خاطرات بچه پولدار جبهه و پزشک امروز

خاطرات بچه پولدار جبهه و پزشک امروز

اکثر نیروهای لشکر سیدالشهدا (ع) از استان تهران اعزام می‌شدند. از آنجایی که منزل ما بالاتر از میدان آزادی بود و از طرفی دیپلم داشتم، در جبهه به من لقب «بچه درس‌خون» و «بچه پولدار» داده بودند.

کد خبر: ۲۳۳۷۲۲

تاریخ انتشار: ۱۴ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۱:۴۴ - 03April 2017

گروه حماسه و جهاد دفاع پرس: سودای اعزام به جبهه از دوران دبیرستان به سرم افتاد. سال چهارم دبیرستان بودم که برای نخستین بار دل به دریا زدم و در تعطیلات نوروزی راهی جبهه شدم. در آن اعزام کار مفیدی نتوانستم، انجام بدهم و از سوی دیگر باعث شد تا من از تحصیل باز بمانم. علی‌رغم اینکه درسم خوب بود، کنکور سال 64، در رشته مورد نظرم قبول نشدم.

متن بالا برگرفته از سخنان «سعید زاغری» از رزمندگان لشکر 10 سیدالشهدا (ع) در پی سلسله گفت‌وگوهای عملیات والفجر هشت است. در ادامه ماحصل گفت‌وگوی خبرنگار دفاع پرس با این رزمنده دوران دفاع مقدس را می‌خوانید.

اعزام به جبهه بدون گذراندن دوران آموزشی

درس خواندن برایم در اولویت بود، از این رو تصمیم گرفتم که سال بعد مجددا در کنکور شرکت کنم. دیگر دلیلی برای ماندن در تهران نمی‌دیدم. قصد اعزام داشتم؛ ولی طبق روال اعزام باید یک دوره 40 روزه تا سه ماهه را می‌گذارندم. من جزو نخستین کسانی بودم که به عضویت بسیج درآمدم. ششم آذرماه 58 در بسیج ثبت نام کرده و دوره‌های آموزشی را گذراندم. حتی مدتی را هم در مسجد محل آموزش می‌دادم. به همین دلیل علاقه‌ای به گذراندن دوره آموزشی مجدد برای اعزام به جبهه نداشتم.

 

شهید حیدری مشوق ادامه تحصیلم در جبهه شد/ روایتی از بچه پولدار جبهه و پزشک امروز

 

آن زمان جزو شورای پایگاه حمزه سیدالشهدا بودم. روزی با شهید «علی شکاری» در این خصوص صحبت می‌کردیم، که گفت: «من یک دوستی دارم که ممکن است بتواند مشکل تو را حل کند.»

آذر ماه 64 بود که علی به من پیام داد که طی روزهای آینده دوستش برای اکران فیلم «غازهای وحشی» به پایگاه حمزه سیدالشهدا (ع) می‌آید. چند روز بعد به امید اینکه دوست علی، فرمانده است و می ‌تواند مشکل من را حل کند، خودم را به مسجد رساندم. در جمع دوستان نشسته بودیم، که یک جوان 22 ساله با لباس نظامی وارد حیاط مسجد شد. از علی اسم دوستش را پرسیدم، که گفت: «داود حیدری».

علی من را به «داود حیدری» معرفی و ماجرای اعزام به جبهه را تعریف کرد. داود خطاب به من گفت: «چه مقدار تحصیلات داری؟» گفتم: «دیپلم دارم. سال بعد قصد دارم، مجدد کنکور شرکت کنم.»

داود گفت: «دو هفته دیگر، تو را با خودم به جبهه می‌برم.» با شنیدن این حرف، قند در دلم آب شد. در طی این چند روز کارهای عقب افتاده‌ام را انجام دادم.

من و داود اختلاف سنی پنج ساله داشتیم؛ اما او بزرگ تر از سنش به نظر می‌رسید. در همان نگاه اول، مهر داود حیدری به دلم نشست. تصورش را هم نمی‌کردم که این دیدار چند دقیقه‌ای به یک دوستی عمیق تبدیل شود. عمر رفاقت ما یک سال و سه ماه طول کشید؛ اما بهترین دوران زندگی‌ام را در این مدت با وی گذراندم.

شهید حیدری مشوق ادامه تحصیلم شد

داود حیدری از قدیمی‌های جنگ بود. در ابتدا به عنوان عکاس وارد جنگ شد؛ اما بعدها اسلحه به دست گرفت. فردی باهوش، نترس و مدبر بود. وی مدتی هم فرماندهی گردان علی اصغر (ع) در لشکر 10 سیدالشهدا را بر عهده داشت.

در عملیات والفجر 2 در منطقه کانی‌مانگا، با یک تیر دو زمانه استخوان پایش شکسته و خرد شد. ابتدا می‌خواستند پایش را قطع کنند؛ اما با مخالفت خودش این کار صورت نگرفت. در نهایت چند سانت پایش کوتاه شد. با همین اوضاع دوره چتربازی را سپری کرد و جزو نخستین افرادی بود که دوره آموزش فرماندهی و چتربازی را در دافوس گذراند. وی در 19 اسفند ماه 65 به شهادت رسید.

 

شهید حیدری مشوق ادامه تحصیلم در جبهه شد/ روایتی از بچه پولدار جبهه و پزشک امروز

 

با کمک داود حیدری 30 آذرماه 63 بدون گذارندن دوره آموزشی، وارد گردان پیاده زهیر و سپس راهی منطقه عملیاتی شدیم. پس از این اعزام، تا پایان جنگ تحمیلی شش مرتبه دیگر هم به جبهه اعزام شدم؛ ولی حدود هشت ماه در تهران بودم.

یک روز در اردیبهشت سال 64 زمانی که بعد از عملیات والفجر 8 در پدافند بودیم، شهید حیدری من را صدا کرد و گفت: «اینجا کار خاصی نداریم. 10 روز به کنکور مانده، به تهران برو و در کنکور شرکت کن.» ماه رمضان بود که به تهران برگشتم و در کنکور شرکت کردم. مدتی بعد در رشته پزشکی قبول شدم.

در جبهه لقب «بچه‌ پولدار» داشتم

در 30 آذرماه به اتفاق چهار تن از دوستان مسجد علی اکبر (ع) و داود حیدری با قطار راهی جنوب شدیم. در جمع شش نفره ما سه نفر شهید شدند. اردوهای درسی زیادی رفته بودم، به همین خاطر دوری از خانواده آزارم نمی‌داد؛ اما در جبهه گروه‌های سنی مختلف از قومیت‌های متفاوت با سطح سواد و آداب و رسوم مختلف حضور داشتند و ورود به این فضا برایم جالب و هیجان انگیز بود.

زمانی که وارد منطقه عملیاتی شدیم، داود حیدری من را به داخل یک چادر راهنمایی کرد و گاهی به سراغم می‌آمد. نیروها به گردان برنگشته و منطقه خلوت بود.

در نخستین اعزامم ناشی‌گری‌های زیادی داشتم، که باعث خنده دوستان می‌شد. من از مدرسه مفید که افراد با لباس اتوکشیده و مرتب در آن حضور داشتند به جبهه آمده بودم. به همین خاطر شب‌ها هنگام خواب لباس‌هایم را عوض کرده و لباس راحتی می‌پوشیدم. روز دوم، حیدری من را صدا کرد و گفت: «تو در چادر با لباس راحتی می‌خوابی؟» گفتم: «مگر کار بدی است؟» پاسخ داد: «این رفتار در جبهه رسم نیست. همه باید با لباس نظامی بخوابند.»

اکثر نیروهای لشکر سیدالشهدا (ع) از استان تهران اعزام می‌شدند. از آنجایی که منزل ما بالاتر از میدان آزادی بود و از طرفی دیپلم داشتم، در جبهه به من لقب «بچه درس‌خوان» و «بچه پولدار» داده بودند.

«آتش بازی» حین آموزش نیروها

مسئولیت گردان به فرماندهی حاج اکبر عاطفی بود که در سه گروهان به نام های شهیدان رجایی، بهشتی و باهنر تقسیم می‌شد. فرماندهی گردان بعد از شهادت «حاج اکبر عاطفی» به «داود حیدری» سپرده شد. داود حیدری در آن زمان نیروی آزاد گردان بود.

چند روز پس از استقرارمان شهید حیدری از من پرسید: «کجا دوست داری کاری کنی؟» گفتم: «هرچه شما صلاح بدانید.» وی من را به گروهان شهید رجایی به فرماندهی «محمود درودی» فرستاد. کادر این گروهان را بچه‌های مسجد علی اکبر (ع) تشکیل می‌دادند.

به جهت اینکه بی‌تجربه بودم و از سوی دیگر می‌خواستند، در چادر فرماندهی باشم، به عنوان منشی گروهان شهید رجایی منصوب شدم. مسئولیت منشی گروهان، آمارگیری روزانه نیروها در صبحگاه بود.

 

شهید حیدری مشوق ادامه تحصیلم در جبهه شد/ روایتی از بچه پولدار جبهه و پزشک امروز

 

در زمانی که منشی گروهان بودم به گونه ای رفتار نمی‌کردم که نیروها متوجه شوند که من تازه‌کار هستم. یک بار گفتند: «ارکان گروهان را بنویس.» نمی‌دانستم ارکان گروهان یعنی چی؟ در ذهن گفتم، فرمانده، پیک، مسئول دسته، نیروها و... ممکن است که به معنای ارکان گروهان باشد. شروع کردم به نوشتن و برای اینکه ضعف نشان ندهم، گفتم: «شما هم بگویید تا من تندتر بنویسم».

مقر ما اردوگاه کوثر واقع در جاده اهواز به سوسنگرد بود. یک دفترچه کوچک تهیه کردم و وقایع روزهای ورودم به جبهه را نوشتم که هنوز هم آن را دارم. چندی بعد ما را به روستایی به نام «ام نوشه» برای آموزش های آبی – خاکی بردند. به دلیل کوچک بودن روستا بچه‌ها نام آن‌جا را «مدرسه موش‌ها» گذاشته بودند. به جهت آموزش‌های آبی – خاکی متوجه شدیم، که عملیات باید در آب باشد؛ اما از جزئیات عملیات بی‌خبر بودیم. پاروکشی، حمله به ساحل، باتلاق پیمایی و... را آموزش دیدیم.

