رگبار گلوله در فجر کربلای پنج

رگبار گلوله در فجر کربلای پنج

به مادرش گفتند که پسرت محمد تقی در بیمارستان است بیا برویم ملاقات و با آرامش به آنها گفت: نه محمد تقی شهید شده است.
کد خبر: ۲۱۶۳۹۷
تاریخ انتشار: ۰۲ فروردين ۱۳۹۶ - ۰۱:۰۰ - 22March 2017
 

به گزارش دفاع پرس از همدان، محمدتقی اخوان در آبان ماه سال 1344 در همدان متولد شد و در دوران کودکی برجسته ‌تر از  سایر کودکان بود و استعدادهای عجیبی در وجودش نهفته بود.

 

دوران کودکی او با حکومت ستم‌شاهی همزمان بود در اجتماعات مذهبی شرکت می کرد. با مادرش به روضه و مسجد می ‌رفت. از شاگردان آخوند ملاعلی معصومی (روحانی مبارز معروف همدان) بود و مکبر مسجد آن روحانی بلند پایه نیز شد.

 

بعد از فوت آخوند ملاعلی معصومی دیگر حاضر به مکبری نشد. دوران دبستان را در مدرسه ابتدایی فردوسی سپری کرد و در سن دوازده سالگی پدرش را از دست داد. 

این نوجوان پر تلاش پس از فوت پدر، در کنار تحصیل در بازار مشغول به دست فروشی شد و زندگی را با قناعت تمام سپری کرد و ایام گرم تابستان را نیز با زبان روزه به کارگری می‌ گذراند.

 

محمد تقی به خاطر نمرات درخشانش وارد دبیرستان ابن سینا شد او با هوش سیاسی بالایی که داشت و به خاطر شایستگی برای شورای موسسان اتحادیه انجمن اسلامی همدان انتخاب شد و در این جایگاه در راه انقلاب فعالیت کرد در همان دوران دبیرستان بود که برادرش غلامرضا در سوسنگرد به شهادت رسید و با شهادت برادر عزم محمدتقی و خانواده ‌اش در ادامه راه انقلاب مستحکم‌تر شد.

 

در نماز بسیار خاشع بود به طوری که یکی از فرماندهانش می گفت «نماز شهید اخوان مرا به یاد نماز شهید دستغیب می انداخت» یکی از روزها وقتی برادرش از تهران می ‌آید او را در حال نماز خواندن می ‌بیند و مقداری آب سرد از یقه ‌اش می ‌ریزد. شهید اخوان بدون هیچ عکس ‌العملی نماز را ادامه می دهد و پس از اتمام نماز هیچ سخنی در این باره نمی‌ گوید.

محمدتقی بعد از گرفتن دیپلم و ورود به دانشگاه صنعتی شریف در رشته مهندسی شیمی ادامه تحصیل داد و در طی تحصیل بارها به جبهه اعزام شد، تا اینکه در سال سوم دانشگاه در عملیات کربلای پنج بر اثر برخورد ترکش و رگبار گلوله در سحرگاه دهم اسفندماه سال 1365 به فیض شهادت نائل آمد و به دوستان شهیدش پیوست.

 

محمدتقی اخوان پس از شهادت به خواب برادرش آمد و با نشان دادن برگه سفیدی گفت: «برادر اگر می ‌توانی نام مرا برای اعزام به جبهه بنویس و می توانی پرونده‌ ام را در باختران بیابی» البته برادرش تعجب می‌ کند که چرا باختران پس از تحقیقات، مشخص می ‌شود که محمد تقی یک بار هم بدون اطلاع خانواده ‌اش به جبهه اعزام شده است.

 

مادر شهید می‌ گفت: چند روز قبل از شهادت محمدتقی در خواب دیدم که انگشتر عقیقی که در انگشت داشتم از دستم افتاد. هرچه به دنبالش گشتم پیدا نکردم تا از خواب پریدم قبلا هم در خواب دیده بودم که تسبیحم پاره شده و دانه‌هایش افتاده که پس از چند روز خبر شهادت برادر بزرگتر محمد تقی را برایم آوردند. مدتی بعد گفتند که پسرت محمد تقی در بیمارستان است بیا برویم ملاقات و من با آرامش به آنها گفتم: نه محمد تقی شهید شده است.

