روز شمار دفاع مقدس (25 مرداد)

روز شمار دفاع مقدس (25 مرداد)

25 مرداد 1396 هجری شمسی برابر با 23 ذی القعده 1438 هجری قمری و 16 آگوست 2017 میلادی

کد خبر: ۲۵۲۱۸۰

تاریخ انتشار: ۲۵ مرداد ۱۳۹۶ - ۰۰:۰۱ - 16August 2017

روز شمار دفاع مقدس (25 مرداد)

رویدادهای مهم این روز در تقویم شمسی (25 مرداد)

• شهادت شهیده فوزیه شیردل (1358 ه.ش)

• شهادت شهید نعمت‌الله رحمان‌نژاد (1360 ه.ش)

• اجرای عملیات عاشورای 3 در مهران توسط سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (1364 ه.ش)

• شهادت شهید حسین حقیقت (1364 ه.ش)

• شهادت شهید سید محمد تقوا (1366 ه.ش)

• شهادت شهید مدافع حرم بوستان قربانی (1393 ه.ش)


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 25 مرداد 1396  ] [ 06:34 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

پرستاری مادرانه از چهار فرزند مجروح

پرستاری مادرانه از چهار فرزند مجروح

در ادامه دیدار‌های جامعه قرآنی با خانواده‌ شهدا، دیدار این هفته با خانواده شهید «هاشم لطفی» انجام شد.

کد خبر: ۲۵۳۰۱۵

تاریخ انتشار: ۲۵ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۷:۲۴ - 16August 2017

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، در دیدار‌های جامعه قرآنی با خانواده‌ شهدای قرآنی، فعالان این عرصه چهار‌شنبه، ۲۵ مرداد ‌ماه به دیدار خانواده شهید «هاشم لطفی» رفتند.

این مراسم به همت سازمان قرآن و عترت سپاه محمد‌ رسول‌الله(ص) از سال ۹۲ آغاز شده و بر اساس آن جامعه قرآنی در هر هفته با خانواده‌ شهدای قرآنی استان تهران دیدار می‌کنند.

پرستاری مادرانه از چهار فرزند مجروح 

برنامه دیدار با خانواده شهید «هاشم لطفی» پانزدهمین دیدار در سال جاری است.

این دیدار‌ها چها‌رشنبه هر‌ هفته طی هماهنگی قبلی با خانواده شهید با حضور قاریان، اساتید و مسئولان قرآنی برگزار می‌شود و طی آن ضمن احوال‌پرسی و بیان خاطرات شهید از خانواده‌ شهدای قرآنی تجلیل به عمل می‌آید.

گلستانی جانشین سازمان قرآن و عترت در ابتدای این مراسم اظهار داشت: سبک زندگی شهدا به خصوص شهدای قرآنی الگویی نسل امروز است. شهدای مدافع حرم امروز با اقتدا به شهدای دفاع مقدس عازم سوریه می شوند.

وی ادامه داد: چهارشنبه های هر هفته توفیق دیدار با خانواده معزز شهدای قرآنی را داریم که دیدار با خانواده شهید لطفی، دویست و پنجاه‌مین دیدارمان است. هدف از این دیدار، ترویج فرهنگ ایثار و شهادت و معرفی سبک زندگی شهدای قرآنی است.

برادر شهید لطفی در ادامه به بیان خاطرات از برادر شهیدش پرداخت و گفت: پدرم به شدت به لقمه حلال و قرائت قرآن مقید بودند. از این رو پیش از ورود فرزندان به مدرسه، آنها را با قرآن آشنا می کرد.

پرستاری مادرانه از چهار فرزند مجروح 

وی افزود: هفت پسر و یک دختر هستیم که به لطف قرآن و پدرم، همه در مسیر انقلاب و اسلام قدم گذاشتند.

محمدعلی لطفی برادر شهید به بردباری مادر در دوران دفاع مقدس اشاره کرد و گفت: در دوران جنگ تحمیلی مادرم پرستاری مهربان بود. اکثر مواقع یکی از برادرها مجروح بوده و مادرم از آنها مراقبت می کرد.

وی به مجروحیت هاشم اشاره و اذعان داشت: هاشم در سن ۱۶ سالگی خانواده را برای اعزام مجاب کرد. وی در شلمچه و عملیات کربلای ۵ مجروح شد. در آن مقطع وی محصل بود. پیام فرستاد که کتاب هایش را برایش ببریم. طی ۴۵ روز درس های عقب افتاده اش را خواند و با نمره خوب قبول شد.

لطفی تصریح کرد: پس از بهبود نسبی هاشم اصرار داشت که به جبهه برگردد. یک شب از خواب بیدار شدم و مشاهده کردم که هاشم از شدت درد بیدار مانده است. گفتم درد داری؟ گفت: نه. چیزی نیست. این در حالی است که چند روز بعد اعزام داشت.

وی در خصوص ویژگی بارز اخلاقی شهید، گفت: هاشم فعالیت های گسترده ای در مساجد و پایگاه ها داشت. در خصوص مسایل فرهنگی برای نوجوانان بسیار دغدغه داشت.

پرستاری مادرانه از چهار فرزند مجروح 

برادر شهید در پایان عنوان کرد: برادرم در منطقه سردشت بر اثر اصابت موشک مجروح شد. مدتی را در بیمارستان تبریز در بخش سوانح بستری بود و نهایتا در هفتم ماه محرم به شهادت رسید.

فاطمه شهسواری مادر شهید به فعالیت های قرآنی هاشم اشاره کرد و گفت: در دوران تحصیل در مسابقه قرآنی از سوی مدرسه یک کاپشن هدیه گرفت.

وی افزود: هاشم در هنگام ساخت مسجد امیرالمومنین در شهرک صاحب الزمان بسیار خوشحال بود و برای ساخت هر چه سریع تر مسجد، به تغذیه کارگرها و خرید مصالح توجه و کمک می کرد.

انتهای پیام/ ۱۳۱


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 25 مرداد 1396  ] [ 06:22 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

روزشمار دفاع مقدس (19 مرداد)

روزشمار دفاع مقدس (19 مرداد)

19 مرداد 1396 هجری شمسی برابر با 17 ذی القعده 1438 هجری قمری و 10 آگوست 2017 میلادی

کد خبر: ۲۵۰۲۱۲

تاریخ انتشار: ۱۹ مرداد ۱۳۹۶ - ۰۰:۰۱ - 10August 2017

روزشمار دفاع مقدس (19 مرداد)

رویدادهای مهم این روز در تقویم شمسی (19 مرداد)

• شهادت شهید عباس عرب سلمانی (1360 ه.ش)

• برگزاری کنگره بزرگداشت یکصدمین سال رحلت «آخوند ملاحسینقلی همدانی» (1373 ه.ش)


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 19 مرداد 1396  ] [ 06:14 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

داستان روح برقرار یک شهید برای دیدن مادرش در نمایش «سرخ او»

داستان روح برقرار یک شهید برای دیدن مادرش در نمایش «سرخ او»

«سرخ او» عنوان نمایشی است که بی‌قراری یک شهید را روایت می‌کند. او که جنازه‌اش به اشتباه در یکی از روستاهای مازندان دفن شده، در تب و تاب این است که جنازه‌اش به ملایر منتقل شود، تا مادر پیرش از چشم‌انتظاری بیرون بیاید.