اوایل بهمن ماه و هوا سرد بود. در آنجا به جهت رطوبت، سرما استخوان‌سوز است. برای گرم کردن چادرها از چراغ «والور» استفاده می‌کردیم. نفت مورد استفاده قهوه‌ای بود. بعدها فهمیدیم که گازوئیل را با نفت مخلوط می‌کردند. به همین خاطر اکثر بچه‌ها مشکلات ریوی پیدا کردند. از نظر روشنایی هم مشکلاتی وجود داشت. به همین خاطر نیروها در خارج از چادر با چوب‌های خشک نخلستان آتش روشن می‌کردند. در دفترچه خاطراتم به «آتش بازی» اشاره کردم، که همین ماجرا مد نظرم است.

بومی سازی لایف ژاکت

برای آموزش‌های آبی در «ام نوشه» یک لایف ژاکت به نیروها می‌دادند. در آن مقطع زمانی هم ایران در خرید انبوه لایف ژاکت تحریم بود. از این رو سپاه و بسیج ساخت آن را بومی سازی کردند. به جهت کمبود امکانات، از یونولیت استفاده می شد. دوخت آن‌ها ضعیف بود. زمانی که بچه ها با شتاب به آب پرتاب می‌شدند، دوخت‌ها باز شده و یونولیت‌ها تا زیر گردن می‌آمد. تجربه‌ای شد تا نیروها پیش از تمرین، لایف ژاکت‌ها را با نخ محکم می‌کنند.

یک روز تمرین گذر از رودخانه داشتیم. در قسمت کم عرض رودخانه طناب بسته بودند. پیش از اینکه نوبت به من برسد،، در ذهن خود تجسم می‌کردم که اگر یک نفر دستش از طناب رها شود، چه اتفاقی رخ می‌دهد. در همین حین چند نفر بر اثر شدت آب، دستشان از طناب رها شد. پایین رودخانه قایق گذاشته بودند تا این نیروها را از آب خارج کنند.

نوبت به من رسید. حین عبور از رودخانه دستم از طناب رها شد؛ اما شنا کردم و خودم را به طناب رساندم. رزمندگان شروع به تشویق من کردند. اعتماد به نفس برای منی که بی تجربه بودم بالا رفت. در نهایت 10 روز در ام نوشه تمرین کردیم. در این مدت دوستان خوبی در گروهان و دسته‌ها پیدا کردم.

روزی داود حیدری جزوات آموزشی مسائل علمی در خصوص جنگ و نحوه جنگ در شرایط مختلف را به من داد، تا برایش پاکنویس کنم. اینگونه می‌خواست من را آموزش دهد. پیش از آغاز عملیات والفجر 8 آن را به پایان رساندم.

علی مسئول جلوگیری از اصراف بود

یک روز شهید علی شکاری، شخصی که من را با داود حیدری آشنا کرده و خود 20 روز بعد از اعزام من وارد گردان زهیر شده بود، به چادر ما آمد. قرار بود که ناهار را پیش ما بماند. آن زمان به جهت اینکه نان‌ها تازه پخت نمی‌شد، اطراف نان خمیر بود. بچه‌ها گوشه نان را می‌بریدند و وسط آن را می‌خوردند. علی خطاب به بچه‌ها گفت: «چرا گوشه نان را می‌برید. این کار اسراف است.» یکی از رزمندگان پاسخ داد: «بچه ها علی مسئول جلوگیری از اسراف است. نان های خمیر را بدهید با ناهار میل کند.» دقایقی در سکوت گذشت تا اینکه علی گفت: «حالا من یک چیزی گفتم. شما چرا جدی گرفتید. این‌ نان‌ها قابل استفاده نیست.» گفتن همین جمله کافی بود تا تمام بچه‌ها به خنده بیافتند.

ادامه دارد...

انتهای پیام/ 131


ادامه مطلب
[ دوشنبه 14 فروردین 1396  ] [ 08:34 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

چرا اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است؟

چرا اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است؟

در ابتدای ورودمان به مریوان بچه ها به شوخی به یکدیگر می گفتند چرا اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است؟ خدا خودش ختم به خیر کند.
کد خبر: ۲۳۲۳۹۸
تاریخ انتشار: ۱۱ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۰:۰۰ - 31March 2017
 

به گزارش خبرنگار دفاع پرس از مازندران، خاطره‌ای از احمد دواتگر رزمنده و جانباز هشت سال دفاع مقدس اهل شهرستان  آمل به دفتر خبرگزاری دفاع مقدس مازندران ارسال شد که در ادامه می آید:

تا آنجا که ذهنم یاری می کند در طول هشت سال دفاع مقدس، ماه اسفند از جمله ماه هایی است که برخی از عملیات ها در آن شکل گرفته است.

خوب به یاد دارم اواسط اسفند سال ۶۵ بود که از جنوب به غرب کشور حرکت کرده و وارد منطقه دزلی در مریوان شده بودیم و در چادرهایی که از قبل در محوطه ی گردان یارسول نصب شده بودند، استقرار یافتیم.

در ابتدای ورودمان به مریوان بچه ها به شوخی به یکدیگر می گفتند چرا اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است؟ خدا خودش ختم به خیر کند.

اما با همه این تفاسیر همان چند روزی که در آن مکان مستقر بودیم برایمان جالب بود روستایی که در نزدیکی گردانمون قرار داشت و مردم دوست داشتنی و بی آلایش کرد که در آن روستا ساکن بودند و برخوردشان نشان می داد از آمدنمان خوشحال بودند تا نایلون های زخیمی که زیر چادرهایمان قرار داشته و روی آن؛ دو لایه پتو گذاشته بودیم پتوهایی که به  هنگام خواب یا راه رفتن روی آن به دلیل وجود گل نرم انگار که روی خمیر پا گذاشته باشی  پتوها را چند سانتی جابجا می کرد.

بگذریم. قبل از عملیات به اتفاق ارکان گردان دو مرحله برای شناسایی محور به سمت سنگر دیدگاهی که بچه های اطلاعات و عملیات روی ارتفاعات قله مشرف به شهر خرمال دائر کرده بودند، حرکت کردیم اما به دلیل وجود مه شدید موفق به شناسایی منطقه نشده تا آنکه در نهایت توسط سردار کمیل قائم مقام لشکر از محور دیگری موفق شده بودیم منطقه را شناسایی نمائیم دو روز بعد از آخرین شناسایی به سمت شیار وشکناو که زیر قله ی ملک خور قرار داشت حرکت کردیم.

دقیقا یادمه بعد از آنکه نماز مغرب و عشا را خوانده بودیم همه سوار تویوتا و  کامیون هایی که قرار بود ما را تا ابتدای مسیر قله ملک خور برسونه، شده بودیم شاید گفتنش راحت باشد اما بچه های گردان یا رسول که امروز برخی از آن دوستان زنده مانده اند خوب یادشون هست که چه می گویم سوز شدید سرما همراه با برف و بوران و در کنارش جاده ناهموار که هر لحظه افراد نشسته در پشت خوردو را به بالا و پائین هدایت می کرد، همه را کلافه کرده بود تا جائیکه لحظه شماری می کردیم تا مسیری که می بایست با خودرو جابجا شویم تمام شود اما نمی دانستیم حرکت با پای پیاده به سمت مقصد اصلی چه مشکلاتی را با خود به همراه دارد.

 خلاصه بعد از پیاده شدن از خودرو به صورت پیاده حرکتمان را ادامه دادیم اولین مقری که از کنارش عبور کردیم مقر تیپ ۷۵ ظفر بود که جمعی از نیروهای این تیپ کنار مقرشان ایستاده بودند پس از آن از مقر نیروهای پیشمرگ کرد که فاصله چندانی با بچه های تیپ ظفر نداشته است نیزعبور کردیم هر چقدر به سمت نوک قله نزدیک می شدیم سوز سرما که با افزایش برف و بوران توام شده بود بیشتر آزارمان می داد کلاه و شال گردن بافتنی که دور گردنم را پوشش داده بود کاملا یخ زده و مثل یک چوپ خشک روی بادگیرم آویزان گردید.

پس از عبور از مقرهایی که در مسیرمان قرار داشت به سنگری که تابلوی آن پوشیده از برف بود و به زور می توانستنی نوشته بهداری را روی آن بخوانی رسیدیم جلوی سنگر یک نفر ایستاده بود و می گفت بروید داخل کمی استراحت نمائید و....نمی دانم به یخکشی پیک گروهان بود یا چوپانی از بچه های گنبد و فرمانده دسته ۱ گفنم به بچه ها بگوئید بیایند داخل تا گرم شوند.

 داخل سنگر شدم محمد آقا اسماعیلی به اتفاق آقا محسن صمدی، شهید مصطفی عزیزی، و برخی دوستان کنار یک بخاری بزرگ هیزومی ایستاده بود گفت: دواتگر بچه ها کجا هستند؟ عرض کردم یکی یکی دارند می آیند.

برای دقایقی آنجا ماندیم و پس از آن به راهمان ادامه دادیم تا اینکه به نوک قله رسیدیم قله ای پوشیده از برف با سرمای غیر قابل تحمل اما چاره ای نداشتیم و می بایست مسیر را این بار به سمت پائین قله طی می کردیم در طول راه دره های وحشتناکی وجود داشت که با کمترین اشتباه به پائین پرتاب می شدی که متاسفانه دو یا سه نفری به دلیل سقوط در دره با مشکل روبرو شده بودند  در حالیکه شدت بارش برف هر لحظه شدیدتر می شد برفی که امان بچه ها را بریده بود خلاصه به هر طریقی که می شد پس از یک ساعت توانستیم آن ها را نجات دهیم.

یادمه آقا یحیی خاکی فرمانده گردانمون از طریق بی سیم علت ایستادن ما را سوال نمود که مشکل به وجود آمده را به او گفتم اگر اشتباه نکرده باشم بعد از ۱۳ ساعت پیاده روی به شیار وشکناو رسیدیم نزدیک بود نمازمان قضا شود با آب سردی که داخل یک تانکر بود وضو گرفتیم و نمازمان را بعد از کلی راه رفتن در دل شب و زیر شدیدترین برف خواندیم .

