سر داده‌ای که سر بدهی صوتِ اذ رمیت

سر داده‌ای که سر بدهی صوتِ اذ رمیت

دختر معلم شهید «علی ولی‌پور پاشاکلایی» از شهدای استان مازندران، سروده‌ای را تقدیم به شهید «محسن حججی» کرد.
کد خبر: ۲۵۹۸۲۴
تاریخ انتشار: ۰۷ مهر ۱۳۹۶ - ۰۱:۲۰ - 29September 2017
 

به گزارش دفاع پرس از مازندران، «آرزو ولی‌پور» دختر معلم شهید «علی ولی‌پور پاشاکلایی» و  مدیرکل کتابخانه های عمومی استان مازندران، سروده ای را تقدیم به شهید مدافع حرم «محسن حججی» کرد که در ادامه می آید:

امشب دلم گرفته برای کبوتری

کو پرزده رسیده به دنیای دیگری

 

آتش گرفت خیمه و قامت خمیده شد

تکرارِ قتلِگاهی و تَلّی و خواهری

 

باید تبر به خواب ببیند، که بر کَنَد

از ریشه سروِ سبزی و رعنا صنوبری

 

زیباست سرسپردن و در خون رها شدن

لبخندِ حنجر است به چشمانِ خنجری

 

شمر است و خولی است و سر و نیزه و حسین

جوشیده خون شیعه از این نابرابری

 

سر داده‌ای که سر بدهی صوتِ اذ رمیت

سرداری‌ات شده است مدالِ دلاوری

 

ای سرجدا، که رقص تو در خون جواز شد

تا محضر حسین کنی خوب دلبری

 

چشمانِ تو شروعِ غزلهایِ کربلاست

با جذبه‌اش به قلب عدو حمله می‌بری

 

خورشید را ابهت چشمانِ تو فریفت

وقتی طلوع کرد در آن شامِ آخری

 

انتهای پیام/


ادامه مطلب
[ جمعه 7 مهر 1396  ] [ 03:40 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

ورود نیروهای کمیته انقلاب اسلامی به آبادان

ورود نیروهای کمیته انقلاب اسلامی به آبادان

با توجه به اینکه در آن زمان سازماندهی کمیته‌های انقلاب اسلامی از سایر نهادها بیشتر بود به فرمان آیت الله خامنه‌ای برادران کمیته به صورت ضرب الاجل به وسیله ده‌ها فروند هواپیمای سی یکصد وسی وارد اهواز و از آن جا روانه منطقه عملیاتی شدند.

کد خبر: ۲۵۹۸۶۷

تاریخ انتشار: ۰۷ مهر ۱۳۹۶ - ۰۲:۰۰ - 29September 2017

ورود نیروهای کمیته انقلاب اسلامی به آبادان

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، مدتی از محاصره آبادان می گذشت و از سوی عراق فشارهای زیادی وارد می شد که شاید تنها جاده منتهی به ابادان را هم به تصرف خود درآورد.

در چنین شرایطی تنها نیروهای سپاه و تعدادی از نیروهای مردمی که از نظر نظامی محدودیت های زیادی داشتند در مقابل دشمن ایستاده بودند.

در آن زمان مقرر شد در حدود یک تیپ یا بیشتر از نیروهای کمیته وارد منطقه ابادان شوند و با توجه به اینکه در آن زمان سازماندهی کمیته های انقلاب اسلامی از سایر نهادها بیشتر بود به فرمان آیت الله خامنه ای برادران کمیته به صورت ضرب الاجل به وسیله ده ها فروند هواپیمای سی یکصد وسی وارد اهواز و از آن جا روانه منطقه عملیاتی شدند و با یکپارچگی و وحدتی که بین نیروهای مستقر در منطقه بود و با توکل به خدا فشاری که آن روز از سوی دشمن به آبادان وارد می گردید، دفع شد.

این اولین گامی بود که کمیته ها در رابطه با جنگ برداشتند.

 انتهای پیام/


ادامه مطلب
[ جمعه 7 مهر 1396  ] [ 03:40 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

شکار «میگ 25» با ضدهوایی ساخت سپاه

شکار «میگ 25» با ضدهوایی ساخت سپاه

اولین موشک ضد هوایی نیروی هوایی سپاه «میگ 25» عراق را در آسمان اصفهان شکار کرد.

