روز هم محمد باهاش دعوا کرد و او دیگر به خانه‌ی ما نیامد. دو روز بعد از آن ماجرا یکی از فامیل‌هایمان در حالی که محمد خونین و مالین بود، آوردش خانه. وقتی ازش پرسیدیم چی شده است. محمد گفت هیچی تصادف کردم ولی وقتی از فامیل‌مان پرسیدیم گفت ساواک محمد را گرفته بود. خیلی زده بودندش. محمد آن موقع نگذاشت ببریم‌اش دکتر. گفت چند روز دیگر خودم خوب می‌شوم.

محمد بعد از این که حالش خوب شد یک روز به مادرم گفت: "شما بروید آن یکی اتاق، چون چند تا از دوستانم که دانشجو هستند و اینجا غریبه‌اند می‌خواهند بیایند خونه‌ی ما." مادرم هم گفت اشکال ندارد. مامانم می‌گفت آن شب محمد و دوستان‌اش تا صبح نخوابیدند. چراغ تا صبح روشن بود می‌گفت مشغول نوشتن اعلامیه‌های آقا بودند تا صبح اعلامیه می‌نوشتند بعد از این که اعلامیه‌ها را نوشتند شروع به خواندن نماز کردند.

محمد تا صبح اعلامیه می‌نوشت و صبح با دوچرخه‌ای که داشت آنها را پخش می‌کرد و وقتی که مادرم ازش می‌پرسید؛ محمد کجا رفته بودی او از جواب دادن تفره می‌رفت و می‌گفت که پیش یکی از دوستانش بوده است. محمد ضبط صوتی داشت که همه‌ی سخنرانی‌های آقای قاضی و آقای علیزاده را ضبط کرده بود و توی خانه به آنها گوش می‌داد گاهی هم از من می‌خواست که به آنها گوش کنیم. یک روز محمد به من گفت دوست داری با من بیایی به جلسات؟

من هم گفتم که پدرم نمی گذارد.

 گفت من یه کاری می‌کنم ولی تو هم باید فردا وقتی مادر تو را بیدار می‌کند تا بروی مدرسه بگویی که نمی‌روی.

من هم گفتم ولی پدرم که از ماجرا بو برده بود گفت که تو دختری و نمی‌گذارد تا محمد بروم.

می‌گفت: توی مدرسه‌ها از شاه تعریف می‌کنند تو نباید بروی مدرسه. تو دوست نداری شاه از مملکت برود و امام بیاید؟ دوست نداری جهاد کنی؟

من هم که نمی‌دانستم جهاد چیه، ازش پرسیدم و او گفت یعنی جنگ. مادرم می‌ترسید و می‌گفت محمد از این حرف‌ها نزن. می‌آیند می‌برنت و می‌کشنت. ولی محمد می‌گفت عیبی ندارد بگذار من بمیرم ولی خواهرام توی آرامش زندگی کنند. مادرم از آن روز دیگر حتی نگذاشت با محمد بیرون بروم. محمد صبح می‌رفت بیرون شب برمی‌گشت.

یک روز محمد نواری از قاری قرآن عبدالباسط آورد خانه. با شنیدن صدای خواندن قرآن، روح و روانمان سیقل می‌یافت. محمد گفت هر وقت من مردم در اولین سالگردم این نوار را سر مزارم بیاور و باز کن.

من گفتم: اگر من زودتر مردم چی؟

محمد گفت: من می‌دانم که زودتر می‌میرم. دیگر نمی‌توانم تو این مملکت زندگی کنم فساد همه جا را گرفته است. من نمی‌توانم بی‌تفاوت باشم.

وصیت‌نامه هم خرید و پر کرد. شب 28 بهمن بود که این کارها را کرد. ما آن شب تا صبح نخوابیدیم و با هم حرف زدیم. داشتیم حرف می‌زدیم که محمد به یکباره رخت‌خوابش را جمع کرد و گذاشت گوشه‌ی اتاق.

گفتم: محمد چرا این کار را می‌کنی؟

گفت: بگذار ببینم اگه مردم چه اتفاقی می‌افتد؟ آنجا که توی تشک نمی‌خوابم.