کد خبر: ۲۵۲۰۱۳

تاریخ انتشار: ۱۹ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۴:۰۹ - 10August 2017

داستان روح برقرار یک شهید برای دیدن مادرش در «سرخ او»

گروه فرهنگ و هنر دفاع پرس ـ رسول حسنی؛ در چهارمین روز از  بیست و پنجمین جشنواره سراسری تئاترسوره نمایش «سرخ او» نوشته و کارگردانی «مهیار هزارجریبی» در پلاتو اجرای تئاترشهر روی صنه رفت. این نمایش با نگاهی به شهدای غواص که در عملیات کربلای 4 به شهادت رسیدند داستانی تازه از یک مادر شهید را روایت کرده است، که در برابر پیشنهاد جابجایی مزار پسر شهیدش قرار می‌گیرد.

 

دردهای ناتمام یک مادر و بی‌قراری‌های شهید

 

«فرهاد و خسرو دو دوست صمیمی هستند که هر کدام به هر علتی به جبهه آمده‎اند. فرهاد اهل مازندران و خسرو اهل ملایر است. این دو رزمنده که جزؤ غواصان شرکت کننده در عملیات کربلای 4 هستند، قرار است به اروند بزنند. خسرو دچار تردید می‌شود و وارد اروند نمی‌شود، فرهاد برای آنکه شناخته نشود پلاکش را به خسرو می‌دهد.

کمی بعد بر اثر انفجار خسرو و فرهاد به شهادت می‌رسند. جسد فرهاد به عنوان شهید گمنام و جسد خسرو به اسم فرهاد به یکی از روستاهای گیلان فرستاده می‌شود.

بعد از سال‌ها سدی بر یکی از رودهای مازندران زده شده و مهندس همه روستا را خالی کرده است، تا سد را آب گیری کند. اما «حوا» مادر فرهاد حاضر نیست مزار فرزندش جابجا شود و از طرفی خودش هم نمی‌خواهد روستا را ترک کند. «گلنسا» همسر فرهاد حوا را راضی می‌کند تا  مزار پسرش منتقل شود.

حوا در مکاشفه‌هایش صدای ماهی قرمزی به نام صبور را می‌شنود که اصل ماجرا را برای حوا می‌گوید. حوا واکنشی نشان نمی‌دهد و می‌گوید که خسرو و فرهاد برای او یکی است. اما اجازه نمی‌دهد که مزار جابجا شود تا مادر خسرو بیاید.»

 

داستان‌های «سرخ او» به خوبی در هم تنیده شده‌اند و به خوبی هم گره‌های آن از هم باز می‌شود. ما در این داستان نه شهدای غواص که دلتنگی‌های مادر شهید را می‌بینیم. عده‌ای قصد دارند با هدف آبادانی یک آبادی را خراب کنند و در ازای آن پولش را به صاحبان اصلی آبادی بدهند. آنها حتی قصد دارند گلزار شهدا را نیز زیر آب ببرند تا در مقابل شرکت‌های خارجی که با آنها وارد قرارداد شده‌اند، زیر سوال نروند.

اما مادر شهید حاضر نیست وارد معامله شود برای او همه زندگی در پاره‌های استخوان پسرش خلاصه می‌شود. در این نمایش برای اولین بار مادر شهیدی را می‌بینیم که منطق درست و بینش خاص خود را دارد؛ هرچند بینش او با معادلات نظام اقتصادی و آبادانی با تعریف سرمایه‌داری همخوانی ندارد. همه دنیای حوا در وجود فرزندش خلاصه شده است. بینش و جهان‌بینی او همین است که جمعه‌هایش را با پسرش بگذراند. با این حال او زن گوشه‌گیر و انزوا طلبی نیست. همه هفته را کار می‌کند تا محتاج نباشد. او به فکر اهالی روستا نیز هست. در صحبت‌هایش با مهندس سد می‌گوید اگر شما به فکر آبادانی هستید سقف خانه مردم را درست کنید. این زن در مقابل مهندس منفعل نیست> زبان او با مهندس زبان منطق است و وقتی با گلنسا عروسش حرف می‌زند، زبان او زبان زن داغداری است که سعی می‌کند از پا نیفتد.

افتتاح داستان تا رسیدن به نقطه اوج و فرود آن باعث شده تا ریتم نمایش تا انتها حفظ شود. برای همین زمان نمایش باعث آزردگی خاطر نمی‌شود و مخاطب را به درون متن می‌برد. ما در این نمایش با تعدد شخصیت مواجه نیستیم، تا شناخت آنها را دچار مشکل کند؛ البته می‌توانست نمایش به گونه‌ای رقم بخورد تا نقش صبور حذف شود. منطقا این ماهی متعلق به جنوب کشور است و وجودش در شمال معنایی ندارد. بخصوص اینکه از کنار مزار شهید رودی نمی‌گذرد تا حوا و روح شهید با ماهی صحبت کند.

درست است صبور یک ماهی است و نشان از شهدای غواص دارد و در عین حال اطلاعات مهمی را به حوا می‌دهد و بخش مهمی از گره داستان به واسطه او باز می‌شود؛ اما می‌شد تدبیر دیگری برای این مهم اندیشید.

اگر مادر شهید به لحاظ روحی آنقدر لطیف شده تا با ماهی حرف بزند، چرا با روح خسروِ شهید حرف نزند؟ خسرو همه آرزو و نیتش برای اینکه جنازه‌اش به ملایر برگردد این است که مادرش از چشم انتظاری بیرون بیاید. برای همین خسرو باید خودش با حوا حرف بزند و بگوید جنازه‌ای که حوا گمان می‌کند فرهاد است متعلق به خودش است و باید به ملایر برگردانده شود. اگر کارگردان به این نکات توجه بیشتری می‌کرد  با اثر بی‌اشکال‌تری روبه‌رو بودیم.

با این حال همه سعی کارگردان برای به نشان دادن چهره ملموس و واقع‌گرایانه از مادر شهید به ثمر نشسته است. همین که «مهیار هزارجریبی» توانسته از زیر سایه تعریف کلیشه‌ای از مادر شهید بیرون بیاید، موفقیت بزرگی است. همچنین در این نمایش روح شهید نیز به بیراهه نرفته است؛ او شهید را بدور از تغزل‌گرایی و شاعرانگی پوچ و معمول به صحنه آورده، که در نوع خود قابل تقدیر است.

انتهای پیام/ 161


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 19 مرداد 1396  ] [ 05:50 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

روزشمار دفاع مقدس (15 مرداد)

روزشمار دفاع مقدس (15 مرداد)

15 مرداد 1396 هجری شمسی برابر با 13 ذی القعده 1438 هجری قمری و 6 آگوست 2017 میلادی

کد خبر: ۲۵۰۲۰۲

تاریخ انتشار: ۱۵ مرداد ۱۳۹۶ - ۰۰:۳۸ - 06August 2017

روزشمار دفاع مقدس (15 مرداد)

رویدادهای مهم این روز در تقویم شمسی (15 مرداد)

• برگزاری اولین دوره کنکور سراسری در کشور توسط وزارت علوم (1348 ه.ش)

• اجرای عملیات ثارالله در قصر شیرین توسط سپاه (1361 ه.ش)

• شهادت حجت‌الاسلام شهید مصطفی ردانی‏‌پور، فرمانده قرارگاه فتح (1362 ه.ش)

• شهادت سرلشکر خلبان شهید عباس بابایی، معاون عملیاتی نیروی هوایی ارتش (1366 ه.ش)

• شهادت شهید محسن دین شعاری، فرمانده واحد تخریب لشکر 27 محمد رسول الله (ص) (1366 ه.ش)

رویدادهای مهم این روز در تقویم میلادی (6 آگوست)

• انفجار بمب اتمی آمریکا در هیروشیما با بیش از 160 هزار کشته و مجروح (1945 م)


ادامه مطلب
[ یک شنبه 15 مرداد 1396  ] [ 01:37 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

چریکی که یک‌ساله مترجم ویژه عربی شد

چریکی که یک‌ساله مترجم ویژه عربی شد/ بعد از شهادتش هیاهوی مدافعان حرم جامعه را فرا گرفت

همسر شهید علی سلطانمرادی گفت: علی آقا یک‌ساله مترجم زبان عربی شد و یک کتاب 2 هزار کلمه‌ای را ترجمه کرد. هیچ کس این موضوع را نفهمید، همه بعد از شهادتش به آن پی بردند.