خدای خود را شاهد می گیرم از شدت سوز سرما دیگر رمقی برای ایستادن نداشتیم گرسنگی هم کم کم به سراغمان آمده بود در قسمتی از آن شیار چادر کوچکی وجود داشت که روی آن نوشته شده مقر حاجی جوشن بچه ها بدون آنکه چیزی بگویند خودشان را سریع به آنجا رسانده بودند حاجی جوشن باصفا که انگار منتظر بچه ها بود با کلی شیرینی و بیسکوبیت با چای داغ از نیروهای گردان یارسول پذیرایی نمود به قول بچه ها حسابی از شرمندگی بچه ها درآمده بود.

بعد از صبحانه آقای خاکی در جلسه ای که با ارکان گردان گذاشته بود در واقع آخرین توجیهات را مطرح نمود اگر چه بعدازظهر آن روز جلسه مختصری برگزار و این بار آخرین مراحل توجیهی قبل از آغاز عملیات مطرح گردید.

به یاد دارم در آن روز شهید علی صلواتی جانشین گروهان دوم آرام و قرار نداشت  هیچگاه بوسه های پی در پی او بر روی پیشانی این حقیر و بسیاری از دوستان آملی که در این گردان حضور داشتند، یادم نمی رود برای خودش عارفی بود فردی با صفا که برخوردش نشان می داد این بار پرواز خواهد کرد اما خودش باورش نمی شد دائما می گفت اگر شهید شدید دست ما را هم بگیرید و.....

در آخرین لحظاتی که آماده حرکت شده بودیم باز پیشانیم را بوسید در آن جمع با صفا عزیزان سعید مفتاح، محمد اسماعیلی، علی رضا سیفی، سعید همایونی؛ نادر برومند،.... و شهیدان علی رضا توکلی، جمشید نائیجیان؛ مصیب سریدار، مصطفی عزیزی هم حضور داشتند جمعی کامل از بچه های باصفای آمل که غروب آن روز شب وداع زیبایی را شکل داده بودند شب وداعی که خاص شب های عملیات بوده است تا آنکه وقت موعود فرا رسید همه می دانستیم محوری که قراره نیروهای گردان یارسول عمل نمایند بسیار مهم می باشد از قبل هم در جلسات توجیهی گفته شده بود امکانش هست تلفات گردان در این محور بالا باشد اما به هر طریقی که هست خط دشمن باید شکسته شود.

تا شروع عملیات سکوت سنگینی در کل خط حاکم بوده است اگر چه گهگاهی شلیک تیربار سکوت حاکم در آن لحظات را می شکست اما این سکوت نشان می داد که شرایط عادی می باشد به دستور آقا یحیی نزدیک به ۳۵ تن از بچه ها در اختیارم قرار گرفت و قرار شد در هر محوری که با مشکل روبرو شود به کمک آن ها برویم اولش خواستم قبول نکنم اما وقتی ایشان گفته بود حتما در سه محوری که وارد عمل می شویم؛ مشکل پیدا خواهیم کرد و در آن زمان به شما احتیاج خواهد شد، قبول کردم به یخکشی از بچه های بهشهر که کار پیک را انجام می داد گفتم به تک تک بچه ها بگوید زیر صخره ها جان پناه مناسب گرفته زیرا آتش سنگین دشمن تا لحظاتی دیگر کل فضای منطقه را تحت پوشش خود قرار خواهد داد.

از پشت بی سیم هر گروهان موقعیت خود را پشت میدان مین اعلان کرده بودند دقیقا یادمه هنوز دقایقی از حضور سه گروهان در محورهایی که قرار بود خطوطش شکسته شود نگذشته بود که رمز عملیات از سوی فرمانده گردان آقا یحیی خاکی اعلان گردید و به یک باره صدای شلیک تیربار عراقی ها به همراه شلیک آرپی جی و خمپاره کل منطقه عملیاتی را فرا گرفته بود جز محور یک که فرمانده گروهانش آقا حمید  قناعت به دلیل پیچیدیگی محورش با مشکل روبرو شده بود دو گروهان دیگر چندان به مشکل روبرو نشده بودند اگر چه خط آن ها نیز به راحتی شکسته نشده بود اما محور یک واقعا به مشکل برخورد کرد تا جائیکه خود آقا مرتضی قربانی فرمانده وقت لشگر ۲۵ کربلا از طریق بی سیم بر شکسته شدن خطوط دشمن اصرار داشت.

در این زمان چند بار از آقا یحیی خواسته بودم تا اجازه دهد با همان نیرویی که در کنارم می باشند در محور یک وارد عمل شویم اما او اجازه نمی داد توی اون لحظات حسابی حالم گرفته شده بود و با خودم می گفتم  بعد از کلی دردسر از گردان مکانیزه وارد این گردان شدم و..... اما باز خودم را قانع می کردم که اطلاعت از فرماندهی واجبه و نباید چبزی بگویم خلاصه به هر طریقی که بود خط محور یک نیز با تعدادی شهید و مجروح بیشتر نسبت به گروهان های دیگر شکسته شد در حالیکه آقا حمید قناعت نیز همانجا مجروح گردید نزدیک های صبح بود که آقا یحیی دستور داد به سمت گروهان دوم حرکت نمائیم نماز را در حالیکه پوتین در پا داشتیم، خوانده و سریع به سمت خط حرکت نمودیم.

کم کم هوا نیز در حال روشن شدن بود در میدان مین تعدادی از بچه ها مشغول جمع آوری شهدا و مجروحین بودند در یک لحظه به صحنه ای برخورد کردم که باورش برایم سخت بوده است صحنه ای که همچنان در ذهنم باقی مانده است شهید علی رضا توکلی و شهید علی صلواتی در کنار هم به شهادت رسیده بودند صحنه سختی بود اما تقدیر اینگونه بوده است خم شده و بوسه ای جانانه بر پیشانی و صورت هر دو نفرشان زدم هنوز آن صحبتی که زیر گوش شهید علی آقا صلواتی گفته بودم یادمه که گفته بودم علی جان آخرش به آرزویت رسیدی حالا تو شفاعت ما را بکن.

یاد همه شهدا خصوصا شهدای عملیات والفجر ۱۰ همواره گرامی باد.

انتهای پیام/


ادامه مطلب
[ جمعه 11 فروردین 1396  ] [ 02:47 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

سرلشکر سلیمانی زخمی شد؛ اما نگذاشت روحیه نیروهایش تضعیف شود

سرلشکر سلیمانی زخمی شد؛ اما نگذاشت روحیه نیروهایش تضعیف شود

«همین‌جا بود که من زخمی شدم. اکبر محمد حسینی با دو گروهان عقب بود. بچه‌های اهواز موفق نشده بودند خط را بشکنند. خون زیادی از من رفته بود و دیگر رمق نداشتم. نمی‌خواستم بگویم زخمی شده‌ام و روحیه بچه‌ها را تضعیف کنم.»

کد خبر: ۲۳۳۵۴۳

تاریخ انتشار: ۰۹ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۴:۴۲ - 29March 2017

سرلشکر سلیمانی زخمی شدنش را پنهان کرد تا نیروهایش تضعیف روحیه نشوند

به گزارش گروه سایر رسانه‌های دفاع پرس، بخشی از خاطرات سرلشکر حاج قاسم سلیمانی از دفاع مقدس را در ذیل می‌خوانیم:

عملیات «طریق القدس» بلافاصله بعد از عملیات«ثامن الائمه» که شکست حصر آبادان بود، صورت گرفت. طولانی شدن عملیات ثامن الائمه که حدود سه ماه بود، باعث خستگی نیروها شده بود. اگرچه گردان مان را برای عملیات بعد فرستادم، اما تقریباً همة بچه ها به مرخصی رفتند، جز سه چهار نفر، که یکی از آن‌ها «حمید ایرانمنش» بود، که مستقیماً از صحنه عملیات آبادان به سوسنگرد آمد، در صورتی که مرخصی حقش بود. عملیات طریق القدس سال 60 انجام شد.

گردانی از سپاه کرمان که فرماندهی اش را خودم به عهده داشتم،‌ به جنوب اعزام شد. تجمع ما در میدان «ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف» بود. از آنجا به سوسنگرد، به مقر بخصوص بچه های کرمان رفتیم. شب ها تا قبل از عملیات به دعا و عبادت می گذشت.

حمید چریک قبل از آن به «حمیدرگباری» مشهور بود. حمید در «دیلم» به ما پیوست. او به عشق عملیات اصلاً مرخصی نرفت. به «اکبر محمد حسینی» در گردان اول پیوست که قرار بود خط شکن باشد. حمید تسلط خاصی در توجیه و هدایت نیروها داشت. برای دو گردانی که از کرمان برده بودیم،‌ حمید نقش محوری در آموزش و آمادگی نیروها از خود نشان داد و چون از صحنة جنگ شناخت خوبی داشت و در عملیات مبتکر بود، بچه ها از حرف شنوی داشتند. کم نبود تجربه 4 تا 5 عملیات در کردستان را با خود داشتن.

شب عملیات ما وارد کانالی شدیم که از ابتدای خط خودی تا پشت خط، زیر خمپاره 120 و 160 بود. تیر مستقیم تانک ها روی کانال می ریخت. اولین آتش سنگین دشمن از [شروع] جنگ و در جبهه ها، همان جا بود. یک ساعت از لو رفتن تک گذشته بود که خط خودی تا خط خودشان را تمام زیر آتش گرفته بودند.

معابر هم لو رفته بود. حمید در گروهان اول بود. ما منتظر بچه های اهواز بودیم که قرار بود خط را بشکنند تا ما پشت سر آنها به خط دوم و به سمت پل سابله برویم. صد متری از خاکریز فاصله گرفته بودیم. آتش دشمن بود که روی سرمان می ریخت. حمید آمد پیش من و گفت: «این طوری همه بچه ها شهید می شوند. بگذار من گروهانم را ببرم نزدیک سیم خاردار عراقی ها و از کار بیندازم شان». من موافقت کردم و او گروهانشان را تا نزدیک سیم های خاردار برد.