 
 

انتهای پیام/


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 2 فروردین 1396  ] [ 07:16 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

روزشمار دفاع مقدس (2 فروردین)

روزشمار دفاع مقدس (2 فروردین)

2 فروردین 1396 خورشیدی برابر با 23 جمادی الثانی 1438 هجری و 22 مارس 2017 میلادی

کد خبر: ۲۳۱۸۵۵

تاریخ انتشار: ۰۲ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۲:۱۰ - 22March 2017

روزشمار دفاع مقدس (2 فروردین)

رویدادهای مهم این روز در تقویم خورشیدی (2 فروردین)

• ضرب و شتم آیت الله «محمدتقی بافقی» در قم به فرمان رضاخان (1306 ه.ش)

• هجوم ماموران ستم شاهی پهلوی به مدرسه فیضیه در قم (1342 ه.ش)

• آغاز مذاكرات گروه سیاسی هیأت اعزامی از تهران به سرپرستی وزیر كشور با گروه‌های سیاسی درگیر در سنندج (1358 ه.ش)

• آغاز عملیات بزرگ فتح المبین، در منطقه دزفول (1361 ه.ش)

• شهادت شهید احمد بذر افشان ابرقویی (1361 ه.ش)

• عید نوروز

• روز جهانی شعر

• روز جهانی آب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 2 فروردین 1396  ] [ 07:15 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

فرزندم می‌گفت:‌ «بابا! نمی‌دانید آقا مهدی زین الدین چه کسی بود؟»

فرزندم می‌گفت:‌ «بابا! نمی‌دانید آقا مهدی زین الدین چه کسی بود؟»

«بابا! نمی‌دانید که آقا مهدی زین الدین چه کسی بود. ای کاش صد تا از ماها شهید می‌شدیم اما آقا مهدی زنده می‌ماند.»

کد خبر: ۲۳۱۶۹۳

تاریخ انتشار: ۰۱ فروردين ۱۳۹۶ - ۰۱:۲۳ - 21March 2017

می‌گفت: کاش صد نفر به جای شهید زین الدین شهید می‌شدگروه حماسه و جهاد دفاع پرس، در آستانه سی‌و‌یکمین سالگرد شهادت دانش آموز شهید «احمد هاشمی» به سراغ حاج «عزت‌الله هاشمی» رفتیم تا جویای احوالش و شنونده خاطرات در گلو مانده‌اش باشیم. گفتنی است حاج عزت از سال 73 زادگاهش خمین را ترک کرده و این روزها در شهرک زیبادشت بالا زندگی می‌کند. در ادامه ماحصل گفت‌وگو را می‌خوانید:

 

هروقت بزرگ‌تر شدی بیا

همین که شنید امام اعلام کرده «جوان‌ها باید جبهه را پر کنند» مثل خیلی از دانش‌آموزان دیگر، قید مدرسه را زد و بی‌خیال درس و مشق شد و به سراغ اعزام به جبهه رفت. وقت جبهه رفتنش نبود. سن و سالی که نداشت، 13 ساله؛ دانش‌‎آموز دوم راهنمایی بود، اما دوست نداشت حرف امام زمین بماند. شناسنامه‌اش را دستکاری کرد و با هر کلکی بود برگه اعزام گرفت و به جبهه رفت. ابتدا به کردستان اعزام شد، بعد از جزیره مجنون سر درآورد. در عملیات خیبر کمک آرپی‌جی زن بود. برای بار چهارم به منطقه عملیاتی جنوب رفت و در عملیات والفجر 8 شرکت کرد. در حین عملیات (22بهمن 64) در نزدیکی‌های کارخانه نمک، تیر خورد و از پای افتاد. پیکر مطهرش به مدت سه ماه در منطقه ماند و عاقبت پس از بازپس‌گیری فاو به میهن بازگشت.

احمد نخستین فرزندم بود. 20 مهر سال 1349 در روستای خراوند به دنیا آمد. از همان دوره بچگی زرنگ و باهوش بود. شش سالش که تمام شد در مدرسه 14 خرداد (میدان مدرس) ثبت نامش کردم. درسش خوب بود. دوره ابتدایی را در مدرسه 14 خرداد خواند. به درس و مدرسه دل می‌داد. دوره راهنمایی را هم در مدرسه شهید مصطفی خمینی ثبت نام کرد. کلاس دوم راهنمایی بود که از مدرسه آمد خانه و گفت: «امام خمینی(ره) اعلام کرده جوان‌ها باید به جبهه بروند. اگر اجازه بدهید من هم می‌خواهم به جبهه بروم.» گفتم: «احمد جان؛ الان برای شما درس خواندن از همه چیز واجب‌تر است. فعلا درست را بخوان.» اما قبول نکرد و گفت: «امام گفته باید جوان‌ها بروند جبهه را پر کنند». احمد خیلی اصرار کرد اما اجازه ندادم.