کد خبر: ۲۵۹۸۶۹

تاریخ انتشار: ۰۷ مهر ۱۳۹۶ - ۰۴:۰۰ - 29September 2017

شکار «میگ 25» با ضدهوایی ساخت سپاه

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، اولین موشک ضد هوایی نیروی هوایی سپاه «میگ 25» عراق را در آسمان اصفهان شکار کرد.

آقای هاشمی رفسنجانی در مراسم اختتامیه اولین دوره آموزش عمومی تیپ ویژه هوابرد بسیج سپاه پاسداران و اولین دوره آموزش نظامی نمایندگان مجلس در چهارم مرداد 1367، ضمن متزلزل دانستن دولت عراق، اظهار امیدواری کرد که در سال جاری با اعزام گسترده نیروها به جبهه تحولی سرنوشت ساز در تاریخ جنگ و منطقه روی دهد.

انتهای پیام/ 


ادامه مطلب
[ جمعه 7 مهر 1396  ] [ 03:40 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

حیات ابدی مجاهدین در راه خدا در سایه شهادت متجلی می­ شود

حیات ابدی مجاهدین در راه خدا در سایه شهادت متجلی می­ شود

حجت الاسلام و المسلمین شهید هاشمی نژاد در بخشی از سخنان خود در خصوص مقام شهید می­‌گوید: تولد شخصیت انسان­هاست که به دنبال خودش مرگ ندارد. این تولد در بسیاری از انسان‌هایی که بتوانند موفق بشوند و به این مرحله برسند از طرق گوناگون و با استفاده از عوامل مختلف به وجود می‌آید؛ یکی از مهم‌ترین عواملش شهادت است. شهید با شهادت خودش تازه متولد می‌شود.

کد خبر: ۲۵۷۷۰۰

تاریخ انتشار: ۰۷ مهر ۱۳۹۶ - ۰۴:۳۰ - 29September 2017

به گزارش دفاع پرس از مشهد، به مناسبت فرارسیدن سی­ و ششمین سالگرد شهادت حجت­ الاسلام  و المسلمین سید عبدالکریم هاشمی ­نژاد از روحانیون برجسته و انقلابی مشهد که حضرت امام به او لقب «فاضل» و «جوانمرد» دادند به بخشی از سخنان این شهید عالی­قدر با موضوع مقام شهید از نظر مکتب اسلام که در یکی از مجالسی که پس از پیروزی انقلاب اسلامی برای بزرگداشت شهدا برپا شده بود ایراد کرده اشاره خواهیم داشت.

«هر انسانی و به طور کلی هر موجود زنده ای دارای یک تولد است و یک مرگ. هر انسانی یک روزی از مادر متولد می شود و روزی هم از جهان رخت برمی بندد و به سراغ جهان دیگر می رود. هم موجودات جاندار و هم حیوانات این تولد را دارند و بعد هم این تولد به دنبال خودش مرگ دارد.

هیچ موجود زنده ای نیست که روزی متولد شود و روز دیگر مرگ به سراغ او نیاید؛ اما ما یک نوع تولدهای دیگری داریم که این تولدها به دنبال خودش مرگ ندارد و این تولدها مانند تولد اول نیست که هر انسانی این تولد را دارد وهر موجود زنده و حیوانی هم آن تولد را دارد. این نوع تولد در اختیار همه کس نیست در انحصار انسان های ممتاز و افراد مشخص و معینی است و آن تولد، تولد شخصیت انسان هاست؛ مثلا روز مبعث با روز ولادت رسول اکرم (ص) تفاوتی که دارد این است که در روز ولادت پیغمبر خدا (ص) پیغمبر از مادر متولد شد اما در روز مبعث شخصیت پیغمبر تولد پیدا می کند. این نوع تولد در اختیار انسان ها نیست، و متعلق به انسان ها هم نیست و در انحصار جمع خاصی هم نیست. تولد شخصیت انسان­هاست که به دنبال خودش مرگ ندارد. این تولد در بسیاری از انسان هایی که بتوانند موفق بشوند و به این مرحله برسند از طرق گوناگون و با استفاده از عوامل مختلف به وجود می‌آید؛ یکی از مهم ترین عواملش شهادت است. شهید با شهادت خودش تازه متولد می‌شود؛ ولی این که قرآن دارد روی این مسئله تکیه می کند «ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون» اصلا این فکر را نکنید که شهید مرده؛ خیر شهید زنده است؛ چرا قرآن روی این مسئله با این تأکید تکیه می کند؟ برای این که شهید با شهادت خودش تازه تولد پیدا کرده است، اما از آن نوع تولدی که مرگ را به دنبال ندارد حیات ابدی دارد و هیچ عاملی نمی تواند روی این تولد خط قرمز بکشد؛ بنابراین ما وقتی دربار شهید صحبت می کنیم یعنی یک انسانی که از انسان های دیگر جدا شده و به پرواز خود به سوی تکامل و ملأ اعلی و خدا ادامه داده آن قدر رفته و رفته و در یک مقام والایی قرار گرفته است که خداوند به زبان پیغمبرش حیات دائمی او را تضمین کرده و روی این مسئله تکیه کرده و به مردم می گوید حتی فکر نکنید که شهید مرده است.