همین جا بود که من زخمی شدم. اکبر محمد حسینی با دو گروهان عقب بود. بچه های اهواز موفق نشده بودند خط را بشکنند. خون زیادی از من رفته بود و دیگر رمق نداشتم. نمی خواستم بگویم زخمی شده ام و روحیه بچه ها را تضعیف کنم.

حمید خودش را به من رساند و اصرار کرد سریع خودم را نزدیک معبر برسانم و بر کار آنها نظارت کنم. اما من گفتم: «نمی توانم بیایم، خودت برو هرکاری می توانی بکن». فکر کنم فهمید حالم مناسب نیست. سری تکان داد و خداحافظی کرد و رفت به خط.

مکالمه من و حمید 10 ثانیه هم طول نکشید. حمید در کمتر از ربع ساعت و خط اول عراقی ها را گرفت. شلیک کالیبرها و خمپاره هایشان قطع شد و بچه ها شروع کردند به پاک سازی. فریاد الله اکبر در خط پیچید. اکبر تماس گرفت و هدایت دو گروهان بعدی را به عهده گرفت که به سرعت رفتند روی خاکریز و رو به جلو حرکت کردند.

همین موقع بود که من از حال رفتم و به پشت جبهه منتقل شدم. بعدها شنیدم حمید با یک کمر نارنجک جلوی همه حرکت می کرده و داخل سنگرها که 5 تا 20 متر از هم فاصله داشته اند، نارنجک می انداخته و آنها را منهدم می کرده است.

در یکی از این سنگرها عراقی ها متوجه نارنجک می شوند و آن را به بیرون پرت می کنند که خوشبختانه حمید فوراً روی زمین می خوابد، اما ترکش های خمپاره پیشانی اش را زخمی می کنند. با این وجود از پا نمی نشیند و به پیش روی ادامه می دهد.

مرا به بیمارستان منتقل کردند و پس از بهبودی و بازگشت، قرار شد «تیپ ثارالله» را تشکیل بدهم، از جمله کسانی که در ذهنم بود، به عنوان هسته و مرکز اصلی تیپ الله از او استفاد کنیم، حمید چریک بود. او را به خاطر کاری که در عملیات طریق المقدس کرده بود و ارتباطش با شهید (مهدی) «کارزونی 11»،‌ برای عملیات «فتح المبین» انتخاب کردیم. عملیات فتح المبین اولین تشکیلات تیپی ما بود.

انتهای پیام/ 181


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 9 فروردین 1396  ] [ 04:31 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

هفت سین جبهه‌ای

هفت سین جبهه‌ای

در کنار سفره هفت سین جبهه‌ای که از سجاده، سربند، سرنیزه، ساچمه، سنگر، ساعت و سرباز چیده شده بود، همراه با نوای قرآن و صدای توپ و خمپاره سال خود را تحویل کردیم.

کد خبر: ۲۳۱۳۸۰

تاریخ انتشار: ۰۴ فروردين ۱۳۹۶ - ۰۱:۰۰ - 24March 2017

به گزارش خبرنگار دفاع پرس از یزد، اوایل اسفند ماه 59 در مرکز تربیت معلم یزد بودم و دوستان زیادی از یزد، شهرستان‌ها و استان‌های دیگر پیدا کرده‌ بودم. محیط، بسیار دوستانه و صمیمی بود. روزها در کلاس و فعالیت‌های آموزشی و شب‌ها در خوابگاه خاطرات استثنایی را به همراه داشت.

با چند نفر از دوستانم هم پیمان شدیم که عید نوروز را در جبهه باشیم. تبلیغاتی در این زمینه کردیم و تا دهم اسفند، حدود 20 نفر ثبت نام کردند. با مراجعه به سپاه تفت و بیان ماجرا، آنها هم همکاری کردند و یک دستگاه مینی‌بوس به همراه راننده و یک فرمانده دسته در اختیارمان قرار دادند.

روز دوازدهم اسفند به همراه بیست نفر از دوستان دانشجوی تربیت معلم برای اولین بار راهی جبهه شدم. شب چهاردهم وارد پادگان شهید بهشتی اهواز شدیم. دو روز آموزش دیدیم، اسلحه تحویل گرفتیم و شب هنگام راهی سوسنگرد شدیم.

جاده و بیابان در تاریکی مطلق فرو رفته بود. من کنار پنجره نشسته بودم و فقط می‌توانستم کناره‌های جاده که با نور ماشین روشن می‌شد را ببینم. چند کیلومتر که از اهواز دور شدیم، کنار جاده، ماشین‌ها، تانک‌ها و ادوات جنگی سوخته را می‌دیدم و هرچه به سوسنگرد نزدیک‌تر می شدیم این ادوات و گاهی جنازه‌های سوخته هم بیشتر می‌شد. صدای گلوله‌های توپ و خمپاره به ما خبر می‌داد که به خط مقدم نزدیک می‌شویم و گاهی نوری که با انفجار توپ، خمپاره و گلوله‌های منور منطقه را روشن می کرد، ما را متوجه می‌ساخت که باید خود را مهیای نبردی سخت کنیم.

نیمه‌های شب به سوسنگرد رسیدیم و در یکی از خانه‌ها که نسبتاً‌ سالم‌تر از بقیه بود، مستقر شدیم. آنجا دو روز آموزش‌های تکمیلی را فرا گرفتیم و زیر نظر شهید بزرگوار اکبر رشیدی که فرمانده منطقه بود، با مسئولیت‌هایمان آشنا شدیم و روز سوم با یک تویوتای لنکروز به طرف جبهه‌های جنوب نیسان حرکت کردیم و تا پایان فروردین ماه سال 1360 هم آنجا بودیم که هر لحظه‌اش برایمان خاطره بود.

لحظه سال تحویل در کنار سفره هفت سین جبهه‌ای که از سجاده، سربند، سرنیزه، ساچمه، سنگر، ساعت و سرباز چیده شده بود، همراه با نوای قرآن و صدای توپ و خمپاره برگزار شد که از به یادماندنی‌ترین خاطراتم به شمار می‌آید.

انتهای پیام/ 


ادامه مطلب
[ جمعه 4 فروردین 1396  ] [ 08:38 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

خاطرات اولین بانوی شهیده ایلام از زبان فرزندش

خاطرات اولین بانوی شهیده ایلام از زبان فرزندش

زهرا کمالی گفت:در یکی از روزهای انقلاب که در ایلام حکومت نظامی بود و تانکها در خیابانها بودند افسران شاهنشاهی تیر اندازی می‌کردند و مادرم با گذاشتن شیلنگ آب و آتش زدن کارتون‌های کاغذی و با استفاده از دود ناشی از آن برای خنثی‌سازی گاز اشک آور درب خانه را باز گذاشته بود و تعداد قابل توجهی از جوانان را به خانه راهنمایی کرد.
کد خبر: ۲۲۶۰۳۴
تاریخ انتشار: ۲۰ بهمن ۱۳۹۵ - ۱۸:۱۹ - 08February 2017
 

به گزارش دفاع پرس از ایلام، نقش زنان در به ثمر رساندن انقلاب  اسلامی بر کسی پوشیده نیست.

 بانوان این مرز و بوم با تبعیت از حضرت فاطمه زهرا (س) به عنوان اولین مدافع حریم ولایت و نقش پیامبر گونه حضرت زینب (س) درس عشق و ایثار را از مکتب آنان به خوبی آموختند.

 در میان تعداد بی شمار زنان انقلابی و ایثارگر در دوران انقلاب و دفاع مقدس نقش ارزنده شهیده ربابه کمالی به عنوان اولین زن شهیده در استان ایلام بر کسی پوشیده نیست و رشادت و شجاعت این بانوی مومنه و انقلابی زبان زد خاص و عام است.شیرزنی که جانش را در روز عید قربان، قربانی انقلاب کرد.

  به بهانه گرامیداشت ایام الله دهه مبارک فجر و روزهای شیرین پیروزی انقلاب، گوشه ای از زندگی پر فراز و نشیب و خصوصیات رفتاری این بانوی انقلابی در صحبت های زهرا کمالی فرزند این شهیده سرافراز در ادامه آمده است.

 در سال 1308 در خانواده ای کاملا سرشناس و معتقد به احکام و شرع اسلام دیده به جهان گشود.

 مادرم دوران کودکی را در کنار خانواده ای معتقد و مردم دار سپری و نزد مادر مهربانش و در مدتی کوتاه به یادگیری فنون قالی بافی و خیاطی و گلدوزی پرداخت.

 در سن پانزده سالگی با یکی از بستگان خود ازدواج کرد که حاصل این زندگی موفق و سرشار از محبت 5 دختر و 1 پسر است که هر کدام به سهم خویش چه در پیروزی انقلاب وچه در تداوم آن نقش به سزایی داشته اند.

فرزند شهیده کمالی عنوان کرد: مادرم عاشق قرآن واهل بیت بود و ایمانی استوار و اتقادات محکمی داشت.

خانم کمالی تصریح کرد: در امر شوهر داری همسری بسیار مهربان و خوش اخلاق، قانع وصبور و با گذشت بود و در کمال سادگی ودوری از تعلقات دنیا با همسر خویش زنگی می کرد.

وی افزود: در اهمیت دادن به اصول واعتقادات مقید به نماز و روزه و در جلسات مذهبی شرکت می کرد و دو سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در جلسات مرحوم حجت الاسلام حاج شیخ احمد کافی (ره) که به ایلام تبعید شده بود شرکت می کرد و دیگران را هم تشویق  به این جلسات می کرد؛ خیلی آرزو داشت به خانه خدا مشرف شود که با شهادتش خود در جوار رحمت حق آرام گرفت.

فرزند اولین بانوی شهیده استان خاطر نشان کرد: به یقین می گویم از هفت سالگی بچه هایش را مقید به نماز خواندن و روزه گرفتن و سایر دستورات اسلام و کتاب مبین آشنا کرد و در باب معاشرت، بسیار مردم دار بود  و اهل صله ارحام و نسبت به همسایگان بسیار رفتار خوب و خدا پسندانه ای داشت، خیلی مهمان نواز بود؛ به عیادت بیماران و دلجویی از آنها بسیار اهمیت می داد و از همه مهمتر در تمام عمرش هیچکس کدورتی از او نداشت.