روایت نحوه دریافت برگه اعزام 

سن و سالی که نداشت. به زور 13 سالش می‌شد. اما مگر دست بردار بود. خودش را به آب و آتش می‌زد که برگ اعزام بگیرد. بسیج خمین، اعزامش را قبول نکرده بودند. پنهانی برای اعزام به گلپایگان، اراک و اصفهان رفت. گفته بودند که 13 ساله‌ها را اعزام نمی‌کنیم. دست از پا درازتر به خانه بازگشت. بدون اینکه ما بدانیم شناسنامه‌اش را خیلی ناشیانه دستکاری کرده بود. سن‌اش را از 13 به 15 سال رسانده بود. سپس با کپی همان شناسنامه به بسیج خمین رفته و در نهایت برگ اعزام به جبهه را گرفت.

مسافر غرب

با برگه اعزام آمد خانه و گفت: «بابا این برگه را امضا کنید و اجازه بدهید به جبهه بروم.» دلم سوخت، برگه‌اش را امضا کردم. خیلی خوشحال شد و گفت: «بابا اجازه بدهید دستتان را ببوسم.» خیلی خوشحال بود. مادرش ساک احمد را آماده کرد و بالاخره راهی شد. با دوستانش رفتند اراک و از آنجا به سنندج اعزام شدند. سه ماه در سنندج بود. دوره آموزشی که تمام شد، به خمین برگشت. بعد از چند روز دوباره ساکش را بست. گفتم: «احمد یکم هم به فکر درس باش.» اما باز قبول نکرد. بی‌خبر از ما ساکش را گذاشته بود پشت بام تا یواشکی به جبهه برود. همسایه‌مان ساک احمد را روی پشت بام دیده بود. آمد به ما خبر داد. منتظر بودیم که احمد به خانه برگردد؛ اما بدون ساک رفته بود. ساک را برداشتم و به اراک رفتم. وقتی دیدمش گفتم: «پسرجان چرا خبر ندادی؟ چرا ساکت را جا گذاشتی؟» ساک را به دستش دادم و صورتش را بوسیدم و گفتم: «برو خدا به همراهت.» احمد خیلی خوشحال شد. خداحافظی کرد و به دوکوهه رفت.

کاش صد نفر به جای شهید زین الدین شهید می‌شد

از بس ریزه میزه بود، اجازه نداده بودند در عملیات بدر شرکت کند. به زور 14 سالش می‌شد. احمد هم از فرصت استفاده کرده و قاطی اصفهانی‌ها شده و بالاخره به خط مقدم رفته بود. در منطقه عملیاتی به خاطر خستگی زیاد، خوابش برده و جا مانده بود. طوری که دوستان احمد موقع برگشت، فکر کرده بودند احمد اسیر شده است. بعد از این جریان بود که برای تشییع جنازه شهید «مهدی زین الدین» به قم و بعد از مراسم هم خمین آمد. به خاطر شهادت زین الدین خیلی ناراحت بود. در خانه نوحه می‌خواند، گریه می‌کرد و می‌گفت: «بابا! نمی‌دانید که آقا مهدی زین الدین چه کسی بود. ای کاش صد تا از ماها شهید می‌شدیم اما آقا مهدی زنده می‌ماند.» این‌ها را می‌گفت و گریه می‌کرد. چند روزی پیش ما بود که دوباره به جبهه برگشت.

حرف‌های ناتمام

بعد از عملیات خیبر، از منطقه عملیاتی جزیره مجنون به خمین برگشت. مادرش گفت: «احمدجان این همه که به جبهه رفتی و برگشتی، اگر رفته بودی سربازی، الان دو سالت تمام شده بود. جبهه دیگر بس است به مدرسه برگرد.» احمد ناراحت شد و گفت: «نه، مامان! تا جنگ تمام نشود من در جبهه هستم مگر اینکه شهید شوم.» مادرش هم گفت: «توکل به خدا. برو خدا پشت و پناهت.» احمد دوباره خداحافظی کرد و برای بار چهارم رفت منطقه جنوب. بعد از چند روز از جبهه زنگ زده و به مادرش گفته بود: «وقت عملیات است. داریم برای عملیات آماده می‌شویم. به بابا و بچه‌ها سلام برسان و بگو که حلالم کنند. مامان! از طرف من از همه خداحافظی...» سکه‌هایش تمام شده و حرف احمد نا تمام مانده بود.