شهدا یک حیات دیگری دارند آن ها مرگی را انتخاب کردند با اراده خودشان که با انتخاب آن مرگ، تولدی پیدا کردند که به دنبال آن تولد، مرگ و نابودی و نیستی وجود ندارد و لذا وقتی یک بچه از مادر متولد می شود در یک خانواده تولد پیدا می کند برایش شناسنامه می گیرند این پسر کیه؟ پدرش کیه؟ و مادرش کیه؟ این تولد اولی است؛ در تولد اولی هر انسانی در یک محیط خانوادگی تولد پیدا می کند؛ در خانواد مشخص و در یک جمع محدودی قرار می گیرد؛ ولی در تولد دوم چطور؟ در تولد دوم آیا برای شهید شناسنامه می گیرند؟ بله اما وقتی می خواهند بنویسند این متعلق به چه خانواده ای است؟ مال کیه؟ می نویسند: مال اسلام است و هم جهان. این جا دیگر شهید آن چنان اوجی پیدا کرده که در این اوج آن چارچوب قبلی خانوادگی را در هم شکسته؛ دیگر متعلق به چنان پدر و چنان مادری نیست. متعلق به جامع انسان هاست و متعلق به اسلام و متعلق به خداست. کسی که خدا هم می گوید من خون بهای آن هستم، حالا به این ترتیب باید به پدران و مادران شهید تبریک گفت یا تسلیت؟ در جامعه امروزی که متأسفانه متأثر از دنیای غرب و شرق، مادی است و همه چیز را از این زاویه نگاه می کنند، وقتی در یک خانواده پسر می رود دیپلم می گیرد، لیسانس می گیرد، شغلی پیدا می کند، یک موفقیت این جوری پیدا می کند، پدر و مادر تبریک می‌گویند چرا؟ می گویند این بچه یک مرحله جلو رفته اما وقتی از یک خانواده بچه ای شهید می‌شود، اولین منادی خداست آن هم در کتاب آسمانی، آن هم به این صورت روی آن تکیه کرده، آن وقت باید به این پدر و مادر تبریک گفت یا تسلیت؟!.

در صدر اسلام مادری جوانش را می فرستد به جبهه جنگ، این پسر می رود به جبهه. فرزند منحصر به فرد خانواده است. مادر این جوان دم در خانه ایستاده است که فرماند سپاه اسلام وقتی دارد رد می شود یک بقچه پیچیده کوچکی به او می دهد؛ می گوید این هم امکاناتی است که داشتم برای کمک به ارتش اسلام. چیزی در داخل آن بسته بود. این فرمانده می رود اتفاقا در بین راه یا درداخل جبهه اوایل جنگ با فرزند همین زن برخورد می کند؛ نمی داند آن زن مادر این جوان است. برایش نقل می کند که بله من با یک زن مسلمانی برخورد کردم و او ذخیره ای که داشت که همه امکاناتش بود، این را در اختیار ما قرار داد، برای کمک به ارتش اسلام. این جوان سؤال می کند و او خصوصیاتش را نقل می کند. جوان می گوید: این زن مادر من است و مرا به جنگ فرستاده و اتفاقا من فرزند منحصر به فرد او هستم. -مادرها تقاضا می کنم دقت بفرمایید- فرماند سپاه مراقب این جوان است می‌بیند در جبهه خوب می جنگد، ولی بعد از پایان جنگ یا قبل از پایان جنگ متوجه می‌شود که این پسر جوان ضربه سختی دیده و از اسب روی زمین افتاده و خون از بدنش جاری است. به سراغش می‌آید، جوان به او می‌گوید: اگر برگشتی به مدینه سلام من را به مادرم برسان و بگو من تا آن جایی که توانایی داشتم از اسلام و شرف پیغمبر حمایت کردم. وقتی جنگ خاتمه پیدا می کند فرمانده سپاه برمی گردد و به مدینه می‌آید؛ در خانه همان زن را در می زند این زن یعنی مادر آن جوان می آید دم در؛ وقتی می آید سلام می کند به این فرمانده. قبل از این که فرمانده حرفی بزند می گوید: تو آمدی به من تبریک بگویی یا آمدی تسلیت بگویی؟ می پرسد چطور؟ می گوید: اگر جوان من به شهادت رسید و خدا این شایستگی را به من داد که پرورش یافته دامان من فدای اسلام قرآن پیغمبر بشود و موجب بقای نام خدا در جهان بشود به من تبریک بگو؛ ولی اگر من این افتخار را نداشتم به من تسلیت بگو. می گوید حالا که این جور است به تو تبریک می گویم جوان تو به شهادت رسید؛ این یک واقعیت است.