کد خبر: ۲۵۱۲۶۲

تاریخ انتشار: ۱۵ مرداد ۱۳۹۶ - ۰۸:۵۵ - 06August 2017

به گزارش گروه سایر رسانه های دفاع پرس، هنوز کسی درست نمی‌دانست در سوریه چه خبر است؛ به غیر از چند تیتر خبری در رسانه‌های مختلف جزئیات بیشتری از جنایات تکفیری‌ها در سوریه بر کسی آشکار نبود. فقط گاه گاهی خبری از شهادت یکی از جوانمردان ایرانی در آن جغرافیا شنیده می‌شد که در مبارزه با داعش نقش مستشار و راهنمایی باتجربه را برای نیروهای مقاومت مردمی و ارتش سوریه ایفا می‌کنند.

 

کسانی که در غربت شهید می‌شدند و غریبانه به خاک سپرده می‌شدند. شهید محرم ترک، شهید هادی باغبانی، شهید مهدی عزیزی، شهید محمدحسین مرادی، شهید محمودرضا بیضایی، شهید علی سلطانمرادی، خبر هر شهیدی که می‌آمد، لرزه جدیدی بر پیکر آگاهی مردم می‌انداخت. کم کم سوال‌ها و کنجکاوی‌ها از جریانات سوریه و شناخت مردانی که در این کارزار مظلومانه به شهادت رسیدند، جامعه را به سمت هیاهوی بزرگ مدافعان حرم پیش برد. مدافعانی که از اثر خون شهدای سوریه شجاعتی مثال زدنی برای شرکت در این دفاع همگانی پیدا کرده بودند و برای خاتمه دادن به جنایات تکفیری‌ها در این جغرافیا حاضر شدند.

هرچند وقت یکبار با چهره گرفته‌ای به خانه می‌آمد و می‌گفت: «فلانی هم رفت...کسی فکر نمی‌کرد خدا او را هم بخرد...» اما یک روز خبر شهادت خودش را برای همسرش آوردند. خبر شهادتی بدون تابوت و پیکر و تشییع. یک فیلم و عکس از او مانده بود که خود داعش منتشر کرد و آخرین پیامی که در بی سیم اعلام کرد و... حالا سه سال است که خانواده‌اش با همین نشانه‌ها یادبود شهادتش را ساخته‌اند. دو فرزند دارد که هر دو گاه و بیگاه بهانه نبودن پدر را می‌گیرند اما او همچنان صبورانه پاسخ گوی سوالات کودکانه آنان به بزرگترین ابهام‌های زندگی‌شان است.

لیلا اسدی همسر شهید جاویدالاثر مدافع حرم علی سلطانمرادی است. محمدرضا 11 ساله و فاطمه 6 ساله حاصل درخشان حدود 12 سال زندگی مشترک آن‌هاست. علی سلطانمرادی متولد سال 1357 و 36 ساله بود که در 22 بهمن ماه سال 93 در منطقه درعا در سوریه به شهادت رسید و حالا همسرش راوی حماسه‌های این شهید جاویدالاثر است. گفتگو با وی در ادامه می‌آید:

گمنامانی که بعد از شهادتشان هیاهوی مدافعان حرم جامعه را فراگرفت

همسر شما در سال 93 به شهادت رسید یعنی تقریبا جزو اولین مدافعان حرم ایرانی بود که در سوریه شهید شد. چه شد در فضایی که هنوز کسی زیاد نمی‌دانست در سوریه چه خبر است رفت و شهادت نصیبش شد؟

وظیفه شرعی‌اش می‌دانست که برود و دفاع کند. تقریبا بعد از شهادت او بود که نام مدافعان حرم درآمد و کم کم رایج شد. در واقع بعد از این شهدای اول بود که هیاهوی مدافعان حرم جامعه را فراگرفت. در آن هنگام هم حرم حضرت زینب(س) و حضرت رقیه(س) در خطر بود و باید برای دفاع می‌رفت و هم به لحاظ امنیتی، جنگی خارج از مرزها شکل گرفته بود و اگر مدافعان حرم آنجا حضور نداشتند، امروز در خیابان‌های تهران باید می‌جنگیدیم و امنیت را از دست می‌دادیم.

چند سال با هم زندگی کردید؟ از خطرات شغلش و انتخاب‌های خطرناکی که در سایه مهارت‌هایش ممکن است داشته باشد چیزی می‌دانستید؟

ما 11 سال و 10 ماه با هم زندگی کردیم. از همان اول یعنی وقتی در مراسم خواستگاری برای ازدواج با هم صحبت می‌کردیم، ایشان می‌گفت: «کار من طوری است که ممکن است من هفته بعد نباشم...» من هم آن موقع عشق شهادت بودم. خوشحال می‌شدم که کسی نصیبم شود که در این فضاها زندگی می‌کند و از این مدل حرف‌ها می‌زند. ولی ایشان با این حرف خواست از سختی‌های کارش برای من بگوید که عمر دست خداست ولی ممکن است که من یک هفته بعد نباشم. چون خطرات متوجه ایشان فقط در جایی مثل سوریه نبود. ایشان یک نظامی بود و در موقعیت‌ها و ماموریت‌های مختلف کاری دچار مجروحیت‌هایی هم شده و جانباز شد. همیشه عادت داشت که بهترین‌ها را انتخاب کند. هدفش هم درگیری با دشمنان اسلام بود و در نهایت درگیری رودررو با دشمنان نصیبش شد.

کارش عملیاتی بود و ماندن در بخش اداری برایش سخت بود

بعد از جانبازی چطور توانست به سوریه برود؟

از وقتی جانباز شد، برخی کارهای سخت بر عهده‌اش گذاشته نمی‌شد. بعد از اینکه حالش بهتر شد و موقعیت کارش از شکل اداری درآمد، توانست به سوریه برود. چون نیرو مخصوص بود و کار چریکی می‌کرد، برایش ماندن در بخش اداری سخت بود. می‌گفت من برای اینجا نیستم و این کارها کار من نیست. به همین دلیل به محض بهبودی به سوریه رفت. در سوریه مجروح نشد و یکسره شهادت نصیبش شد.

 

چریکی که یک ساله مترجم ویژه عربی شد/ بعد از شهادتش هیاهوی مدافعان حرم جامعه را فرا گرفت


چند وقت بعد شهید شد؟

بیست و ششمین روز حضورش در سوریه به شهادت رسید، اما 2 روز بعد خبر شهادتش را به ما دادند. چون از پشت وارد خط دشمن شده بود و در همان ساعات اول همرزمانش مطمئن نبودند که شهید شده، برای همین 2 روز طول کشید تا به ما خبر شهادتش را بدهند.