خانم کمالی گفت: همواره ذکر خدا بر لبانش جاری و ساری بود و می گفت: زبان نباید بیکار باشد تسبیحی هزار دانه درست کرده بود و صلوات می فرستاد.

 این فرزند شهید ابراز کرد: در یکی از روزهای انقلاب که در ایلام حکومت نظامی بود و تانکها در خیابانها مستقر شده بودند و تظاهرات از خیابان شهداء شروع شد. افسران شاهنشاهی تیر اندازی می کردند و مادرم با گذاشتن شیلنگ آب و آتش زدن کارتون های کاغذی و با استفاده از دود ناشی از آن برای خنثی سازی گاز اشک آور درب خانه را باز گذاشته بود و تعداد قابل توجهی از جوانان را به خانه راهنمایی کرد.

خانم کمالی ادامه داد: وقتی این جوانان وارد خانه ما شدند در زیر زمین پناه گرفتند و مادرم به سرعت درب خانه را بست تا بعدا یکی یکی آنها را دور از دید مامورین فراری دهد که متاسفانه یکی از افسران رژیم شاه با توهین به مقدسات به درب خانه می زد و با گلوله و سنگ، درب خانه را در هم می کوبید؛ اعضای خانواده ما را دستگیر کردند و مادرم در پاسخ به توهین این مامور به مقدسات بسیار ناراحت بود و با شجاعت و رشادت پاسخ دندانشکنی به او داد.

خانم کمالی اظهار کرد: مادرم گفت مگر اجازه غارت کردن خانه ها برایتان صادر شده؟ بیرون بروید ای مزدوران خود فروخته، شما نجس هستید که به مقدسات توهین می کنید و بعد از این صحبت های مادرم مامور خود فروخته مزدور عصبانی شد و با لگد درب را می کوبید و مادرم خود را شجاعانه جلوی درب خانه انداخت که آن نامرد لوله تفنگ را پشت درب گذاشت و گلوله هایش را خالی کرد و مادرم با پشت به زمین افتاد؛ فورا به خیابان رفتم و گفتم مزدور،مادرم را کشتی. آن نامرد چند گلوله به طرفم شلیک کرد که خوشبختانه به دیوار خورد.

 فرزند شهیده ربابه کمالی گفت: این افتخار در روز یکشنبه 56/8/20 مصادف با عید قربان بود که یک هفته مادرم در بستر جراحت ناشی از گلوله ها بود و در تاریخ 56/8/28 مصادف با عید سعید غدیر به آرزوی قلبی خود نائل گردید و شرف و افتخار را برای میهن خود به ارمغان آورد و نام اولین شهیده ایلام بر روی ربابه کمالی نقش بست.

 انتهای پیام/


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 بهمن 1395  ] [ 06:32 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

روایتی از تکه تکه شدن 40 آشپز عملیات‌های کربلای 4 و 5

روایتی از تکه تکه شدن 40 آشپز عملیات‌های کربلای 4 و 5

40 نفر از نیروها که اغلب سن و سالی بالا داشتند، برای رزمندگان خط مقدم در عملیات‌های کربلای 4 و 5 غذای گرم طبخ می‌کردند، که ستون پنجم دشمن به این افراد نیز رحم نکرد و گرای محل حضور آنها را نیز به دشمنان کافر داد، تا دژخیمان این افراد بی دفاع را به شهادت برسانند.

کد خبر: ۲۲۱۹۹۳

تاریخ انتشار: ۱۲ بهمن ۱۳۹۵ - ۰۸:۰۰ - 31January 2017

 

به گزارش خبرنگار دفاع پرس از سمنان، 25 دی ماه سال 1365 در منطقه هفت تپه اتفاقی عجیب روی داد و 400 تن از رزمندگان و عاشقان وادی عشق به یک باره پر کشیدند و مانند یاران امام حسین(ع) ارباً اربا به سوی معبود خود پرگشودند.

در این روز در منطقه هفت تپه آشپزان تیپ 12 قائم استان سمنان مشغول پخت غذا برای رزمندگان در خط مقدم بودند که هدف بمب های هواپیماهای عراقی قرار گرفته و به یکباره 40 تن مانند مولایشان حسین(ع) آسمانی شدند.

این 40 شهید بزرگوار که اغلب سن و سالی بالا داشتند برای رزمندگان خط مقدم در عملیات های کربلای 4 و 5 غذای گرم طبخ می کردند که ستون پنجم دشمن به این افراد نیز رحم نکرد و مکان آنها را نیز به دشمنان کافر داد تا بمباران و این افراد بی دفاع را به شهادت برسانند.

این شهدا که از شهرستان شاهرود و میامی بودند تکه تکه شدند به گونه ای که برخی قابل شناسایی نبودند و از برخی هیچ چیز باقی نماند تا به خانواده آنها تحویل دهند.

11 شهید از روستای قلعه نو خرقان شاهرود بودند که آشپز حسینیه این روستا بوده و با هم اعزام شدند و نقل می شود وقتی می خواستند بروند یکی از آنها گفت ما دیگر بر نمی گردیدم.

در بین این شهدا دو برادر بودند که از لباس زیر شناسایی شدند و تعدادی دست و پا و تکه های بدن به فتوای آیت الله طاهری به عنوان شهید گمنام در قالب دو قبر در گلزار شهدای شاهرود مدفون شدند.

محمدرضا قوچانی فرمانده سابق سپاه شاهرود بیان می کند وقتی که پیکر شهدای هفته تپه را آوردند ما رفتیم و با مزدا تابوت ها را عقب آن گذاشتیم در حین حرکت یکی از تابوت ها افتاد و وقتی چشمان به پیکر آن شهید افتاد آن وقت ما فهمیدیم که ارباً اربا یعنی چه؟!!!

آری هفته تپه مکانی است الهی که بعد از گذر از اندیمشک به اهواز و در ۵۵ کیلومتری جنوب اهواز است و منطقه ای است که در زمانی نه چندان دور، معبد و حرم عاشقان و عارفان، شیرمردان روز و پارسایان شب بوده ،هفت تپه است، سرزمینی وسیع با پستی و بلندی و اگر خوب نگاه کنیم، زیگورات تاریخی و باستانی چغازنبیل، این عبادتگاه با شکوه ایرانی را نیز در آن منطقه خواهی دید. چغازنبیل نیز شاهد بود که هفت تپه سالهای ۶۴ تا سال ۶۷ مثل مادری صبور، پذیرای شیرمردانی بوده است...

و امروز در سالگرد شهادتشان مادران و فرزندان و همسران این شهدا در کنار همرزمانشان در این سرزمین حاضر شدند تا یاد آنها را گرامیداشته و با آنها عهده و پیمانی دیگر بار ببندند که ادامه دهنده راه این شهدای مظلوم و بی دفاع هستند که مظلومانه به شهادت رسیدند و مظلومانه نیز در تاریخ ماندند و فقط هفته تپه گواه مظلومیت آنها و شاهد قطه قطعه شدن پیکر این عزیزان در یک لحظه تاریخ بوده است.

یاد می کنیم از برخی از این شهدا مظلوم این منطقه: احمد و محمود ولیان،ابراهیم منتظری،احمد مهاجری،حجت الله منتظری،سیدحسن کریمی،رمضان حسینی،عبدالله سعیدی،علی اکبر منتظری،محمد اسماعیل نجفی،محمدجعفر صادقی،محمدقاسم آمارلو نسب،قربان گرزین،محمدرضا صفا،محمد محمدی و دیگر شهدا که گمنام هستند در زمین و خوش نام در آسمان، روحشان شاهد و راهشان پر رهرو باد.

انتهای پیام/


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 13 بهمن 1395  ] [ 12:32 ق.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

50 بار مجروح شد

50 بار مجروح شد

پنجاه بار زخمی شد. سال 61 دست راستش قطع شد، همین كه خوب شد باز رفت به جبهه، مسئولیت های زیادی را تجربه كرد، قائم مقام لشكر 27 محمد رسوالله كه شد، گفت: خدمت گذارم در لشكر 27 محمد رسوالله... به یاد شهید علیرضا نوری، قائم مقام لشكر 27 محمد رسوالله

شهید علی رضا نوری، قائم مقام لشكر 27 محمد رسوالله، در محله سردار شهر ساری، در سال سی و یك به دنیا آمد.

مادر علی رضا می گوید: آن سال های خیلی دور، خیلی رسم نبود كه خانواده ها كودكان خود را به كودكستان بفرستند. علی رضا از همان كودكی، پر جنب جوش و با هوش بود. سه ساله كه شد، بردمش كودكستان. از كودكستان كه بر می گشت، همراه پدرش به مسجد می رفت.به خاطر این كه از لحاظ فرهنگی آن زمان در كودكستان به مسائل دینی و مذهبی بچه ها توجه نداشتند، به همین خاطر پدرش او را به مسجد می برد. با تقلید از پدرش، به نماز می ایستاد.

علی رضا در سال سی و هفت به دبستان رفت. با وجود اینكه بچه های كلاس اولی روزهای اول دبستان با گریه و ترس به مدرسه می رفتند، علی رضا با شوق و نشاط، لباسش را می پوشید، كیفش را می انداخت روی شانه، خودش به تنهائی به مدرسه می رفت و می آمد. خیلی پر دل و جرائت بود.

درس خواندن را بسیار جدی می گرفت و در انجام تكالیفش احساس تكلیف می كرد، این حس در او از همان كودكی نهادینه شد.

دوران ابتدائی را با نمرات عالی گذراند، بعد پا به دبیرستان شریف ساری گذاشت. در سال پنجاه، آخرین سال تحصیلی اش بود، پدرش را از دست داد. با معرفت پذیری از سید الشهداء(ع)، با صبرو بردباری ادامه تحصیل داد و در همین سال، موفق به اخذ دیپلم ریاضی شد.

مدتی را در محیط زیست مشغول به كار شد. در سال پنجاه و چهار در دانشكده «پلی تكنیك» در رشته مهندسی راه و ساختمان قبول و با نمرات عالی فارغ التحصیل شد.

در حین تحصیل در دانشكده، با دختری محجبه و مذهبی«طوبی عرب پوریان» به واسطه برادرش كه همكلاسی اش بود، آشنا شد، آنها ساكن اهواز بودند. رفتیم خواستگاری دختر، «بله» را كه گفتند، با اجازه والدینش، مراسم عقد ساده ای در خانه خاله دختر در همان اهواز برگزار كردیم.