شناسایی پیکر شهید با انگشت پایش 

قبل از شروع عملیات والفجر 8 با چند نفر برای ساخت سنگر رفته بودند. احمد نزدیکی‌های فاو (حوالی کارخانه نمک) تیر خورده و جنازه‌اش به دست دشمن افتاده بود. جنازه‌اش سه ماه در آنجا مانده بود. نزدیکی‌های عید 64 خبر دادند احمد شهید شده اما جنازه‌اش در خاک عراق مانده است. به اندیمشک رفتم. من را به جزیره مجنون بردند. از دور جای جنازه احمد را نشانم دادند. به قدری گلوله باران بود که نمی‌شد جلوتر رفت. چاره‌ای جز انتظار نداشتیم. سوختیم و ساختیم. سه ماه بعد وقتی فاو را گرفتند، جنازه احمد را هم به عقب آوردند. پیکرش را از روی انگشت وسطی پایش شناختم. ما خانوادگی انگشت وسطی‌مان یک برآمدگی دارد. بالاخره بعد از آن همه چشم انتظاری احمد هم آمد. احمد و دو شهید دیگر را در گلزار شهدای خمین خاکسپاری کردیم.

فرازهایی از وصیت نامه شهید: هیچ توقعی نداشته باشید

شما را به تقوای الهی و پشتیبانی از انقلاب اسلامی توصیه می‌کنم. امام را مبادا تنها بگذارید. امیدوارم که شما امت حزب الله همیشه از امام پشتیبانی کرده باشید. هرگز سختی‌ها، ناراحتی‌ها و کمبودها ایمانتان را تضعیف نکند. پدر و مادرها شماها از کشته شدن جوان‌های خود گریه و ناله نکنید. برادران و خواهران؛ بی‌تفاوتی به این جمهوری اسلامی خیانتی بزرگ به اسلام و مسلمین و خون شهیدان است. کلیه برادران و خواهران که هرگونه ناراحتی از من دیده‌اید مرا ببخشید مخصوصا پدر و مادرم که نافرمانی از من دیده‌اند. چون آن‌ها حق بزرگی که بر گردن من دارند. در آخر از پدر و مادرم می‌خواهم که به عنوان یک خانواده شهید هیچ توقعی از جمهوری اسلامی نداشته باشید.

انتهای پیام/ 171


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 فروردین 1396  ] [ 07:48 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

عکس دیده نشده از مادر شهید محمد مشایخی

عکس دیده نشده از مادر شهید محمد مشایخی

شهید محمد مشایخی (رودباری)در سال 1333درجیرفت (روستای تم گاوان) به دنیا آمد و در دی ماه سال 1365 در عملیات کربلای 5 به شهادت رسید.

کد خبر: ۲۳۲۸۰۴

تاریخ انتشار: ۰۱ فروردين ۱۳۹۶ - ۰۳:۳۰ - 21March 2017


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 فروردین 1396  ] [ 07:48 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

کنار چشم خدا

کنار چشم خدا

«کنار چشم خدا» نام کتابی است که به اهتمام اداره کل حفظ آثار ونشر ارزشهای دفاع مقدس گیلان و با کوشش فرامرز محمدی پور توسط نشر صریر به بازار ارائه شده است.
کد خبر: ۲۱۶۷۲۱
تاریخ انتشار: ۰۱ فروردين ۱۳۹۶ - ۰۵:۰۰ - 21March 2017
 

به گزارش دفاع پرس از رشت، کتاب «کنار چشم خدا» به اهتمام  اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس گیلان و به کوشش فرامرز محمدی پور توسط نشر صریر با با شمارگان 3000 نسخه با موضوع مجموعه شعر شاعران  دفاع مقدس گیلان به چاپ رسیده است.

این کتاب 160 صفحه ای مشتمل بر 73 قطعه شعر و قالب های کلاسیک و نو در چهار فصل، ذیل عناوین «حضور شرقی»، «یک آسمان ستاره»، «غریبانه»، «جشن باران» بخشی از تراوشات فکری و عاطفی شاعران جوان و پیشکسوت گیلانی را در قالب شعر دفاع مقدس پیش روی مخاطبین قرار می دهد.

نام شاعران مرحومی چون دکتر غلامرضا رحمدل، سید محمد عباسیه کهن، شیون فومنی، محمد شمس معطر و نیز شاعرانی چون استاد بهمن صالحی، غلامرضا مرادی، عبدالرضا رضایی‌نیا، مرتضی نوربخش، کریم رجب زاده، سیمین فرزاد، بتول رحیمی، سارا رهنما، مرتضی مصلح، آرش فرزام صفت، ماریا گیلزاد کهن و... در «کنار چشم خدا» همراه با اشعاری خواندنی، علاقمندان عرصه فرهنگ، ایثار و شهادت را به مهمانی سال‌های حماسه و مقاومت دعوت می کند.