خاندان شهیدان! پدران! مادران! همسران! فرزندان! خواهران! برادران شهدا! ملت ما و ما در برابر شما حداکثر خضوع را داریم و ما می دانیم اگر امروز فریاد اسلام در این مملکت بلند است به خاطر فداکاری فرزندان عزیز شماست صریح عرض کنم اگر امام فریاد می زند و امام رهبری می کند مدیون فداکاری فرزندان شماست و خون عزیزان شماست اما این جمله را هم به شما عرض بکنم این خداست که بر شما منت گذاشته و این افتخار را به شما داده است این واقعیتی است که شما در گذشته مانند یکی از خانواده های معمولی زندگی می کردید، اما امروز این جور نیستید فرزند شما متعلق به شما بود اما امروز فرزندان اسلام هستند می دانید فردا بچه هایتان را کجا باید در قیامت پیدا کنید همسرانی که شوهرانتان را از دست دادید مادران و پدرانی که بچه هایتان را از دست دادید عزیزانی که شما هم پدرانتان را هم از دست دادید خواهران و برادرانی که برادرتان را از دست دادید می دانید فردا در قیامت بچه هایتان با چه کسانی می‌آیند در قیامت و کجا می توانید آنان را پیدا کنید؟ قرآن بیان می کند می گوید «یوم یدعی کل اناس بامامهم»

در قیامت هر جمعی را با رهبر و امامش محشور می کنیم یعنی در قیامت با حضرت سیدالشهداء. امام شهیدان که پرچم شهادت در دست نازنین‌شان است محشور می شود و شهدا آن جا هستند و شما بچه‌هایتان را آن جا پیدا می‌کنید همسرانتان را آن جا پیدا می کنید برادرانتان و پدرانتان را آنجا پیدا می کنید آن ها توی آن صف می آیند ساده نیست در قیامت شما به آن ها دسترسی پیدا می‌کنید البته طبق آموزه‌های اسلامی‌مان شهید هر چه شفاعت کند پذیرفته می‌شود. بدون شک شهیدانمان برای ما و برای اسلام افتخار آفریدند .

انتهای پیام/ 


ادامه مطلب
[ جمعه 7 مهر 1396  ] [ 03:40 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

روایتی از جاده فانوس

روایتی از جاده فانوس

برای هدایت درست کامیونها به سمت احداث جاده، گروهی مسئول عملیات نصب 500 الی 600 فانوس در طرفین جاده بودند و در نقاطی که در دید دشمن بود نور می بایست استتار شود. که این به عهده گروه بود.
کد خبر: ۲۵۵۸۸۴
تاریخ انتشار: ۰۷ مهر ۱۳۹۶ - ۰۴:۳۰ - 29September 2017
 

به گزارش خبرنگار دفاع پرس از سمنان، خاطرات رزمندگان و ایثارگران جنگ ایران و عراق، برگ دیگری از تاریخ ایران  را روایت می‌کند؛ برگی که سختی‌ها، شکیبایی‌ها و رشادت‌های رزمندگان ایرانی را به تصویر می‌کشد که خواندن آنها خالی از لطف نیست.

اشتیاق برای حضور در جبهه

سید عباس شاهچراغی

نماز جمعه تمام شد. بين دو نماز آيت‌الله سيد محمد باقر حكيم سخنراني كرده بود. او به دعوت سپاه پاسداران به دامغان آمده بود.

حاج رمضان كه مصاحبت با علماي دين را دوست داشت از آقاي حكيم، امام جمعه و جمعي از دوستان براي ناهار دعوت كرده بود. در خانه‌ي ايشان سفره‌ي سراسري بزرگي انداخته بود. در حد مقدورات خودش ،غذا آماده كرده بود.           