پس از ازدواج به عنوان«تكنسین» به استخدام راه آهن در آمد، مدتی بعد از ساری به تهران منتقل شد. در همان سالهای قبل انقلاب، هسته ای را در آنجا تشكیل، و علیه طاغوت، به مبارزه پرداخت.

انقلاب كه پیروز شد،«هسته مقاومت» را با عنوان كمیته انقلاب اسلامی راه آهن تهران، ر اه اندازی و فرماندهی آن را به عهده گرفت. در همین حین انجمن اسلامی راه آهن را هم سازماندهی كرد.

با آغاز تحركات منافقین و ضد انقلاب در انفجار لوله های نفتی جنوب كشور به همراه چند تن از دوستانش به جنوب كشور رفت، آنجا نیز كمیته انقلاب اسلامی راه آهن را تاسیس و پس از تثبیت وضععیت آنجا، آموزش نیروهای حزب الهی، مسئولیت ها را به افراد متعهد و كاردان و انقلابی سپرد.

دیگر یك جبهه شد و یك علی رضا، در غرب سوسنگرد در سال پنجاه و نه، بد جوری زخمی شد. دكتر ها گمان كردند كه او شهید شده است و مهر شهید را به سینه علی رضا زدند.نمی دانم چه شد كه بعدآ متوجه شدند، علی رضا زنده است، فوری به تهران فرستادنش، آنجا از همان صحنه مهر روی سینه اش، عكسی گرفته بودند.

در سال پنجاه و هشت، وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تهران شد. با توجه به تجربیاتش، به عنوان فرمانده سپاه مستقر در راه آهن انتخاب، دیگر شب و روز نداشت، همه زندگی اش را وقف انقلاب كرد. حوادث پشت حوادث، در گیری با منافقین، گروهك ها، یك مرتبه صدام هم به كشور حمله كرد.

با توجه به تجربیاتی كه داشت، یك گروه «72» نفره از پرسنل انقلابی و بسیجی راه آهن، آموزش نظامی داد، و به نام هفتادو دو تن شهدای كربلا، راهی جبهه شدند.

علی رضا می گفت: ما اولین طرح عملیات كلاسیك را به نام عملیات امام زمان(عج) در غرب سوسنگرد طراحی كردیم. محاصره سوسنگرد توسط همین نیروهای هفتاد و دو تن شكسته شد.

دیگر یك جبهه شد و یك علی رضا، در غرب سوسنگرد در سال پنجاه و نه، بد جوری زخمی شد، در بیمارستان شیراز، دكتر ها گمان كردند كه او شهید شده است و مهر شهید را به سینه علی رضا زدند.

نمی دانم چه شد كه بعدآ متوجه شدند، علی رضا زنده است، فوری به تهران فرستادنش، آنجا از همان صحنه مهر روی سینه اش، عكسی گرفته بودند.

خواهرش به علی رضا گفت: خوشا بهه حالت امتحان الهی را به بهترین نحو پاسخ گفتی.

علیرضا لبخندی زد و گفت: خواهرم هنوز خیلی مانده.

علیرضا پنجاه بار زخمی شد توی جنگ، هربار كه زخمی می شد، هنوز خوب نشده به جبهه می رفت.

در سال 61 دست راستش هم قطع شد، همین كه خوب شد باز رفت جبهه، علی رضا مسئولیت های زیادی را تجربه كرد، این آخری قائم مقام لشكر 27 محمد رسوالله كه شد، گفت: خدمت گذارم در لشكر 27 محمد رسوالله.

توی وصیت نامه اش برای من نوشته بود:

«سخنی با مادر عزیزم دارم كه از دست دادن فرزند سخت است اما صحرای كربلا و علی اكبر و علی اصغر و عباس علمدار و زینب و بدن پاره پاره برادر، مصیبتی دیگر است. صبر بر همه مصائب شیوه دخت زهرا (س) است كه تو هم سید دخت او هستی، پس صبر كن.»

علاقه شدیدی به همسر و سه فرزندش داشت، همیشه دست های من را می بوسید، من سرش را می بوسیدم و می بوئیدم. وقتی كه رفت جبهه، دلم را با خودش برده بود....

می گفتند: بیا رئیس راه آهن باش، قبول نكرد، می گفت: در این شرایط كه بچه های مردم دارند به جبهه می روند، پیشنهاد مسئولیت برای من امتحان الهی است، كه كدام را انتخاب كنم،« من جبهه را می پذیرم»

-یك بار هم گفته بودند:« بیا بشو وزیر راه.»

گفته بود: «آدم صفای جبهه را رها می كند، می رود پشت میز!؟»

علیرضا حالت پرواز داشت، یك روز قبل از شهید شدنش، در اندیمشك، به خانمش گفت: «اگه از طرف لشكر آمدند شما را به تهران ببرند، بدون هیچ حرفی بروید»

علی رضا در نهم بهمن 1365 در حین فرماندهی عملیات «كربلای پنج» در شلمچه در حالی كه«قائم مقامی لشكر 27 محمدرسوالله را كه داشت، پركشید...»

علی رضا شهید كه شد، در بهشت زهرا، به دلم سپردمش...

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/14 20:17:41.


ادامه مطلب
[ یک شنبه 10 بهمن 1395  ] [ 12:17 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

آخرین روزهای حیات شهید بابایی

آخرین روزهای حیات شهید بابایی

آن چه می خوانید روایتی است از آخرین روزهای حیات شهید بابایی، خلبان بلند آوازه ارتش جمهوری اسلامی، نقلی از آخرین وداعش با همسر که در آن روزها در حج به سر می‌برد تا لحظه‌ای که با سلامی بر مولایش سیدالشهدا (ع)، راه ملکوت را در میان دل آبی آسمان یافت و در آغوش رحمت الهی آرام گرفت.

آن شب  از همدان با همسرش در مکه تماس گرفت، خانم بابایی که به شدت هیجان‌زده بود، پرسید:

 ـ عباس چه وقت می‌آیی؟ ... من چشمم به در دوخته شده.

او در حالی که عرق روی پیشانی‌اش را پاک می‌کرد، به آرامی گفت: خاطر جمع باشید که من عید قربان پیش شما خواهم بود.

گفت‌وگوی او با همسرش چند دقیقه‌ای ادامه داشت. در پایان عباس حلالیت طلبید و تماس قطع شد. لحظه‌ای نگذشته بود که ناگهان رنگ از رخسار خانم بابایی پرید و با صدایی لرزان، با خود گفت: وای این چه حرفی بود که او گفت؟! ... برای چه حلالیت می‌طلبید؟!

 دست‌هایش را به سوی آسمان بلند کرد و ملتمسانه گفت: خدایا! خدایا! عباس را حفظ کن.

 آنگاه به تلخی گریست.

***

سحرگاه آن شب، شهید بابایی همراه محافظ و راننده‌اش از همدان عازم تهران شد، به محض حرکت، به خاطر خستگی که در تن داشت به خواب رفت. گودرزی، راننده شهید بابایی، تعریف می‌کند: مسافتی از راه طی کرده بودیم که ناگهان عباس از خواب پرید. نگاهی به اطراف کرد، همه جا را تاریک دید، سپس دستی بر سر کشید و لبخندی زد، از داخل آیینه نگاهی به او کردم و گفتم: چرا می‌خندی؟

آهی کشید و گفت:  چیزی نیست خواب دیدم. گفتم: خیر است انشاءالله. او بی‌آنکه چیزی بگوید، یک دانه گلابی را از داخل پاکت برداشت و به من داد. گفت: بیا بالامجان بخور.

من نگاهی به او کردم و گفتم: پس چرا خودت نمی‌خوری؟ گفت: می‌خورم. اول شما که خسته هستی بخور. او می‌گفت که در طول راه تیمسار را زیرنظر داشتم. پرسیدم: شما چرا همه‌اش به من تعارف می‌کنید و  خودتان چیزی نمی‌خورید؟ گفت: فکر من نباش بخور، نوش جونت.

از لحن گفته‌هایش پیدا بود که خیلی خوشحال است. چشمانش را بر هم نهاد و آرام در زیر لب به نجوا پرداخت . وقتی جلو ساختمان معاونت عملیات رسیدیم، عباس از اتومبیل پیاده و وارد ساختمان شد. به عقب برگشتم، چشمم به پاکت میوه افتاد، دیدم که او حتی یک دانه از میوه‌ها را نخورده است.

***

صبح زود تیمسار بابایی وارد دفتر معاونت عملیات شد و به آجودان گفت: پرونده خلبان اغنامیان را بیاورید. پرونده را که آوردند، صفحه اول آن نامه‌ای بود در مورد درخواست وام. آن را امضا کرد و به آجودان گفت: در مورد وام آقای اغنامیان سریعاً اقدام کنید.

 مرا در آغوش گرفت و گفت: اگر از من بدی یا قصوری دیدی حلالم کن. گفتم: مگر  می‌خواهید به کجا بروید؟ دستی بر سر کشید و پاسخ داد: خوب دیگر؛ هیچ کسی از یک ساعت بعد هم خبر ندارد.

 آنگاه ادامه داد: در ضمن من او را ندیدم. از قول من عذرخواهی کنید و بگویید که زودتر از این نتوانستم تقاضایش را برآورده کنم. لحظه‌ای مکث کرد و نگاهی به آجودان انداخت و گفت: خداحافظ.

 آجودان ادای احترام کرد و گفت: ببخشید تیمسار شما این همه راه آمدید تا فقط یک برگه وام را امضاء کنید؟ او در حالی که لبخند بر لب داشت پاسخ داد: آخر ممکن بود دیگر نتوانم آن را امضاء کنم.

آنگاه دوباره خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد. او آن روز همه کارهایی را که می‌بایستی انجام می‌داد،‌ انجام داد. سپس به منزل رفت و با مادر همسر و فرزندانش سلما، حسین و محمد خداحافظی کرد. گودرزی، راننده تیمسار بابایی می‌گوید که آنگاه رو به من کرد و گفت: آقای گودرزی! شما تشریف ببرید استراحت کنید که انشاءالله بعد از عید قربان برگردید.