شب ازدواج برایش آرزوی شهادت کردم/ باید برای عزیزانمان، بهترین‌ها را بخواهیم

گفتید شخصا از ابتدای ازدواج به خط مبارزه و شهادت علاقه مند بودید. این نوع تفکر شما باعث می‌شد که احتمال شهادت همسرتان را بدهید؟ یا هیچوقت به این موضوع فکر نمی‌کردید؟

بله دعا هم می‌کردم. مثلا در دل نوشته‌ای که من برای شب ازدواجمان برای همسرم نوشتم، برایش آرزوی شهادت کردم و ایشان هم در نامه‌هایی که برای من نوشته، آورده است که: «هیچ چیز نمی‌تواند ما را از هم جدا کند مگر شهادت که اگر اینطور شود هم در بهشت برین فراموشتان نمی‌کنم.» هم او همه جا از شهادت حرف می‌زد و هم من برایش آرزوی شهادت می‌کردم. چون بالاخره همه ما مسافریم و یک روز باید از دنیا برویم و چه بهتر که بهترین نصیب ما شود. و همیشه انسان باید برای کسانیکه دوستشان دارد، بهترین‌ها را بخواهد. الان من هم برای خودم و هم برای بچه‌هایمان از خدا خواسته‌ام که از دنیا رفتنمان انشاالله با شهادت باشد.

می‌گویند خانم‌ها می‌خواهند کسی که دوستش دارند را پیش خودشان نگه دارند.

بله؛ من هم اینگونه نبود که دعا کنم همان روزها همسرم شهید شود. آن هم در جوانی. قطعا تحملش سخت است. چون در راه خوبی رفته، آدم احساس زیبایی می‌کند و می‌گوید قشنگ است وگرنه برای خود انسان، زندگی با توجه به ویژگی‌های این دوره و زمانه سخت است. من می‌گویم وقتی قرار بود همسرم در آن تاریخ از دنیا برود، همان بهتر که شهادت قسمتش شده است. اگر قرار بود با تصادف برود و مرگش فانی باشد که اصلا خوب نبود، چرا نباید راضی باشم که بهترینم برای همیشه جاودانه باشد؟ چرا نباید کسی که اینهمه برای اسلام تلاش کرد عند ربهم یرزقون شامل حالش شود؟ وقتی انسان این‌ها را می‌داند برای همه عزیزانش بهترین‌ها را خواستار می‌شود.

یک ساله مترجم ویژه عربی شد/ برای کتاب 2 هزار صفحه‌ای اش رونمایی نگرفت

شاید این سوال برای خیلی از مردم مطرح باشد که سبک زندگی شهدای مدافع حرم و تفکراتشان با بقیه تفاوتی داشت یا نه؟ چه چیزی آن‌ها را از بقیه متمایز کرد و به شهادت رساند؟

ما هم در این جامعه زندگی می‌کردیم و زندگی دنیوی را مثل بقیه داشتیم. تازه همسر من سعی می‌کرد همه جوره بهترین‌ها را برای من برآورده کند. وقتی چیزی می‌خرید، بهترین‌ها را بخرد. البته برای ما وگرنه خودش ساده زندگی می‌کرد. صداقت و خلوص نیت داشت. وقتی کاری می‌کرد، نمی‌خواست دیگران ببینند و بگویند فلانی این کار را کرد. می‌خواست خدا ببیند. سر این کار ادعایی نداشت. شاید اگر خیلی‌ها در مقام و موقعیت او بودند، فعالیت‌هایی مثل او داشتند، خیلی سریع بروز می‌دادند و هر جا می‌نشستند، می‌گفتند من اینچنین کردم و آنچنان کردم. ولی او تازه بعد از شهادتشان شناخته شد. چون اصلا صدایش را در نمی‌آورد و می‌گفت اگر کاری کردم برای اسلام کردم. بنظرم خلوص و دل پاک و بی‌ادعا بودنش باعث شد که خدا او را بخرد.

البته در یک نگاه هم با بقیه فرق داشت. گاهی دوستان و همکارانش به خاطر دریافت حقشان آشوب به پا می‌کردند. علی آقا اما اگر حقش را هم نمی‌دادند می‌گفت: «خب ما آن طرف را داریم. انشاالله آن دنیا در خدمتیم.» می‌گفت: «ما دیگر حرفمان را زدیم و همه جوره حقمان را طلب کردیم.» توقعاتش با اطرافیانش فرق داشت. یک ساله مترجم زبان عربی شد و یک کتاب دو هزار کلمه‌ای ترجمه کرد. هیچ کس این موضوع را نفهمید همه بعد از شهادتش به آن پی بردند. شاید هر کس دیگری بود، یک روز این کتاب را رونمایی می‌کرد و به همه می‌گفت که من چنین کاری کردم. ولی ایشان این کار را نکرد. مترجم ویژه‌ای در محل کارش بود.

شبانه روز شاید سه یا چهار ساعت می‌خوابید و وقت زیادی را برای فعالیت‌هایش می‌گذاشت. دنبال این بود که همیشه خودش را به روز کند و آماده جهاد باشد. وقتی خبر جهاد در سوریه به او رسید همان روز آمد و گفت من از این به بعد دیگر باید آماده باشم. شب‌ها می‌رفت و می‌دوید و پیاده‌روی و نرمش می‌کرد تا همیشه بدنش هم آماده باشد و در شرایط سخت کم نیاورد. خبرهایی که از رشادت‌هایش در سوریه به من رسیده است، نشان می‌دهد که روسفید بوده است.

 

چریکی که یک ساله مترجم ویژه عربی شد/ بعد از شهادتش هیاهوی مدافعان حرم جامعه را فرا گرفت


آخرین پیامی که در بی‌سیم اعلام کرد

چطور به شهادت رسید؟

با همرزمش «شهید عباس عبداللهی»، برای شناسایی رفته بود که آنجا به کمین می‌خورند. نیروهای مقاومت خواسته بودند گروهی در منطقه‌ای جلو بروند و شرایط منطقه را بررسی کنند که همسرم گفته بود: «نه؛ خطر دارد اول من بروم و امنیت و پاکسازی منطقه را اعلام کنم تا به دوستان دیگر خطری نرسد.» به همراه همرزمش جلو می‌رود و آزادی سه یا چهار روستا را هم در بی‌سیم به دوستانش اعلام می‌کند. در یکی از روستاها به یک کمین خورده بودند و نزدیک به 20 یا 30 نفر سر این 2 نفر ریخته بودند و آن‌ها را به شهادت رساندند. ایشان خبر شهادت همرزمش را در بی‌سیم اعلام می‌کند و آخرین چیزی که از او شنیده بودند، ذکر «یا ابوالفضل» بود. همرزمش عباس عبداللهی از تبریز آمده بود که هر دو هم در منطقه درعا سوریه مفقودالاثر شدند.

در این سه سالی که از شهادت همسرتان گذشت چقدر با خانواده‌های شهدای مدافع حرم در ارتباط بوده‌اید؟

اکثر خانواده‌ها را می‌شناسیم و دوستانمان هم عموما از این خانواده‌ها هستند و این افتخاری بوده که بعد از شهادت همسرم نصیب من شده است. ارتباط در حد رفت و آمد کردن است تا بچه‌هایمان با هم باشند و بزرگ شوند. چون بالاخره دردهایمان مشترک است. چون بچه‌هایی که پدر بالای سرشان است بالاخره یک بار هم پیش می‌آید که بابایشان را صدا کنند و یا چیزی بخواهند. در این شرایط بچه‌های ما که پدر ندارند، اذیت می‌شوند. ما سعی می‌کنیم اکثرا با همدیگر باشیم که فرزندانمان بدانند بچه‌های دیگری هم هستند که دردهای مشترک با آن‌ها دارند. در حد کمک‌های مشاوره‌ای که با بچه‌هایمان چطور رفتار کنیم سعی داریم ارتباطمان را حفظ کنیم.