از خوشحالي روي پايش بند نبود. لحظه‌اي آرام و قرار نداشت. به او كه نگاه مي‌كردي اول لبخندش را مي‌ديدي. گروه سي، چهل نفر مهمان‌ها غذا مي‌خوردند و او خدمت مي‌كرد. همان وقت تلفن زنگ زد. وقتي گوشي را گذاشت گفت: «عزيزان ببخشيد الآن از جهاد زنگ زدن كه يه ماشين پُر از جنس را بايد هر چه زودتر به جبهه برسانم. خودتان صاحب‌خانه هستين. خداحافظ». اجازه هم نداد كسي از سر سفره براي خداحافظي بلند شود.

چند روز خيلي فعاليت كرده بود. با نيسان جگري‌اش همه‌اش اين طرف و آن طرف مي‌رفت و تداركات مي‌رساند. كار عمليات فتح‌المبين هم خوب پيش مي‌رفت. مراحل آن با موفقيت انجام مي‌شد.

حاج رمضان غروب از راه رسيد. عقب ماشين او پُر از اسير عراقي بود. ده پانزده نفر دست بسته. دست‌هايشان را با زيرپيراهن خودشان محكم بسته بود. يك بسيجي را هم پيدا كرده بود تا كمكش كند. آن‌ها را برد تحويل داد. به او گفتند: «تو به چه حقي رفتي اسير بگيري؟ وظيفه‌ات چيز ديگري بود. اگه شهيد مي‌شدي چه؟»، در جواب آنها گفت : «وظيفه‌ام را بهتر مي‌دانم».

نزدیک اذان خسته و كوفته چايي درست كرده بودم. هنوز اولين ليوان را نخورده بودم كه آمد كنارم نشست. توي حرف‌هايش گفت: «اونم خدا رو شكر كه آيت‌الله حكيم خانه بود آمدم. اينم خدا رو شكر كه اين چقدر اسير گرفتم. از همه مهم‌تر خدا رو شكر كه انقلاب پيروز شد. فكرشو نمي‌كرديم. »

رفتار انسانی شهید رضا میرزاخانی در جبهه   

سید عباس شاهچراغی

چفیه را از دور گردنش باز و عرق های سر و صورتش را خشک کرد. دو سه لیوان پیاپی آب خورد. چند نفس عمیق هم کشید و به کیسه گونی های جلوی سنگر تکیه داد. چشمش به دمپایی های پاره افتاد ، زیر لب با خودش گفت :« باز هم اینا پاره شدن.» آنقدر دویده بود که بعد از چند دقیقه هنوز نفس نفس می زد. چند لحظه استراحت سبب شد که سر تا پا خیس عرق شود، سید عباس که شاهد صحنه بود یک لیوان شربت آب لیمو درست کرد آمد سراغش و گفت: « هان بازم رفتی مأموریت دم غروبت را انجام بدی ؟»

رضا گفت : «آری ولی امروز اوضاع فرق می کرد. تعدادشان خیلی بود و سرو صدای انفجار هم ...) سید گفت : «خب عشق همینه دربدری و بدبختی. »

رضا گفت : « سید جان آخه اینکه عشق نیست حیوونا ترکش می خورن و کشته می شن پس فردا هم کسی شهادتشان را قبول نمی کنه!»

سید گفت: « حالا کمی استراحت کن من می روم گاومیش را یه جا مهار کنم که هم جایی نرن و هم تو بتونی فردا صبح به بچه های گردان شیر بدی.»

جاده فانوس

حسین دولتی

برای اجرای عملیات بدر نیاز به احداث جاده دسترسی از جزایر مجنون به سمت شرق بصره بود. که این جاده بعدا بنام جاده امام رضا نامگذاری شد. این جاده می بایست در  داخل هور احداث شود. برای تسریع در عملیات احداث کار در سه شیفت انجام می گرفت. و لحظه ای عملیات آن متوقف نمی گردید.

 با توجه به اینکه عملیات احداث این جاده در دید دشمن بود امکان اینکه کامیونها در شب با چراغ روشن حرکت کنند نبود . به هین علت امکان برخورد کامیونها با یکدیگر و یا انحراف آنها به داخل هور بود. برای هدایت درست کامیونها به سمت احداث جاده،  گروهی مسئول عملیات نصب 500 الی 600 فانوس در طرفین جاده بوده ا ند و در نقاطی که در دید دشمن بود نور می بایست استثار شود. که این به عهده گروه بود.