او می‌گوید: سپس مرا در آغوش گرفت و گفت: اگر از من بدی یا قصوری دیدی حلالم کن. گفتم: مگر  می‌خواهید به کجا بروید؟ دستی بر سر کشید و پاسخ داد: خوب دیگر؛ هیچ کسی از یک ساعت بعد هم خبر ندارد.

***

چند ساعت گذشت. او به همراه موسی صادقی به سوی قزوین به راه افتادند. وقتی به قزوین رسیدند نیمه‌های شب بود. عباس در مقابل منزل پدرش پیاده شد و مثل همیشه با انگشت ضربه‌ای به شیشه پنجره کوچکی که در کنار در بود، زد. لحظاتی بعد مادرش در را باز کرد. پس از روبوسی به مادر گفت: آقاجان خوابه؟ مادر پاسخ داد:  آره پسرم! خوابه. گفت: می‌خواهم بیدارش کنم. مادر گفت: بگذار وقت نماز که بیدار شد او را می‌بینی. گفت: نه مادر! باید زودتر حرکت کنم. نمی‌توانم بمانم؛ یک مأموریت مهم دارم.

 شهید بابایی

بر بالین پدر رفت. نگاهی به صورتش انداخت. سپس خم شد و گونه‌هایش را بوسید. حاج اسماعیل چشمانش را باز کرد و گفت: عباس جان آمدی؟ او گفت: ولی باید زود برگردم، مأموریت مهمی دارم. پدر گفت: ولی عباس جان! ما روز عید قربان تعزیه داریم. برای تو نقش گذاشته‌ام. باید اینجا باشی.

او گفت: باشد پدرجان! پس نقش کوچکی برایم بگذار. انشاءالله عید قربان می‌آیم. پس از ساعتی عباس با پدر و مادر خداحافظی کرد و رفت. وقتی ماشین حرکت کرد، او چند مرتبه برگشت و پشت سر را نگاه کرد. اتومبیل در انحنای کوچه از نظر ناپدید شد. مادر که مضطرب و پریشان به نظر می‌رسید، روی به حاج اسماعیل کرد و گفت: عباس را هیچ وقت موقع خداحافظی این‌طور ندیده بودم. دلم برای او شور می‌زند.

حاج اسماعیل لبخندی زد و گفت: دلواپس نباش زن. خدا پشت و پناهش. مادر هم تکرار کرد: خدا پشت و پناهت پسرم. یا حسین! عباسم را به تو می‌سپارم. آنگاه قطره اشکی بر گونه‌اش غلتید.

 اتومبیل شهر را پشت سر گذاشت. عباس کتابچه دعا را از جیب درآورد و مشغول خواندن دعا شد. ساعتی گذشت. به موسی صادقی که در حال رانندگی بود گفت: من کمی می‌خوابم. اگر خسته شدی بیدارم کن.

 چند دقیقه‌ای نگذشته بود که صدای فریاد او در خواب، موسی صادقی را وحشت‌زده کرد. او علت فریاد را پرسید. عباس در حالی که دست بر سر و روی خود می‌کشید، گفت: ببخشید آقا موسی! خواب دیدم.

صادقی گفت: از بس خسته‌ای. از بس کار می‌کنی. در خواب هم دلشوره داری و خواب بد می‌بینی. عباس خندید و دستی به شانه صادقی زد و گفت: ببخشید آقا موسی که تو را ناراحت کردم. سپس هر دو سکوت کردند. عباس در خود فرو رفته بود. ساعت چهار صبح بود که به پایگاه هوایی همدان رسیدند و مستقیم به مهمانسرا رفتند. عباس رو به موسی صادقی کرد و گفت: شما برو بخواب. من سری به قرارگاه می‌زنم.

سپس به سوی قرارگاه به راه افتاد.

ادامه دارد...

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/14 20:18:28.


ادامه مطلب
[ یک شنبه 10 بهمن 1395  ] [ 12:17 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

آخرین روزهای حیات شهید بابایی (2)

آخرین روزهای حیات شهید بابایی (2)

آن چه می خوانید روایتی است از آخرین روزهای حیات خلبان بلند آوازه ارتش جمهوری اسلامی،شهید بابایی؛ نقلی از آخرین وداعش با همسر که در آن روزها در حج به سر می‌برد تا لحظه‌ای که با سلامی بر مولایش سیدالشهدا (ع)، راه ملکوت را در میان دل آبی آسمان یافت و در آغوش رحمت الهی آرام گرفت.

ساعتی بعد، آفتاب تازه بالا آمده بود که جنگنده‌ای غرش‌کنان روی باند پایگاه نشست و چند دقیقه بعد وارد رمپ شد. کابین باز شد و تیمسار بابایی از پلکان جنگنده پایین آمد. مستقیماً به مهمانسرا رفت. در بین راه به یاد آورد که همسر موسی صادقی بیمار است؛ به همین خاطر زیر لب خود را سرزنش کرد که چرا او را با خود آورده است. وقتی وارد اتاق شد، صادقی هنوز خواب بود. مدتی بالای سرش نشست، سپس به آرامی او را بیدار کرد و گفت: تو چرا به من نگفتی که همسرت بیمار است؟

 موسی صادقی گفت: مهم نیست. او گفت: چرا؛ مهم است. خیلی هم مهم است. هر چه زودتر برگرد تهران و به همسر و فرزندانت برس. اگر بچه‌ها سرحال بودند یک سر برو اصفهان؛ هم تفریحی کن و هم تجهیزات پروازی مرا بفرست تبریز.

صادقی گفت: ولی ممکن است اینجا کاری داشته باشی. او گفت: شما نگران نباش، آقای دربندسری هست. اگر کاری داشتم به ایشان می‌گویم. صادقی خود را آماده کرد و هنگام خداحافظی نگاهی به او کرد و گفت: خداحافظی امروز با همیشه فرق می‌کند.

تیمسار گفت: حلالمان کن آقا موسی!

چند لحظه سکوت بین آنها حکمفرما شد. صادقی به گوشه‌ای نگریسته و در فکر فرو رفته بود. سپس با غم غریبی که در دل داشت گفت: خداحافظ قربان! مواظب خودتون باشید.

تیمسار بابایی به مسیر اتومبیل خیره مانده بود، که دستی را روی شانه‌اش احساس کرد و صدایی آشنا که می‌گفت: چرا ماتی حاج عباس؟ عباس سرش را برگرداند و با چهره خندان عظیم دربندسری روبه‌رو شد. لبخندی نثار او کرد و گفت: چطوری عظیم آقا!

 یکدیگر را در آغوش گرفتند و همراه هم به سوی گردان عملیات به راه افتادند. وقتی وارد ساختمان عملیات شدند، چشم‌شان به سرهنگ حسن بختیاری افتاد که از انتهای راهرو به سوی آنها می‌آمد. وقتی به هم رسیدند، تیمسار گفت: حسن آقا! آماده‌ای برویم مأموریت؟ بختیاری گفت: هر چه که شما بفرمائید تیمسار! من در خدمتم.

 دربندسری به تیمسار گفت: من هم با شما بیایم؟ عباس دستش را در گردن او انداخت و گفت: می‌خواهی به جای بمب زیر طیاره ببندمت بالامجان؟ و او گفت: اگر تو بخواهی حاضرم تا مرا به جای بمب در زیر هواپیمایت ببندند.

آنگاه هر سه در حالی که لبخند بر لب داشتند به راه افتادند. چند دقیقه بعد هواپیمای «F-5» حامل تیمسار بابایی و سرهنگ بختیاری با کوهی از مهمات به آسمان پر کشید.

خورشید در حال افول بود و جلوه مشعشع آن پهنه آسمان را به رنگ شقایق، سرخ کرده بود. عظیم دربندسری در حالی که به سوی قرارگاه می‌رفت، آهی کشید و با خود گفت: چه غروب غریبی است؟

تیمسار بابایی با تأنی از جای برخاست و زیرلب زمزمه کرد: الله‌اکبر!

سپس به قصد وضو قدم برداشت. وقتی کنار حوض کوچک محوطه گردان عملیات رسید، در حالی که زیر لب اذان می‌گفت، سرش را به آسمان بلند کرد. دربندسری و سرهنگ بختیاری در گوشه‌ای ایستاده بودند و او را می‌نگریستند.

وقتی آفتاب با آخرین شعاع کم‌رنگش در افق پنهان می‌شد، صدای غرش رعدآسای جنگنده‌ای سکوت آسمان را درهم شکست و چند دقیقه بعد تیمسار بابایی و سرهنگ بختیاری در حالی که کلاه پرواز خود را در دست داشتند، با گام‌های پیروزمندانه‌ای به سوی «رمپ» می‌آمدند.

عظیم دربندسری به سوی عباس رفت و او را در آغوش گرفت. سرهنگ بختیاری گفت: جات خالی بود عظیم آقا! ولی شانس آوردی که زیر بال نبودی. تیمسار دستی بر روی شانه دربندسری گذاشت و هر سه به سوی اتومبیل رفتند. بانگ مۆذن در آسمان پیچید. تیمسار بابایی با تأنی از جای برخاست و زیرلب زمزمه کرد: الله‌اکبر!

سپس به قصد وضو قدم برداشت. وقتی کنار حوض کوچک محوطه گردان عملیات رسید، در حالی که زیر لب اذان می‌گفت، سرش را به آسمان بلند کرد. دربندسری و سرهنگ بختیاری در گوشه‌ای ایستاده بودند و او را می‌نگریستند. چند لحظه بعد به سوی او به راه افتادند. دربندسری گفت: تا حالا عباس را اینطور ندیده بودم. رفتارش، نگاه کردنش، راه رفتنش، چطوری بگم، طور دیگری است. سرهنگ! دلم خیلی شور می‌زند.

تیمسار وضو را تمام کرد. نگاهی پرمهر به چهره هر دو انداخت و گفت: چه شده عظیم آقا؟ دربندسری پاسخ نداد. سرهنگ بختیاری گفت: چیزی نیست قربان! عظیم آقای ما تازگی‌ها، کمی رمانتیک شده.