گفت: بعد از مهدی دیگر دل به دنیا ندارم

کدام یک از شهدای مدافع حرم از همرزمان همسرتان بودند که شما در جریان رابطه دوستانه‌شان با همسرتان بوده‌اید؟

شهید مهدی عزیزی از دوستان صمیمی علی آقا بود که یکسال قبل از علی شهید شد و همسرم به دوستانش گفته بود: «من بعد از مهدی دیگر دل به دنیا ندارم.» وقتی شهید عزیزی به شهادت رسید. همه در خانه ما مات و مبهوت شهادتش بودند. یک ماه قبلش علی آقا گفت: «اقا مهدی رفت سوریه.» و بعد ماه رمضان بود که یک روز علی به من گفت: «نمی‌دانم شاد باشم یا ناراحت.» گفتم: «چی شده؟» گفت: «آقا مهدی شهید شد. نمی‌دانم ناراحت باشم از اینکه از پیش من رفت یا خوشحال باشم از اینکه به آرزویش رسید.» خلاصه تایک هفته خانه ما در سکوت شهادت مهدی عزیزی بود.

 

چریکی که یک ساله مترجم ویژه عربی شد/ بعد از شهادتش هیاهوی مدافعان حرم جامعه را فرا گرفت


شهید علی یزدانی، شهید شیردل، شهید محرم ترک، شهید شیرخانی، شهید بیضایی و.. همه از دوستان علی آقا بودند. برخی از این شهدا چون در دوره دانشجویی و یا در مأموریت‌ها با هم زندگی می‌کردند، صمیمی شده و خاطرات زیادی داشتند. علی آقا هم چند وقت یک بار که به خانه می‌آمد می‌گفت: «فلانی هم رفت... چه کسی فکر می‌کرد فلانی هم شهید شود؟ و خدا او را هم بخرد... ما از درون بچه ها خبر نداریم.»

شهادت همسرتان را برای بچه‌ها چطور توضیح دادید؟ به خصوص که پیکری هم از ایشان برنگشته است.

به بچه ها گفتم آدم بدها می‌خواستند بیایند شما را اذیت کرده و بکشند، بابا رفت که نگذارد این‌ها بیایند. فاطمه وقتی دیگر خیلی دلتنگ می‌شود می‌گوید: «نه کاش می‌گذاشت بیایند. کاش من هم بروم پیش بابام.» وقتی دلتنگ می‌شود این حرف‌ها را می‌گوید ولی ماجرا را اینگونه برایش تعبیه کردم که بابا رفته از شما دفاع کند که شهید شده. از پشت به او ضربه زده‌اند. دوستانش هم پیشش نبوده‌اند وگرنه کمکش می‌کردند. برای فاطمه این‌ها را می‌گویم اما پسرم که دیگر این موضوع را درک می‌کند.

فاطمه هر شب پرده را کنار می‌زند تا به پدرش در آسمان شب بخیر بگوید

بچه‌ها با مسئله شهادت پدر چطور برخورد کردند؟ توانسته‌اند کنار بیایند؟

شهادت با فوت فرق دارد. شهادت گواهی دادن به زنده بودن است. بنابر این خود شهدا مدد می‌کنند. واقعا هم ما و هم بچه‌ها را مدد کرد. کم کسی نرفته است. سقف خانه و سایه سری از خانه رفته است اما فقط از نظر ظاهری. هرچند همین نبودن ظاهری هم دلتنگی دارد. مخصوصا دختربچه‌ها بیشتر دلتنگی می‌کنند. حالا پسرها خیلی بروز نمی‌دهند. پسر من هم گاهی با برخی تغییر رفتارها دلتنگی‌اش را نشان می‌دهد. اما فاطمه 6 ساله از دلتنگی‌اش می‌گوید. ما هر شب روضه خوانی داریم. هر شب پرده را کنار می‌زند و بیرون را نگاه می‌کند تا اگر پدرش در آسمان باشد به او شب به خیر بگوید. ما که بزرگیم دلتنگی می‌کنیم، بچه‌ها که بیشتر. ولی مددی که می‌شود غیرقابل وصف است. دخترم سه ساله بود که پدرش شهید شد. تمام خاطرات یادش هست. تمام صحنه‌هایی که با پدرش بوده یادش هست. سه ساله بود و روضه حضرت رقیه(س) هم در تمام مراسم‌های شهادت همسرم به پا بود. الحمدلله که دردی از درد اهل بیت(ع) را کشیدیم.

 

چریکی که یک ساله مترجم ویژه عربی شد/ بعد از شهادتش هیاهوی مدافعان حرم جامعه را فرا گرفت 

 

منبع: تسنیم 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 15 مرداد 1396  ] [ 01:36 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

ماجرای شرط یک پدر شهید برای خاکسپاری فرزندانش

ماجرای شرط یک پدر شهید برای خاکسپاری فرزندانش

«وقتی پيكر محمدكاظم را آوردند، پدرش گفت تا پیکر محمدقاسم برنگشته، اجازه دفن پیکر كاظم را نداريد. هنوز ٤٨ ساعت نگذشته بود که پيكر محمدقاسم بازگشت.»

کد خبر: ۲۵۱۲۵۷

تاریخ انتشار: ۱۵ مرداد ۱۳۹۶ - ۰۹:۰۰ - 06August 2017

حمید بوربور از رزمندگان بهداری لشکر 27 محمد رسول الله (ص) در گفت‌وگو با خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس به تشریح شهادت دو برادر در عملیات کربلای 8 و خاکسپاری آن‌ها در ورامین پرداخت که در ادامه می‌خوانید:

 

متولد 1345 از شهرستان ورامین هستم. به همراه شهید محمدکاظم اشجع زاده و جمعی از دوستان سپاهی جهت شرکت در عملیات کربلای 5 و 8 در شلمچه به مناطق عملیاتی اعزام شدیم. وظیفه نیروهای بهداری انتقال مجروح از خط مقدم به اورژانس صحرایی بود. در این عملیات‌ها نیز وظیفه داشتیم از خط اول عملیات (پرورش ماهی، نهر جاسم و ...) مجروحین را 2کیلومتر با آمبولانس عقب آورده و به اورژانس صحرایی یازهرا برسانیم. در مسیر گاهی مجبور به امدادگری هم می‌شدیم.

ایام نوروز سال 66؛ با جمعی از دوستان تصمیم گرفتیم که برای دیدار با خانواده معزز شهدا به مرخصی برویم. محمدکاظم که آن زمان دانشجو بود، گفت که می‌خواهد برای جبران درس‌های عقب افتاده، در جبهه بماند.

محمدکاظم از من خواست که به شهر ورامین بروم و چند تکه از وسایل شخصیش را با خودم به جبهه بیاورم. طبق آدرسی که داده بود به خانه‌شان رفتم. پدر محمدکاظم به استقبالم آمد و وسایل مورد نیاز شامل شلوار، دوربین و ... را تحویل دادم تا به پسرش برسانم.