انتهای پیام/


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 فروردین 1396  ] [ 07:47 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

سه راهی استقامت

سه راهی استقامت

سپاه و مردم برای مقابله با تهاجم عراق، 6 گردان زبده و کار آزموده سپاه به همراه گردان‌هایی تشکیل شده از نیروهای مردمی و عشایر شهر ایلام، تحت فرماندهی لشکر امیرالمومنین (ع) سپاه پاسداران و تلاش جان بر کفان هوانیروز، در منطقه سه راه جندالله راه را بر دشمن سد کردند و پس از درگیری سخت بین دو طرف، ارتش عراق با قبول تلفات فراوان، شکست را پذیرفت و عقب نشینی کرد.

کد خبر: ۲۳۱۰۵۰

تاریخ انتشار: ۰۱ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۰:۰۰ - 21March 2017

 

به گزارش خبرنگار دفاع پرس از ایلام، بعد از اتمام جنگ تحمیلی تعدادی از گروه های مردمی به صورت خودجوش به مناطق عملیاتی اعزام شدند تا بتوانند ضمن بازسازی و رسیدگی به مناطق، بازدیدی هم از خاطرات مربوط به رشادت های رزمندگان داشته باشند.

در سال 78 مقام معظم رهبری با سفر به مناطق عملیاتی شلمچه در میان زائران قرار گرفتند و با تاکید خود بر استفاده و بهره مندی از ظرفیت های این سفر معنوی گسترش آن را امری ضروری به منظور ترویج فرهنگ دفاع مقدس و همینطور حفظ و حراست از آرمان ها و دستاوردهای شهداء دانستند.

در تاریخ ۱۳۷۸/۱۲/۱۲ دستورالعملی مبنی بر تشکیل ستاد هماهنگی راهیان نور با مسئولیت و ریاست بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس از سوی ستاد کل نیروهای مسلح ابلاغ گردید که در این دستور العمل به ۲۱ محل جهت بازدید کاروان‌های راهیان نور اشاره شده است.

در سال ۱۳۸۴ و با ابلاغ فرمانده کل قوا، ستاد مرکزی راهیان نور در قالب اساسنامه بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس مأموریت خود را از سر گرفت. به همین منظور ستاد مرکزی راهیان نور با هدف ساماندهی به وضعیت راهیان نور در سال ۱۳۸۳ ذیل ساختار بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس تعریف و در سال ۱۳۸۴ ستاد مرکزی راهیان نور تأسیس شد.

در حال حاضر نیز ایام تعطلات عید یکی از بهترین فرصت هایی است که می توان در مناطق عملیاتی حضور یافت و از نزدیک با رشادت های رزمندگان هشت سال جنگ تحمیلی آشنا شد.

هم اکنون در سه نقطه غرب، جنوب غربی و شمال غرب مناطق عملیاتی وجود دارد که هر کدام در قالب یادمان شهید همه ساله مورد بازدید تعداد زیادی از گردشگران قرار می گیرد

گردشگری جنگ را می توان آیینه ای برای انعکاس تاریخ پرافتخار جنگ و دفاع مقدس دانست که امروزه علاوه بر گردشگران داخلی توجه بسیاری از گردشگران خارجی را نیز جلب کرده است و همه ساله در ایام مختلف سال تعداد زیادی از آنها در قالب اردوهای مختلف از کشورهای گوناگون به ایران سفر می کنند و این مناطق را مورد بازدید خود قرار می دهند.

بر همین اساس به منظور آشنایی بیشتر مردم و گردشگران با یادمان های دفاع مقدس در این شماره به سراغ یادمان سه راه جندالله رفتیم.

سه راهی به نام «جندالله» 

 

حدود یک سال و‌نیم از پیروزی انقلاب اسلامی کشورمان گذشته بود که ارتش صدام به خاک میهن حمله کرد و آغازگر جنگ ناجوانمردانه‌ای شد که هشت سال به طول انجامید و در این دوران، خسارات سنگین انسانی و مادی فراوانی به دو کشور وارد شد. با شروع جنگ که پیام‌آور روزهای تلخ و سراسر رنج و درد است، آنچه که از دل رزم غیرتمندانه رزمندگان اسلام سر برآورده است و باعث افتخار ملت ما شده پایداری و مقاومت مردم ایران در برابر تجاوز دشمن است. آوازه‌ی این دفاع جانانه، نشان سربلندی است که تا ابد در تاریخ ملت عاشورایی ما خواهد درخشید.