تیمسار به آرامی گفت: عجلوا بالصلوة. سپس به راه افتاد. آن دو نگاهی به هم کردند و به دنبال او رفتند. آن شب، به جز تیمسار بابایی، سرهنگ بختیاری و عظیم دربندسری کس دیگری در گردان عملیات نبود. آن دو شام چلوکباب خوردند؛ ولی عباس علی‌رغم اصرار سرهنگ و دربندسری یک لیوان شیر بیشتر نخورد. او شیر را سر کشید و سپس مشغول مطالعه و بررسی طرح‌های موردنظرش شد. ساعتی بعد سرهنگ بختیاری گفت:‌ من به مهمانسرا می‌روم تا استراحت کنم. اگر کاری داشتی بفرست دنبالم یا زنگ بزن.

عباس از جا برخاست و دست در گردن سرهنگ انداخت. او را بوسید و گفت: برو استراحت کن. شب بخیر. چند لحظه بعد رو به دربندسری کرد و گفت: عظیم آقا! شما هم برو استراحت کن. فردا خیلی کار داریم.

ادامه دارد...

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/14 20:19:04.


ادامه مطلب
[ یک شنبه 10 بهمن 1395  ] [ 12:16 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

آخرین روزهای حیات شهید بابایی (3)

آخرین روزهای حیات شهید بابایی (3)

آن چه می خوانید روایتی است از آخرین روزهای حیات خلبان بلند آوازه ارتش جمهوری اسلامی،شهید بابایی. نقلی از آخرین وداعش با همسر که در آن روزها در حج به سر می‌برد تا لحظه‌ای که با سلامی بر مولایش سیدالشهدا (ع)، راه ملکوت را در میان دل آبی آسمان یافت و در آغوش رحمت الهی آرام گرفت.

دربندسری دستگیره در را چرخاند. مکث کوتاهی کرد و سپس سرش را برگرداند و گفت: چرا نرفتی؟ مگر قول نداده‌ای؟ تیمسار گفت: به کی؟ دربندسری گفت: به خانمت. عباس مکثی کرد و گفت: چرا؛ می‌رم. دربندسری گفت: می‌ری!؟ کجا می‌ری؟ او گفت: خب ... مکه دیگه. دربندسری با شگفتی گفت: مکه؟! عباس جون چرا سر به سرم می‌گذاری؟ مثل اینکه یادت رفته فردا عید قربان است. تیمسار دستی به سرش کشید و گفت: نه.نه عظیم آقا! یادم نرفته. دربندسری در حالی که کلافه به نظر می‌رسید، گفت: من که از حرف‌های تو چیزی نمی‌فهمم. پاک گیج شده‌ام. من رفتم بخوابم شب بخیر. عباس لبخندی زد و گفت: شب بخیر گیج خدا! دربندسری با خود تکرار کرد: گیج خدا. گیج خدا. نه عباس جون! من لایق این تعریف نیستم.

در را پشت سرش بست. تیمسار دستی به چهره‌اش کشید و گفت: الله‌اکبر!

دربندسری هر چه کوشید تا بخوابد نتوانست. با خود گفت: «امشب چه شب اسرارآمیزی است، چرا اینقدر کلافه‌ام؟» برخاست و به طرف اتاق عملیات رفت. وقتی پشت در اتاق رسید صدای عباس در گوشش پیچید:

«ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمة انک انت الوهاب» ، «ربنا اغفر لنا ذنوبنا و اسرافنا فی امرنا و ثبت اقدامنا و انصرنا علی القوم الکافرین».

عظیم، آرام در را باز کرد و در گوشه‌ای نشست. محو تماشای عباس شد. چند دقیقه بعد عباس سر برگرداند. با صدایی آرام و دلنشین گفت: آقا عظیم! چرا نخوابیده‌ای؟ دربندسری مات مانده بود. به سوی عباس رفت و دست‌های او را گرفت. با بغض گفت: می‌ترسم، نمی‌دانم از چه چیز، فقط این را می‌دانم که می‌ترسم.

 تیمسار دستی روی شانه او گذاشت و گفت: برو وضو بگیر و دو رکعت نماز بخوان. بعد از خدا بخواه که صلح و آرامش را به مسلمانان برگرداند. از خدا بخواه که سپاه اسلام بر سپاه شیطان پیروز شود و بخواه که ایمان‌مان را استوار و پابرجا نگه دارد. آقا عظیم! برای من گنهکار هم دعا کن.

سخنان او که تمام شد از چشمان دربندسری اشک سرازیر بود. تیمسار با مهربانی گفت: برو عظیم آقا! برو. تو باید استراحت کنی. فردا صبح برایت یک مأموریت دارم. باید ماشین و وسایل ما را ببری تبریز. دربندسری با صدای لرزانی گفت: هر چه شما بگویید. چشم. چشم. سپس با گام‌های سستی اتاق را ترک کرد. عباس دستی به سرش کشید و گفت: «الله‌اکبر»!

سخنان او که تمام شد از چشمان دربندسری اشک سرازیر بود. تیمسار با مهربانی گفت: برو عظیم آقا! برو. تو باید استراحت کنی. فردا صبح برایت یک مأموریت دارم. باید ماشین و وسایل ما را ببری تبریز. دربندسری با صدای لرزانی گفت: هر چه شما بگویید. چشم. چشم. سپس با گام‌های سستی اتاق را ترک کرد. عباس دستی به سرش کشید و گفت: «الله‌اکبر»!

 ساعت از سه بعد از نیمه شب گذشته بود. تیمسار بابایی گوشی تلفن را برداشت و گفت: لطفاً سرهنگ بختیاری را بیدار کنید و بفرمائید تشریف بیاورند گردان عملیات. سرهنگ بختیاری با شتاب لباس‌هایش را پوشید و به طرف گردان عملیات رفت. دقایقی بعد به همراه تیمسار بابایی برای انجام یک مأموریت برون‌مرزی سوار بر جنگنده شدند.

هنگامی که چرخ‌های جنگنده پیروزمندان سطح باند را لمس کرد، شعاع‌های کم‌رنگ خوشید تازه از افق سر برآورده بود.

 تیمسار بابایی و سرهنگ بختیاری در حال گفت‌وگو در مورد مأموریت بعدی بودند که دربندسری وارد اتاق عملیات شد، عباس با دیدن او گفت: یا الله! صبح به خیر عظیم آقا! شما حاضری؟

دربندسری گفت: اول چیزی بخوریم بعد. تیمسار گفت: من فقط یک لیوان شیر می‌خورم.

دربندسری گفت: ببینم عباس‌جان! نکنه می‌خواهی خودکشی کنی؟! آخر پدر من این معده به غذا احتیاج داره، ببین من همه چیز گرفته‌ام.

عباس آرام گفت: فقط یک لیوان شیر. دربندسری شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: باشد، هر چه میل شماست.

آخرین روزهای حیات شهید بابایی (3)

هنگام صرف صبحانه، او گویی در دنیای دیگری سیر می‌کرد. شاید هم می‌خواست برای ظهر عید قربان خود را آماده کند. تیمسار به طرف دربندسری آمد و گفت: عظیم آقا! احتیاط کن، انشاءالله تبریز همدیگر را می‌بینیم. سپس دربندسری و تیمسار یکدیگر را در آغوش گرفتند.

 تیمسار بابایی و سرهنگ بختیاری به بحث درباره مأموریت جدید پرداختند. چند ساعت بعد با سرهنگ باهری، فرمانده پایگاه همدان، به سوی محوطه پارک هواپیماهای شکاری به راه افتادند.

تیمسار بابایی و سرهنگ بختیاری وارد کابین شدند و با اشاره دست از سرهنگ باهری خداحافظی کردند. چند لحظه بعد پس از بررسی دوباره، در ابتدای باند، تیمسار بابایی متوجه شد که سیستم ردیابی هواپیما دچار اشکال شد است؛ به همین خاطر به برج اطلاع دادند که جهت رفع اشکال، هواپیما به رمپ بازمی‌گردد.

تیمسار بابایی، سرهنگ بختیاری و سرهنگ باهری همه منتظر ایستاده بودند و پرسنل فنی مشغول رفع اشکال بودند. سرهنگ بختیاری رو به تیمسار بابایی کرد و گفت: اگر با آن وضع پرواز می‌‌کردیم، ... .

 عباس حرف او را قطع کرد و گفت: گم می‌شدیم؛ نه؟ سرهنگ باهری گفت: همه می‌گفتند که معاونت عملیات نیروی هوایی، به همراه یک خلبان باتجربه در یک پرواز ساده گم شدند.

تیمسار بابایی گفت: بله حق با شماست. سرهنگ باهری لبخندی زد و گفت: البته این فقط یک شوخی است، چون با تجربه و آشنایی که شما و جناب بختیاری دارید بدون این سیستم هم پرواز مشکلی نخواهید داشت.

دقایقی بعد مشکل برطرف شد و پس از چند دقیقه تیمسار و سرهنگ بختیاری سقف آسمان را شکافتند. ساعتی گذشت و بعد در حالی که ابزار و ادوات زرهی دشمن، از آتش خشم دلاوران دشمن‌شکار سوخته بود و شعله‌هایش به آسمان زبانه می‌کشید، آنها در پایگاه تبریز فرود آمدند.

جمعه 15 مردادماه سال 1366 تبریز، پایگاه دوم شکاری، ساعت هشت و سی دقیقه صبح عیدقربان؛ دوستان شهید بابایی نقل می‌کنند: وقتی هواپیما روی باند پایگاه هوایی تبریز فرود آمد، سرهنگ علی‌محمد نادری به اتفاق خلبانان و جمعی از مسئولین به استقبال آمدند و به تیمسار بابایی خوش‌آمد گفتند. سپس به همراه هم رهسپار قرارگاه شدند. سرهنگ بختیاری به تیمسار بابایی گفت: اگر اجازه دهید، تا شما کارهایتان را انجام دهید، من کمی استراحت کنم.

آنگاه رفت و در گوشه‌ای از سالن قرارگاه که با موکتی به رنگ آبی آسمانی فرش شده بود، دراز کشید. چند دقیقه گذشت و او به خواب عمیقی فرو رفت.

ادامه دارد...

 

نگارنده : fatehan1 در 1391/07/14 20:19:40.


ادامه مطلب
[ یک شنبه 10 بهمن 1395  ] [ 12:16 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]