12 فروردین ماه به دوکوهه رفتم اما محمدکاظم را ندیدم. اشجع زاده در ایام نوروز راننده آمبولانس گردان شده بود. یک هفته بعد شرایط برای عملیات کربلای 8 در منطقه پرورش ماهی (شلمچه) ایجاد شد. از 114 راننده‌ای که برای عملیات کربلای 5 از لشکر 27 محمدرسول الله (ص) به منطقه اعزام شدند، در عملیات کربلای 8 تنها 14 نفر باقی مانده بودند. اکثرا شهید یا مجروح شدند. هدف از عملیات کربلای 8 برهم زدن آرایش نظامی دشمن بود.

ماجرای شرط پدر برای خاکسپاری فرزندانش

«نادر نورایی» که فرمانده موتوری نیروهای لشکر 27 محمدرسول الله (ص) در منطقه بود، رزمندگان را برای سخنرانی جمع کرد. گفت: «شرایط در این عملیات خاص بوده و ممکن است بازگشتی وجود نداشته باشد. اگر عزیزی شرایط شرکت در این عملیات را ندارد، برگردد.» پس از سخنرانی فرمانده، نیروها با گریه آمادگی خود را برای شرکت در عملیات اعلام کردند.

عملیات کربلای 8 ساعت 20.30 در حالی که آسمان پرستاره بود، آغاز شد. به لطف الهی در آن شب باران بارید. عراق با 12 لشکر که قالب آن نیروهای مکانیزه بودند، برای عملیات آمده بود. به جهت بارندگی تجهیزات در گل فرو رفت. 

دو روز پس از عملیات با حاج حسین امیری با چراغ خاموش مسیر فاصله درمانگاه صحرایی تا خط را می‌گذراندیم که بر اثر دید نامناسب، تصادف کردیم. فاصله خط مقدم تا دریاچه ماهی 500 متر بود، در این میان سنگری داشتیم که گاهی در آن استراحت می‌کردیم. پس از تصادف به مدت یک ساعت در این سنگر خوابیدیم. در عالم خواب و بیداری یک نفر پیشانیم را بوسید. چشم باز کردم و محمدکاظم اشجع‌زاده را مقابلم دیدم. گفتم: «کجا بودی؟ پس از مرخصی تو را پیدا نکردم تا وسایل شخصیت را تحویلت بدهم.» پاسخ داد: «در گردان بودم. روز گذشته به عنوان آمبولانس گردان نیروها را تا خط همراهی کردم.» باید به دوکوهه برمی‌گشت اما با اصرار مانده بود تا مجروحین را از منطقه به عقب بیاورد. صحبت‌هایمان آن شب تا اذان صبح طول کشید. بعد از کمی استراحت، محمدکاظم در یک جمع شش نفره زیارت عاشورا قرائت کرد. حال و هوای رزمندگان دگرگون شد. هق‌هق گریه اجازه نداد محمدکاظم دعا را به اتمام برساند.

پس از اتمام دعا، محمدکاظم گفت الان وقت جشن پتو است. من و محمدکاظم یک گروه و چهار نفر دیگر طرف مقابل بودند.

ساعتی نگذشته بود که آقای نورایی معاون موتوری بهداری لشکر از خط مقدم که 500 متر با ما فاصله داشت، با بی‌سیم به من گفت که با دو تن از بچه‌ها به خط مقدم بروم. روحیه شهادت طلبی در رزمندگان گوی سبقت را برای شرکت در عملیات از دیگری می‌ربود. اشجع زاده گفت: «شما چند روز گذشته مجروحان زیادی را جابجا کردید ولی من پشت خط بودم. این حق را به من بدهید که یکی از این دو نفر من باشم. از طرف دیگر همشهری بوربور هستم و این دو دلیل کافی است که نفر اول برای اعزام من باشم.» بچه ها با فرستادن صلواتی رسا، موافقت خودشان را اعلام کردند.

«ابوالفضل دلیر» یکی دیگر از رزمندگان داخل سنگر بود. او دانش آموز سال سوم دبیرستان بود و از هر فرصتی برای خواندن کتاب‌هایش استفاده می‌کرد. همانجا کتاب را بست و گفت که نفر دوم هم درسش تمام شد. یک صلوات بفرستید. دو نفر همراه به این شکل انتخاب شدند. همراه با کریم بوربور که همراه وانت اقلام مورد نیاز را آورده بود، به سمت خط حرکت کردیم.

ماجرای شرط پدر برای خاکسپاری فرزندانش

در خط مقدم راننده‌ها یک به یک مجروحین را به عقب منتقل می‌کردند. تا نوبت من برسد، خوابم برد. در خواب و بیداری شنیدم که یکی از آمبولانس‌ها در خط مورد هدف دشمن قرار گرفته است. به عنوان آخرین آمبولانس به همراه دو همراه به سمت خط حرکت کردم. آمبولانسی که تعریفش را شنیده بودم، میان راه در حال سوختن بود. آمبولانس متعلق به یک لشکر دیگر بود.

آن روز اشجع‌زاده و دلیر طی چندین مرتبه، مجروحان را جابجا کردند. ساعت چهار بعد از ظهر آمبولانس اشجع‌زاده در 100 متری اورژانس صحرایی الزهرا (س) مورد هدف گلوله 120 قرار گرفت که یک ترکش به قلب دلیر اصابت کرده و به شهادت رسید اما یک ترکش به گلوی اشجع‌زاده اصابت خورد و رگش را پاره کرد. وی با دست جلوی خونریزی را گرفت و کشان کشان خودش را به اورژانس صحرایی رساند اما بر اثر خونی که از دست داده بود، به شهادت رسید.

محمدكاظم اشجع‌زاده همراه با دلير، عصر روز بيست و يكم فروردين 66 به شهادت رسيدند. چند روز بعد و با آرام شدن منطقه و پدافندی شدن خط مقدم جبهه نبرد، با تدبير فرمانده، برادر نادر نورايی همراه با چند همرزم ديگر برای مراسم ترحيم و شب هفتم شهادت كاظم به ورامين رفتيم.

محمدكاظم را در صحن مسجد سيد فتح الله شهر ورامين به خاک سپردند و حالا مراسمش را در همين مسجد منعقد كرده بودند. پدر محمدكاظم پيراهنی سفيد و زيبا بر تن كرده بود و پيشاپيش ساير اعضای خانواده و نزديكان كاظم جلوی در، همچون كوه ايستاده بود و با تبسمی بر لب به ميهمانان خوشامد می‌گفت. وی و همسرش فرهنگی و از كاركنان آموزش و پرورش بودند. روحيه او چنان بالا و مثال زدنی بود كه گويا برای كاظم جشن دامادی گرفته‌اند.

پدر محمدکاظم را در آغوش گرفتم، خودم را همرزم پسرش معرفی كردم و يادآور شدم، همانی هستم كه دو هفته قبل از سوی كاظم به ديدارشان رفته بودم و اقلام مورد نظر محمدكاظم را از آنها گرفته و برايش به دوكوهه برده بودم.

ناگهان مرا در آغوش فشرد و قطرات اشک بر گونه‌هايش غلتيد. سخنرانان مجلس، مرحوم فخرالدين حجازی و حاج آقا حسينی بودند. مجلس محمدکاظم پرشور شده بود.

فخرالدين حجازی با سخنرانی پرشور و با حرارت خاص خودش، مستمعين را به طور عجيبی تحت تاثير قرار داده بود. كنار يكی از بچه محل‌هايمان كه خود جانباز دفاع مقدس و از كاركنان رسمی سپاه به نام رضا باصری بود، نشستم. باصری با خانواده كاظم از نزديک آشنايی داشت. وی خطاب به من گفت: «حميد می‌دانستی محمد قاسم فرزند ديگر حاج آقا اشجع‌زاده هم به تازگی شهيد شده است و پيكر مطهرش را همزمان با كاظم آورده‌اند. آیا از نحوه شهادتش اطلاع داری؟» اظهار بی‌اطلاعی كردم.