 

یکی از مهم‌ترین عوامل ثبت و یادآوری حماسه‌ها و رشادت‌های رزمندگان و البته از زیباترین حرکات ارزشی که می‌شد بعد از پایان یافتن جنگ تحمیلی به آن پرداخت ساخت یادمان‌های دفاع مقدسی بود که به یاری و همت یادگاران دوران طلایی دفاع مقدس این امر به خوبی انجام شد. مرزهای ایران اسلامی و مناطق حساس عملیاتی رزم‌ها، دلاوری‌ها، فداکاری‌های روزهای جنگ رزمندگان را کم به خود ندیده‌اند و این مکان‌های مقدس و متبرک به قدوم فرزندان خمینی(ره) امروز از دلنشین‌ترین، نورانی‌ترین و پر استقبال‌ترین عبادتگاه‌های عاشقانی است که هر ساله به خصوص در ایام نوروز رهسپار دیار عشق و جنون می‌شوند.

یادمان سه راه جندالله 

استان ایلام از جمله مناطق مهم و عملیاتی بود که به دلیل دارا بودن 420 کیلومتر مرز مشترک با کشور عراق در روزهای جنگ مورد هجمه سنگین رژیم بعث قرار گرفت و از این حیث یادمان هایی همچون قرارگاه لشکر امیرالمومنین (ع)، دشت عباس، چنگوله، سه راهی جندالله، دهلران، مهران و ... همچون مدال افتخار بر سینه خود دارد و تا تاریخ زنده است بر این افتخار خواهد بالید.

یادمان سه راه جندالله 

سه راهی جندالله از جمله یادمان‌های دوران جنگ است که گواه بر رزمیدن غیورمردان کشورمان است که در 30 کیلومتری جنوب غربی شهر ایلام واقع شده و محل اتصال جاده‌های سرنی، صالح‌آباد و مهران است. وقتی که جیره‌خواران استعمار، رژیم بعثی به ایران حمله کرد، تا سه راهی جندالله پیش آمد. همزمان با خطر قریب الوقوع سقوط ایلام و انتشار پیام دعوت امام خمینی از سپاه و مردم برای مقابله با تهاجم عراق، 6 گردان زبده و کار آزموده سپاه به همراه گردان‌هایی تشکیل شده از نیروهای مردمی و عشایر شهر ایلام، تحت فرماندهی لشکر امیرالمومنین (ع) سپاه پاسداران و تلاش جان بر کفان هوانیروز، در این منطقه راه را بر دشمن سد کردند و پس از درگیری سخت بین دو طرف، ارتش عراق با قبول تلفات فراوان، شکست را پذیرفت و عقب نشینی کرد.

در این نقطه در غرب جاده یادمانی به نام یادمان مقاومت مردمی ایلام بنا شده است که یادآور جانفشانی‌ها و دفاع جانانه مردم ایلام است، در داخل این یادمان تعدادی تانک و ادوات جنگی نیز جهت نمایش قرار دارد.

یادمان سه راه جندالله

 

گزارش از علیرضا آخوندی 

 

انتهای پیام/ 151


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 فروردین 1396  ] [ 07:47 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

روزشمار دفاع مقدس (1 فروردین)

روزشمار دفاع مقدس (1 فروردین)

1 فروردین 1396 خورشیدی برابر با 22 جمادی الثانی 1438 هجری و 21 مارس 2017 میلادی

کد خبر: ۲۳۱۸۵۳

تاریخ انتشار: ۰۱ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۰:۰۷ - 21March 2017

روزشمار دفاع مقدس (1 فروردین)

رویدادهای مهم این روز در تقویم خورشیدی (1 فروردین)

• تنظیم ماه‌های هجری براساس تاریخ خورشیدی در ایران (1314  ه.ش)

• تاسیس مدرسه علمیه حقانی (1339 ه.ش)

• عملیات قوچ سلطان (1358 ه.ش)

• شهادت شهید هادی شاه‌حسینی (1361 ه.ش)

• شهادت شهید علیرضا کریمی (1365 ه.ش)

• شهادت خلبان شهید حسین خلعتبری (1364 ه.ش)

• محکومیت کاربرد سلاح‏‌های شیمیایی توسط عراق در شورای امنیت سازمان ملل (1365 ه.ش)

• رحلت همسر گرامی امام خمینی (ره) (1388 ه.ش)


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 فروردین 1396  ] [ 07:47 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

رگبارهای دشمن و لبخند پیروزمندانه شهید

رگبارهای دشمن و لبخند پیروزمندانه شهید

هنگامی که رگبارهای دشمن بر سر رزمندگان می ريخت و دلهره ايجاد می کرد او را متبسم می ديدی که می گفت اين ها تلاش مذبوحانه است و ما پيروزيم و با سخنان خود مايه دلگرمی براي رزمندگان بود.