 وظیفه گروه این بوده است که قبل از غروب آفتاب فانوس ها را در طول مسیر احداث جاده نصب و فردا صبح بعد از روشن شدن هوا آنها را جمع آوری نمایند .که در این بین فاصله زمانی غروب تا طلوع آفتاب ممکن بود که به تعدادی از فانوس ها در اثر برخورد با کامیونها، اصابت ترکش و...آسیب برسد و منهدم شد که این گروه می بایست پس از جمع آوری فانوسها معایب آنها را از قبیل پاک کردن شیشه ها، تعویض شیشه های شکست، تعویض فتیله ها، ریختن نفت، روشن کردن آنها و مجددا نصب آنها قبل از غروب آفتاب بود .که این کار سختی بود و گاها عزیزانی که این وظیفه را انجام می دادند. به شهادت می رسیدند.

 نحوه شهادت رضا جامی

احمد فیض

ساعت حدود 4 بعد از ظهر فرمانده گردان موسی بن جعفر (ع) حاج مهدی مهدوی نژاد مجروح شده که شهید جامی ایشان را پشت موتور سوار کرد و به پشت جبهه انتقال داد به محض انتقال ایشان گردان را به طرف محل پاتک دشمن که طرف راست روستای النیریه بود حرکت کردیم.

 در مسیر، شهید جامی مسئول تدارکات گردان را با موتور دیدیم که پشت موتور گلوله آرپی جی را بار کرده بود گفتم کجا: گفت برای خط مهمات می برم،( که ظاهرا بعلت آتش شدید امکان مهمات رسانی با خودرو نبود و این شهید بزرگوار مهمات خط را با موتور تامین می کرد ) تقریبا 200 الی 300 متر جلوتر دیدم گلوله تانک مستقیم به موتور ایشان اصابت و شهید جامی از کمر به بالا هیچ نداشت و شهید محمد نقی فیض سریع با ماژیک روی پای ایشان اسم آن شهید بزرگوار را نوشت و موتور او هنوز در حال سوختن بود.

سردار مهدوی نژاد در خصوص شهید جامی اینگونه می فرمایید. شهید جامی در جزیره شمالی جهت تدارکات جزیره جنوبی فداکاری زیاد از خود نشان داده بود .

 شهید صادقی (رئیس ستاد لشکر 17 علی ابن ابیطالب) او را به نام می شناخت. و از ما تقاضا کرده بود که هر روز باید امکانات و تدارکات را بصورت ستونی از تدارکات لشکر به جزیره جنوبی انتقال دهند. شهید جامی فرماندهی آنرا بعهده بگیرد ایشان غروب با ماشین بدون سقف این کاروان را هدایت و فرماندهی می کرد و با روحیه بالای خود از بین آتش دشمن می گذشت و خود را به خطوط مقدم در جزیره جنوبی در عملیات خیبر می رساند.

 با این شناخت نامبرده در عملیات بدر نیز تا آخرین لحظه تا زمان پاتک سنگین دشمن با تمام وجود از رزمندگان پشتیبانی می کرد و حتی با شجاعت و حرکت از روی دژ، روحیه بالایی در رزمندگان ایجاد می کرد. در لحظه ای که شهادت ایشان آن عزیز سفر کرده در بیمارستان به من اطلاع دادند به یاد جمله ای افتادم که پیوسته به من می گفت فلانی انسان حیف است که با یک گلوله کلاشینکف از دنیا برود باید با گلوله تانک باشد .     

 قضا و قدر الهی

رسول طحانی

در عملیات رمضان متاسفانه ما خیلی جنازه های زیادی جا گذاشیتم و خیلی زیاد شهید دادیم. همه لشکرها در آنجا شرکت داشتند لشکر 27 محمد رسول ا.. ، لشکر 17 علی ابن ابی طالب، لشکر عاشورا، امام حسین(ع) همه بودند. در ان عملیات ما شکست خیلی بدی خوردیم و شهدای خیلی زیادی دادیم.

 دو روز بعد از عملیات، عراق سدی که در عراق بود شکست و آب آنرا درون منطقه رها کرد و تمام جاها را آب فراگرفت و جنازه های ما زیر آب و خاک ماندند و به مرور زمان تفحص هایی که انجام شد جنازه ها را در آوردند و تحویل ملت ایران دادند.