رضا ادامه داد: وقتی پيكر محمدكاظم را آوردند پدرش گفت تا پیکر محمدقاسم برنگشته، اجازه دفن پیکر كاظم را نداريد. هنوز ٤٨ ساعت نگذشته بود که پيكر محمدقاسم بازگشت.

محمدقاسم دانشجوی سال سوم دانشگاه امام صادق (ع) بود و در تعاون لشكر ١٠ سيدالشهدا (س) خدمت می‌كرد و در عملیات کربلای 8 به شهادت رسید. پیکر هر دو برادر را در كنار هم به خاک سپردند.

انتهای پیام/ 131


ادامه مطلب
[ یک شنبه 15 مرداد 1396  ] [ 01:36 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

فریب ابرقدرت‌ها را نخورید

فریب ابرقدرت‌ها را نخورید

خبرنگار شهید «غلامرضا نامدارمحمدی» در بخشی از وصیتنامه خود نوشته است: قدر این نایب امام زمان (عج) [امام خمینی] را بدانید و اگر خدمتش مشرف شدید سلام من حقیر را نیز به او برسانید و هرگز فریب منافقین و ابرقدرت‌ها را نخورید.

کد خبر: ۲۵۱۲۶۳

تاریخ انتشار: ۱۵ مرداد ۱۳۹۶ - ۰۹:۴۰ - 06August 2017

باید اول خود را ساخت بعد سعادت شهادت رابه گزارش دفاع پرس از کرمان، «غلامرضا نامدارمحمدی» یکی از 10  خبرنگار شهید عرصه رسانه استان کرمان است. آنچه که در زیر می‌خوانید بخشی از زندگی‌نامه و وصیت‌نامه این خبرنگار شهید به مناسبت فرا رسیدن روز خبرنگار است که در ادامه می‌خوانید.

خبرنگار شهید غلامرضا نامدارمحمدی در سال 1341 در تاریخ 17 بهمن در یکی از محلات قدیمی تهران متولد شد. غلامرضا با برادر بزرگش محمدحسین که او نیز به درجه رفیع شهادت نائل شده است بیشتر می‌جوشید زیرا تفاوت سنی ایشان دو سال بیشتر نبود و انگار از همان کودکی بیشتر همدیگر را می‌فهمیدند.

کم کم جریانات انقلاب شکل گرفت و این دو برادر با شور و حال عجیبی در تظاهرات و فعالیت‌های انقلابی شرکت کردند. آنها حتی در بعضی از تظاهرات‌های مهم تهران مانند 17 شهریور و روزهای پیروزی انقلاب به تهران می‌رفتند و در آنجا در تظاهرات شرکت می‌کردند.

با پیروزی انقلاب، غلامرضا در جهاد کرمان مشغول به کار شد و اواخر سال 58 وارد سپاه تهران شد و با شروع جنگ تحمیلی به جبهه رفت. کار در نشریه «پیام انقلاب» به عنوان خبرنگار و عکاس از دیگر زوایای زندگی سراسر افتخار غلامرضا بود.

غلامرضا در 23 اسفند 63 در حالی که مشغول تهیه عکس از رشادت رزمندگان اسلام بود در جزیره مجنون در اثر انفجار خمپاره به شهادت رسید.

بخشی از مناجاتنامه شهید غلامرضا نامدارمحمدی

الهی! این بدن من مملوک توست ملک توست ان‌شاءالله که عبد توست.

با آن هر چه می‌خواهی معامله کن، اگر می‌خواهی آن را بسوزانی بسوزان.

اگر می‌خواهی آن را تکه‌تکه کنی تکه‌تکه کن. اگر می‌خواهی آن را بی‌سر کنی چنین کن.

اگر می‌خواهی این پیکر را مانند مولایم اباعبدالله (ع) لگدمال ستوران کنی چنین کن و اگر می‌خواهی مانند عباس (ع) عموی تشنگان حسین بدنم را بی‌دست و پا کنی چنین کن و اگر می‌خواهی ...

ولی از تو تقاضایی دارم، تو را به عزت زهرای مرضیه (س) با این بدن عاصی قهر مکن.

چرا که اگر بدانم تو از عذابم لذت می‌بری بسم‌الله.

اگر بدانم تو با دیدن بدن سوخته‌ام شادان می‌شوی بسم‌الله.

اگر بدانم تو با بدن بی‌سرم خرسند می‌شوی بسم‌الله.

کور باد آن چشمی که غیر تو را ببیند و برای غیر تو ببیند.

کور باد آن گوشی که برای غیر تو بشنود و غیر کلام تو را بشنود.

بریده باد آن دستی که برای غیر تو حرکت کند.

بخشی از وصیتنامه شهید غلامرضا نامدارمحمدی 

پدر و مادر عزیز و برادران و خواهران گرامی شما را به آن چیزی وصیت می‌کنم که علی ابن ابیطالب (ع) هنگام مرگ چنین وصیت نمود «اوصیکم عبادالله بتقوی الله و نظم امرکم».

تقوای خدا را پیشه کنید تا خیلی از حجاب‌ها از پیش چشم شما برداشته شود.

همیشه با خودم می‌گفتم آیا می‌شود روزی من نیز به فیض کامل شهادت نائل شوم و دین خود را به اسلام و انقلاب و امام ادا کنم؟

گاهی می‌گفتم خیر نمی‌توانم، چون تا سعادت نباشد شهادت نیست، پس من سعادتش را ندارم و گاهی نیز دل خود را تسکین داده و می‌گفتم می‌شود مگر آنها که شهید شده‌اند غیر از ما بوده‌اند فقط آنها خود را خالص «الله» کردند و متقی شدند و بعد «مهاجر الی‌الله» گشتند. پس باید اول خود را ساخت یعنی اول باید سعادت را کسب نمود و بعد شهادت را.

نکته‌ای که لازم می‌دانم تذکر دهم این است که من این راه را با شناخت کامل انتخاب کرده‌ام و هیچ زور و اجباری در انتخاب این راه در کار نبوده است.

از تمام دوستان و عزیزان و مخصوصاً پدر و مادر و برادران و خواهرانم خواهشمندم مرا ببخشند و چنانچه از من رنج و ناراحتی به آنها رسیده است آن را به بزرگی خود ببخشند.

ضمناً دعای خیر برای من عاصی فراموش نکنید، از چیزهایی که در قلب من جا دارد این امام عزیز است که خدا می‌داند همیشه با خدای خود می‌گفتم که اگر می‌خواهی امام را به نزد خود ببری ای خدا، اول مرا بمیران چرا که نمی‌توانم غم از دست دادن او را تحمل کنم. لذا از شما عزیزان که شاید این وصیتنامه را می‌خوانید می‌خواهم که امام عزیزمان را تنها نگذارید و قدر این نایب امام زمان (عج) را بدانید و اگر خدمتش مشرف شدید سلام من حقیر را نیز به او برسانید و هرگز فریب منافقین و ابرقدرت‌ها را نخورید.

انتهای پیام/ 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 15 مرداد 1396  ] [ 01:35 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

اسلحه حاج قاسم زمین نماند

اسلحه حاج قاسم زمین نماند

ناصر حیدری همرزم شهید «حسن هراتی» می‌گوید: حسن بعد از شهادت حاج قاسم میرحسینی، سعی می‌كرد روحیه بچه‌ها را قوی نگه دارد، روی دژ حركت می‌كرد و فریاد می‌زد: دشمن را امان ندهید، اسلحه حاج قاسم زمین نماند.