محمد شب به من گفت فردا بیرون نروم.

گفتم: چرا؟

گفت: فردا در تبریز عاشورا دوباره اتفاق می‌افتد.

گفتم: چرا من نیایم بیرون؟

سکوت کرد. بعدش ادامه داد اگر فردا دیر کردم بدان یا دستگیرم کرده‌اند یا اینکه من را کشته‌اند. تا صبح نتوانستم بخوابم. صبح که شد محمد سوار دوچرخه‌اش شد و رفت اعلامیه پخش کرد و برگشت خانه. مادرم گفت ناهار مهمان داریم. صبحانه را خوردیم. محمد به ما گفت نباید امروز بیرون برویم ولی مادرم گفت اگر قرار است کسی بیرون نرود تو هم نباید این کار را بکنی ولی محمد گفت من کاری دارم که باید انجام‌اش بدهم، تمام که شد زود برمی‌گردم. ولی من می‌دانستم که محمد کجا می‌رود ولی جرات نکردم به مادرم بگویم. رفت بیرون دوباره برگشت و از مادرم خداحافطی کرد.

حوالی ساعت 10 بود که صدای شلیک تیر آمد. یکی از همسایه‌هایمان آمد وگفت می‌دانید چی شد، چند نفر را در بازار کشته‌اند. من سریع چادرم را سرم کردم و رفتم بیرون. همه توی خیابان به این طرف و آن طرف می‌رفتند ما ترسیدیم و نتوانستیم بیشتر، جلو برویم برگشتیم خانه و منتظر محمد شدیم. حتی مهمان‌ها هم نیامدند. شب بابام آمد خانه گفت توی خیابان، اوضاعی بود که نگو و نپرس. خواست که دوباره برگردد خیابان من هم باهاش رفتم. ما آن موقع خانه‌مان در خیابان سرباز شهید بود. از کوچه پس کوچه‌ها رفیتیم تا رسیدیم به مقبره‌ی سید‌حمزه. تو راه یکی از سربازها جلویمان را گرفت و به ما گفت: گم شوید بروید خانه‌تان. ما هم از ترسمان برگشتیم و آمدیم خانه.

تا شب منتظر بودیم ولی محمد نیامد. تا یک ماه دنبال محمد گشتیم. دادسرا، زندان، پزشک قانونی، همه جا رفتیم چه حرف‌های زشتی که آن موقع نشنیدیم. آن موقع دوست دایی من رئیس آگاهی بود با دایی‌ام توی دانشگاه آشنا شده بودند توسط آن توانسته بود عکس‌های شهدای آن روز را ببیند. عکس محمد هم داخل آن عکس‌ها بود. دایی‌ام وقتی عکس محمد را دیده بود آمد به پدرم گفت تا برود و جنازه‌ی محمد را تحویل بگیرد. پدرم وقتی رفته بود تا پیکر برادرم را تحویل بگیرد به او گفته بودند برو کلاه‌ات را به هوا  بینداز که کشته شده است و از شرش خلاص شده‌ای و ازش یک قوطی شیرینی و 100 تومان پول گلوله‌ها را خواسته بودند که پدرم داد و همراه ماموران ساواک به محل دفن محمد رفتیم.

آن موقع پدرم خواست مطمئن بشود که جنازه‌ی توی قبر، پیکر محمد است بنابرای از آقای قاضی اجازه نبش قبر گرفت و بعد از آن ما مطمئن شدیم که آنجا مزار برادرم است. محمد را در قبرستان امامیه دفن کرده بودند. ما فقط توانستیم برایش چهلم بگیریم. حتی نمی‌توانستیم سر مزارش برویم.

دفاع پرس: در اولین سالگرد شهید تجلا به وصیت اش عمل کردید و سر قبرش نوار قرائت قرآن عبدالباسط را باز کردید؟

بلی، در اولین سالگرد محمد به وصیت‌اش عمل نموده، سر مزارش نوار قرائت قران عبدالباسط را باز کردیم. گفته بود اگر نوار عبدالباسط را سر مزارم باز کنید من دوباره زنده می‌شوم ولی، محمد زنده نشد.