من در آن عملیات مجروح شدم فکر می کردم جنازه من هم می ماند چون نصف بدنم تکه تکه شده بود، طرف راست بدنم از سر تا پا کلا سوخته بود و شکمم هم پاره شده بود که دست داخل آن می رفت.

ده دقیقه بعد از اینکه من مجروح شده بودم گلوله تانک مستقیم به کنارم برخورد کرد. و بدنم کاملا تکه تکه شده بود. برادرم هنگامی که دید گلوله تانک کنار من خورده کنارم آمد. او 50 الی 100 متر جلوتر از من بود. من آن زمان آرپی جی زن بودم و دو کمک آرپی جی زن و یک بیسیم چی نیز همراه من بودند.

 هنگامی که برادرم سمت ما آمد نمی دانست کدام یک از جنازه ها مربوط به من است. چون بدنم تکه تکه شده بود. با گریه و زاری بالای سر همه جنازه ها می رفت و می گفت ناصر. بالای سر من که رسید یکدفعه گفتم رسول، دیدم زد زیر گریه چون مرا نمی شناخت، صورتم کامل سوخته بود گفتم هیچ کاری نکن فقط تو رو بخدا مرا یک جور برسان عقب، گفت چه جوری برسانم ایجا کسی نیست تا ده دقیقه بعد دیدیم یک تویوتا که مهمات آورده بود از طرف پائین آمد. دو نفر بودند وقتی بما رسیدند داداشم از آنها خواهش کرد و گفت که برادرم زنده است.

 آنها از پشت ماشین مهمات را خالی کردند و ما را پشت تویوتا گذاشتند تا مارا به عقب برسانند. من فقط منتظر بودم تا پاسگاه زید را ببینم و خیالم راحت شود. بعد از 10 الی 15 دقیقه ای که تویوتا حرکت کرد یک آمبولانس آمد ما را به امبولانس منتقل کردند و حرکت کردند. صد متری ما بودند که تویوتا را زدند و هر دوی آن بردارها شهید شدند. خدا آنجاست خواست که ما شهید نشویم.

در آمبولانس که بودیم باز من منتظر بودم تا برجکهای پاسگاه زید را ببینم. تقریبا دو سه ساعتی کشید تا به آنجا رسیدیم. آنجا من بیهوش شدم و اصلا متوجه چیزی نشدم تا اینکه کنار هواپیما به هوش آمدم و دیدم که برادرم رسول بالای سر من است. رسول گفت می خواهند شما به پشت خط را اعزام کنند.

گفتم چند روز است اینجا هستم. گفت سه روز اینجا بودی و عمل های اولیه را انجام دادند و حالا می خواهند تو را به تهران اعزام کنند. ما را روی برانکارد خوابانده بودند و سوار هواپیما کردند. برادرم به خلبانها التماس می کرد که این کسی را ندارد و اجازه بدهید تا من هم با او بیایم تا بالاخره قبول کردند. وقتی رسیدیم ما را دوباره سوار آمبولانس کردند و بردند بیمارستان امام خمینی، بعد از یک روز مرا در بخش ICU بستری کردند. من دیگر بیهوش شدم و تا 6 ماه بیهوش بودم.

انتقال مجروحین با موتور

حمید شحنه

آقايی به اسم ابراهيمی که فکر می کنم الان سردار است و فرمانده گروه 10 محرم است. ايشان را در صحنه عقب نشينی در عملیات رمضان ديدم. روی يک موتور تريل هوندا سوار شده بود. يک فانوسقه اي را هم باز کرده بود و محکم دور کمرش بسته بود ، می رفت جلو خاکريز های کوچکی که در خط مقدم وجود داشت. هر چه  مجروح بود مثل بچه بلند ميکرد و می گذاشت روی موتورش، بعد خودش هم سوار مي شد و کمر خودش و کمر مجروع را با فانوسقه وصل ميکرد. ديگه خيالش جمع بود که اين مجروح در حين برگشتن نمی افتند.حداقل هفت، هشت مورد را تا موقعی که به خاکریز دژ برسیم دیدم.

 به سرعت به سمت پاسگاه زید می آمد. در جای که خاکریزها بلند بودند و بچه ها در آنجا جمع بودند به محض اينکه به اين خاکريز ها می رسيد از حولش که زودتر برگردد پيش بقيه مجروح ها، فانوسقه را باز مي کرد و مجروح مينداختش زمين باز دوباره اين کار را ادامه می داد. تا مبادا در موقع عقب نشینی مجروحی در خط مقدم جا بماند.