کد خبر: ۲۵۱۲۸۹

تاریخ انتشار: ۱۵ مرداد ۱۳۹۶ - ۱۱:۳۱ - 06August 2017

اسلحه حاج قاسم زمین نماندبه گزارش دفاع پرس از کرمان، به بهانه برگزاری اولین یادواره شهدای اطلاعات و امنیت نیروی زمینی سپاه جنوب‌شرق کشور که پنج‌شنبه 19 مرداد در حسینیه ثارالله کرمان برگزار می‌شود، به معرفی تعدادی از شهدای این واحد در دوران هشت سال دفاع مقدس می‌پردازیم.

 

در ادامه نگاهی کوتاه به زندگی و خصوصیات رفتاری شهید «حسن هراتی» انداختیم که در ادامه می‌خوانید.

 

شهید «حسن هراتی» در هفتم مردادماه سال 1340 در روستای محمدآباد هراتی در شهرستان زابل به دنیا آمد. در 6 سالگی برای گذراندن دوران ابتدایی به مدرسه‌ای در روستای کرباسک رفت، پس از پایان دوره راهنمایی در سال 58 ـ ‌57 به هنرستان فنی شهرستان زابل راه یافت و در رشته برق مشغول به تحصیل شد.

 

سال اول دبیرستان بود که انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید. با اینکه نوجوان بود، اما دلبستگی عجیبی به انقلاب و امام داشت.

شرکت در تظاهرات و آگاه نمودن مردم روستا به اهداف انقلاب را وظیفه خود می‌دانست. در آزمون عمومی شرکت کرد و در رشته نقشه‌کشی دانشگاه یزد قبول شد. مدتی در دانشگاه درس خواند، با شروع جنگ تحمیلی وارد جبهه شد. در مرحله اول عملیات کربلای 5 از ناحیه صورت، پهلو و گردن مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به صف شهیدان گلگون‌کفن پیوست.

اگر جنگ به نفع دشمن تمام شود درس خواند‌مان به چه دردی می‌خورد؟!

 

 

 

علی هراتی برادر شهید روایت می‌کند: یک روز راجع به جبهه رفتن حسن صحبت می‌كردیم. گفتم: چرا دانشگاه را رها كردی؟ دَرسَت را می‌خواندی بعداً جبهه هم می‌رفتی. گفت: مرخصی تحصیلی گرفته‌ام. گذشته از مرخصی برادر! درس را در آینده هم می‌شود خواند، ولی جبهه امروز هست و معلوم نیست فردا هم باشد. ثانیاً! اگر خدای ناكرده جنگ به نفع دشمن تمام شود و به ضرر ایران اسلامی، آن وقت دیگر درس خواند‌مان به چه دردی می‌خورد؟!

حسن هراتی جان هر چهار نفرمان را نجات داد

 

 

سامانی همرزم شهید هراتی روایت می‌کند: به اتفاق سه تن از برادران، اعرابی، محمودی و هراتی عازم مأموریت ویژه مرزی شدیم. باید از مسیر دریاچه هامون می‌رفتیم و از جنوب خراسان، وارد زابل می‌شدیم. مسیر طولانی و پرخطری بود.

بین راه لندكروز خراب شد. ماشین را بردیم به تعمیرگاه و پس از تعمیرات لازم راه افتادیم. نزدیک «نهبندان» كه رسیدیم، حسن هراتی راننده بود، دیدم هر چه فرمان را می‌پیچاند، ماشین نمی‌پیچد! ماشین را متوقف كرد. علت را بررسی كردیم متوجه شدیم كه این راه را هم فقط به لطف خدا آمده‌ایم و گرنه ماشین سه عدد از پیچ‌های فرمان را ندارد و فقط با یک پیچ تا این‌جا آمده كه آن یكی هم بریده بود. در نقطه بیابانی، بی‌آب و آبادی و گرم و سوزان كه تنها كاروان‌های اشرار با تجهیزات كامل از آن‌جا می‌گذشتند، متوقف شده بودیم و مأیوس. هیچ راه چاره‌ای به ذهنمان نمی‌رسید كه ناگهان حسن آچاری برداشت و شروع به بررسی اطراف و زیر ماشین كرد. زیر ماشین بود كه صدا زدم: «حسن! چه می‌كنی؟» گفت: «دنبال پیچ می‌گردم» اهمیتی به حرفش ندادم. چند دقیقه‌ای گذشت، حسن گفت: «درست شد» گفتیم: «چطور؟!» گفت: «چهار تا پیچ از جاهای غیرضروری ماشین باز كردم و بستم این‌جا» ماشین روبراه شد و تدبیر حسن هراتی جان هر چهار نفرمان را از تلف شدن یا طعمه اشرار شدن نجات داد.

 اسلحه حاج قاسم زمین نماند

 

ناصر حیدری همرزم شهید روایت می‌کند: بعد از شهادت حاج قاسم میرحسینی، سعی می‌كرد روحیه بچه‌ها را قوی نگه دارد. روی دژ حركت می‌كرد و فریاد می‌زد: «دشمن را امان ندهید، اسلحه حاج قاسم زمین نماند.» و خودش پیشاپیش نیروها می‌جنگید و فرمان می‌داد. قبل از عملیات كربلای پنج با من خداحافظی كرد و گفت: «ناصر! من دیگر به زابل برنمی‌گردم، مگر جنازه‌ام را ببری.» همانطور هم شد او شهید شد و جنازه‌اش هم بعد از حدود 40 روز به زابل آمد.

 خیلی كم فرزندش را می‌بوسید، می‌گفت: می‌ترسم مانع جبهه رفتنم شود

 

پدر و همسر شهید روایت می‌کنند: حسن داشتن فرزند را نعمت می‌دانست. خیلی علاقه‌مند بود كه پدر شود. ولی وقتی از این نعمت برخوردار شد، بچه را در آغوش نمی‌گرفت. خیلی كم او را می‌بوسید، دلیلش را می‌پرسیدم، می‌گفت: «می‌ترسم مهرش به دلم بنشیند و مانع جبهه رفتنم شود و از طرفی اگر افتخار شهادت نصیبم گردد، نمی‌خواهم نبودنم در روحیه این طفل معصوم اثر سوء بگذارد».

انتهای پیام/ 


ادامه مطلب
[ یک شنبه 15 مرداد 1396  ] [ 01:33 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

روزشمار دفاع مقدس (12 مرداد)

روزشمار دفاع مقدس (12 مرداد)

12 مرداد 1396 هجری شمسی برابر با 10 ذی القعده 1438 هجری قمری و 3 آگوست 2017 میلادی

کد خبر: ۲۵۰۱۹۳

تاریخ انتشار: ۱۲ مرداد ۱۳۹۶ - ۰۰:۰۱ - 03August 2017

روزشمار دفاع مقدس (12 مرداد)

رویدادهای مهم این روز در تقویم شمسی (12 مرداد)

• برگزاری انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی (1358 ه.ش)

• تاسیس شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی (1359 ه.ش)

• شهادت شهید نادر افخمی (1360 ه.ش)

• شهادت شهید حسین کامیابی (1362 ه.ش)

• شهادت شهید مرتضی زارع (1362 ه.ش)

• شهادت شهید سعید کهن (1367 ه.ش)


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 12 مرداد 1396  ] [ 07:10 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]