گفتگو از  داود خدایی

انتهای پیام/ 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 اسفند 1395  ] [ 01:29 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

التزام به ولایت فقیه در نگاه شهید دانشجو

التزام به ولایت فقیه در نگاه شهید دانشجو

رهبريت، مرجعيت و نيابت از واسطه فيض خداوندي (امام عصر) امروز در دستهای الهی امت است. شما را سفارش می كنم كه خود را ملزم به اطاعت قلبی و عملی او کنید که ولايت اين امام بزرگوار كه تنها راه سعادت و كمال است كه شما را به قرب الهی نزديك می كند.

کد خبر: ۲۱۶۱۵۱

تاریخ انتشار: ۱۹ آذر ۱۳۹۵ - ۱۳:۰۰ - 09December 2016

شهدای دانشجو///شما را سفارش مي كنم كه خود را ملزم به اطاعت قلبي و عملي از ولایت فقیه کنیدبه گزارش دفاع پرساز شهرکرد، سردار شهید محمدعلی اعتدال پور  بیستم آذر 1340 در شهرستان شهر کرد به دنیا آمد. پدرش عوضعلی و مادرش حاجیه خانم نام داشت. دانشجوی رشته ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی تهران بود. با آغاز جنگ تحمیلی به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست و یکم دی 1365 با سمت فرمانده گروهان در عملیات کربلای 5 (شلمچه) بر اثر اصابت ترکش به سر و پاها، شهید شد. پیکرش مدتها در منطقه بر جا ماند و دهم مهر 1367 پس از تفحص در بهشت دومعصوم زادگاهش به خاک سپرده شد. برادرنش جمشید و علی اصغر نیز به شهادت رسيده اند.

 

 

فرازي از وصيت نامه شهيد

 

خداوند مومنان را از هر شر و مكر دشمن نگاه مي دارد بدرستيكه خداوند هرگز جنايت كار و نا سپاس را دوست نمي دارد . رخصت جنگ به جنگجويان اسلام داده شد زيرا آنها از دشمن ستم كشيده اند و خدا بر ياري آنها قادر و توانا است .(حج آيه 38-39 )

 

من برای اقامه امر به معروف ونهی از منكرحركت كردم چون ديدم كه اسلام را خطري بزرگ تهديد مي كند ونياز به ياري دارد وهمين جا به آنهايي كه توجهي به جنگ ندارند ونماز هم نمي خوانند و وقتي به آنها مي گويي كه چرا به جبهه نمي رويد زود مي گويند مشكلات نمي گذارد و وجودما پشت جبهه لازم است. مي گويم چه مشكلي بالاتر از خطري كه امروز اسلام را تهديد مي كند؟ شما خوب مي دانيدكه امروز اگرما دراين جنگ شكست بخوريم يعني اسلام شكست خورده است.

رهبريت، مرجعيت ونيابت از واسطه فيض خداوندي (امام عصر)امروز در دستهای الهی امت است. شما را سفارش مي كنم كه خود را ملزم به اطاعت قلبي وعملي او کنید که ولايت اين امام بزرگوار كه تنها راه سعادت وكمال است كه شما را به قرب الهي نزديك مي كند وبه يقين انحراف از خط ولايت فقيه طي كردن مسير هلاكت وظلالت وبالاخره نابودي است پس دقت كنيد كه افكار واعمالتان دقيق وميزان با قول وفعل امام باشد وتوجه داشته باشيد كه گرايش هاي نفساني وغيرالهي رابا توجيه به اسلام وولايت نچسبانيد كه انحرافتان قطعي است. انقلاب اسلامی و اسلام در مقطع حساسی از حرکت خویش قرار گرفته است و نیاز بیشتری به ایثارگری شما ایثارگران دارد. در چنین مقطع حساس هوشیاری،صبر، استقامت و حرکت در جهت اهداف اسلام را باید شعار خود قرار دهید ...

انتهای پیام/


ادامه مطلب
[ جمعه 19 آذر 1395  ] [ 05:01 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]