کد خبر: ۲۳۱۷۳۹

تاریخ انتشار: ۰۱ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۳:۰۰ - 21March 2017

////عید//// حضور در جبهه ها یک وظیفه شرعی و دینی استبه گزارش دفاع پرس از شیراز، شهيد محمود عاليشوندی در سال 13355 در خانواده ای مذهبی در فراشبند فارس ديده به جهان گشود. 

دبستان را تا کلاس ششم ابتدائی در مدرسه شوريده فراشبند پشت سر گذاشت و از شاگردان برجسته مدرسه بود، ضمن اين که در دروس خود جديت داشت و از اخلاق و رفتار شايسته ای برخوردار بود.

دوره دبيرستان را تا کلاس نهم در فراشبند طي کرد. در اين زمان او يک جوان نيرومند شده بود که از لحاظ بدني بسيار ورزيده و ورزشکار بود که با تهذيب نفس شخصیتی عالمانه پيدا کرده بود و با داشتن نيروي فوق العاده جسمي بسيار متواضع بود و اين يکي از صفات بسيار برجسته او به حساب می آمد. وی دوم دبيرستان تا اخذ ديپلم را در شهرستان کازرون و فيروزآباد گذرانيد و در رشته طبيعي ( علوم تجربي ) ديپلم گرفت که همين دوران مصادف بود با پيروزي انقلاب اسلامي، که الحق او پشتيبان انقلاب در اين منطقه بود.

محمود از اولین کسانی بود که دسته های راهپيمائي را در فراشبند به راه انداخت و خود مردانه در جلو صف تظاهر کنندگان در مقابل مزدوران رژيم سينه سپر مي کرد و تظاهرات را سر و سامان مي داد.

با برادران روحاني که جهت ارشاد به اين منطقه آمده بودند همکاري می کرد تا اين که انقلاب اسلامي پيروز شد و او که سراسر وجودش را وقف اسلام کرده بود با اشتياق به دنبال خدمت به انقلاب بود.

در سال 1358 از طرف مردم براي جهاد سازندگي انتخاب شد و جزء اولين مؤسسين جهاد سازندگي فراشبند بود. وی از کميته فرهنگي جهاد شروع کرد و تمام اوقات خود را صرف  تبليغ نمود.

او مردانه ايستاد و دفاع از حق نمود. بعد از کميته ي فرهنگي جهاد به مرکز هماهنگي شوراهاي اسلامي منتقل شد و بيشتر با روستائيان محروم در تماس بود. در روستاها اقدام به تشکيل شوراهاي اسلامي نمود و تمام روستاهاي فراشبند هنوز خاطره هاي اين جوانمرد را به ياد دارند که چگونه با قامتي رشيد و چهره اي روحاني مي ايستاد و با لحني ملايم و لطيف با روستائيان صحبت مي کرد و به آن ها نويد پيروزي مي داد.

 هنگامي که رگبارهاي دشمن بر سر رزمندگان مي ريخت و دلهره ايجاد مي کرد او را متبسم مي ديدي که مي گفت اين ها تلاش مذبوحانه است و ما پيروزيم و با سخنان خود مايه ي دلگرمي براي رزمندگان بود.

 هفته ي اول جنگ از طريق جهاد به اهواز اعزام شد در همان روزها که دشمن تا نزديکي هاي اهواز پيش آمده بود. بلي جنگي که شروع شد او ديگر مي بايست تمام کوشش خود را معطوف جبهه کند . در آن روزها که آبادان در محاصره بود ، با همرزمان شهيدش حيدر کشاورز و محمود احمدي از راه دريا خود را به آبادان رساندند و در ايجاد اولين جاده ي خشکي زحمت ها کشيدند و اجرش را از خدا خواست .

حدوداً پانزده بار به جبهه رفت و در عمليات هاي متعدد شرکت نمود که در بيشتر عمليات ها فرماندهي را به عهده داشت در حمله ي طريق القدس - فتح المبين - بيت المقدس - محرم - والفجر يک و چندين حمله ي ديگر شرکت داشت او کوه هاي سر به فلک کشيده ي غرب را دوست مي داشت و همچنين دشت هاي تفديده ي جنوب را به ياد خدا و براي خدا زير پا نهاد و مي گفت اين ننگ است براي آن ها که توانائي حضور در جبهه ها را دارند با اين وضع که کشور در خطر است در خانه بمانند بايد رفت و اين سلاله ي پاک رسول خدا را ياري کرد اين ها را که مي گفت چون خود بدان عمل مي کرد .

صدق و راستي از گفتارش پيدا بود و در شنونده اثر مي گذاشت و سرانجام محمود عزيز در غروب سوم اسفند ماه 1362 در حالي که با دوستان شب قبل حنا بسته بودند و شادي حضور در عمليات خيبر وجودشان را پر کرده بود و او با قامتي بلند و استوار همراه با شهيد حيدر کشاورز ديگر رزمندگان را در مورد چگونگي مقابله با دشمن راهنمائي مي کردند او با يازده نفر از همسنگرانش که در آن ميان برادرش فضل الله و پسر عمويش تيمور و غلامرضا عاليشوندي و برادرزاده اش ياسين بودند . در غروبي سرخ عاشقانه و خندان لب پر گشودند و به معبود رسيدند او سر و دست و پا را در راه معبود همچون حمزه سيدالشهداء سينه اش دريده گشت و به آرزويش رسيد.

انتهای پیام/


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 فروردین 1396  ] [ 07:45 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

امام حسین(ع) از من خواست به جبهه برگردم

امام حسین(ع) از من خواست به جبهه برگردم

وقتی خبر شهادتش را به او دادیم، لبخند ملیحی بر لبش نشست و با آرامش کامل گفت «همین الان آقا و مولایم حضرت امام حسین (ع) این‌جا بود، از من خواست به جبهه برگردم که به من نیاز دارند». بعد از گفتن این جمله، التماس می‌کرد که به جبهه برگردد.

کد خبر: ۲۳۰۵۱۵

تاریخ انتشار: ۰۱ فروردين ۱۳۹۶ - ۱۶:۰۰ - 21March 2017

 

به گزارش خبرنگار دفاع پرس از مازندران، سال 1362، از طرف اداره آموزش و پرورش شهرستان نکا به صورت داوطلبانه  به منطقه کردستان اعزام و در شهرستان سقز مستقر و مشغول به خدمت شدم. از میان انبوهی از شیرین‌ترین خاطرات آن سال‌‌ها یکی هر لحظه برایم زنده و تکرار می‌شود و مرا به روزهای دوست داشتنی جبهه می‌برد.

هرگاه که عملیاتی در منطقه شروع می‌شد، ما را برای رسیدگی به مجروحان، به بیمارستان‌‌ها می‌بردند. بعد از عملیات والفجر4 مجروحان زیادی را به بیمارستان‌‌ها انتقال داده بودند. در بین مجروحان، رزمنده‌ای را بر اثر جراحت زیاد از حنجره تا شکم، ساعت شش صبح به اتاق عمل انتقال داده بودند.

 بعد از عمل جراحی، در اتاق مراقبت‌‌های ویژه از او مراقبت می‌کردیم. ساعت چهار و نیم بعد از ظهر شد، هیچ علائم حیاتی از این مجروح نداشتیم. از نظر پزشکان، این رزمنده به شهادت رسیده بود. مقدمات انتقال به سردخانه را فراهم کردیم.

وقتی برانکارد آماده شد، متوجه بوی خوشی شدیم که در فضای بیمارستان پیچید. بوی خوش و دل‌انگیزی که در تمام عمر شبیه آن را استشمام نکرده بودم. دوستان و همکاران من هم آن را احساس کردند. همگی از یکدیگر می‌پرسیدند این چه بویی است؟ از کجا آمده است...؟ در حالی که هیچ کس جوابی برای آن نداشت. مشغول بازکردن دست و پای آن رزمنده بودیم.

همین که دست و پایش باز شد، دیدم از جای خودش پرید و در حالت نیم‌خیز با صدای بلند فریاد می‌زند: «آزادم کنید... بگذارید بروم...». همه با شگفتی خاصی به او نگاه کردند و متعجب بودند. «این همان رزمنده است که شهید شده بود؟! چه اتفاقی افتاد؟!» آن رزمنده مدام فریاد می‌زد: «آزادم کنید.»

وقتی خبر شهادتش را به او دادیم، لبخند ملیحی بر لبش نشست و با آرامش کامل گفت: «همین الان آقا و مولایم حضرت امام حسین(ع) این‌جا بود، از من خواست به جبهه برگردم که به من نیاز دارند». بعد از گفتن این جمله، التماس می‌کرد که به جبهه برگردد. اشک شوق در چشمان حلقه زد و موی بر بدن سیخ شد. به حال خود حسرت خوردیم و می‌خوریم.

بر گرفته از کتاب «سبک بالان قله ایثار» به قلم «حدیثه صالحی»

 

انتهای پیام/


ادامه مطلب
[ سه شنبه 1 فروردین 1396  ] [ 07:45 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]