انتهای پیام /


ادامه مطلب
[ جمعه 7 مهر 1396  ] [ 03:39 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

تابلوی مدافع حرم واگویه های قلبی ام با شهدا است

تابلوی مدافع حرم واگویه های قلبی ام با شهدا است

هنرمند نقاش استان مرکزی گفت: از زمان شروع تابلوی اِلمان های جنگ نوحه مدافع حرم را گوش می کردم و تمام واگویه های قلبی ام با شهداء را در آن گنجاندم که آن را تابلوی مدافع حرم می نامم.

کد خبر: ۲۵۹۹۵۳

تاریخ انتشار: ۰۷ مهر ۱۳۹۶ - ۰۵:۴۹ - 29September 2017

حمیدفرجی در حاشیه افتتاح نمایشگاه «نوربهشت» در اراک  در گفت و گو با خبرنگار دفاع پرس در استان مرکزی،با اشاره به مدت زمان فعالیت هنری خود در حوزه نقاشی اظهار داشت: من متولد 1357 از شهرستان شازند هستم که از سال 1375 فعالیت خود را در حوزه نقاشی زیر نظر اساتید بزرگی همچون ذبیح الله عسگری، عابدی، محمدی راد، آذرپی، و آتشزاد آغاز کردم و خوشبختانه تا به امروز توانستم حضور در نمایشگاه های متعدد انفرادی و گروهی را در پرونده کاری خود ثبت کنم.

وی افزود: تا به امروز در بیش از 120 نمایشگاه گروهی در استان های مختلف کشور و همینطور خارج از کشور نطیر دهلی نو حضور یافتم.

هنرمند نقاش استان مرکزی تصریح کرد: در حوزه نمایشگاه های انفرادی نیز توانستم در داخل کشور و همنیطور سوریه و لبنان نیز آثار نقاشی ام را در معرض دید علاقه مندان قرار دهم.

فرجی با اشاره به سبک کاری خود گفت: در حوزه نقاشی تقریبا بیشتر سبک ها را کار کردم اما علاقه اصلی و شخصی ام بیشتر امپرسیونیسم و انتزاعی است.

وی ادامه داد: تقریبا 20 مورد از آثارم در حوزه دفاع مقدس و جنگ تحمیلی بوده که توانسته در جشنواره های مختلف بسیج و دفاع مقدس هم در رده استانی و هم کشوری حائز رتبه گردد.

هنرمند نقاش استان مرکزی خاطرنشان کرد: بهره مندی از نوشته شیوه اصلی در خلق آثارم است که سعی می کنم حس و حال و واگویه های قلبی خود را در خصوص اثر مربوطه با کلام و نوشتن بیان می کنم که به گونه ای غیر مستقیم در آثارم درج می شود

فرجی با اشاره به تابلویی پیش رو که در نمایشگاه نوربهشت مشغول تکمیل می گردد گفت: این اثر تصویری از المان ها و سنبل های دفاع مقدس است که هر کدام هزاران حرف را برای مخاطب بازگو می کند.

وی افزود: از آنجایی که از زمان آغاز به کار این اثر به صورت مدام نوحه مدافع حرم را گوش می دادم و تمام اثر مملوء از حس و حالم به شهدای مدافع حرم است آن را تابلوی " مدافع حرم" نامگذاری کردم .

هنرمند نقاش استان مرکزی با اشاره به درج نوشته های مختلف در گوشه های تابلو گفت: در این اثر نیز قسمتی از نوحه مدافع حرم را نوشتم و در سمت دیگر نیز جملاتی است که دربرگیرنده عشق و علاقه ام در قالب یک هنرمند به مدافعان حرم است درج شده است.

وی بیان کرد: من سعی کردم به عنوان یک هنرمند با خلق آثار هنری عشق و علاقه خود را به شهدا و همینطور نظام مقدس جمهوری اسلامی نشان دهم.

فرجی با تاکید بر ارزش های نهفته در جنگ گفت: خود واژه جنگ خیلی همخوانی با روح لطیف هنرمند ندارد اما بی شک ارزش های نهفته در دفاع مقدس می تواند منشایی برای تولید اثری فاخز و ارزشمند به شمار آید.

هنرمند نقاش استان مرکزی تصریح کرد: ارزش هایی همچون ایثار و شهادت آن قدر وسیع و ارزشمند است که می تواند قلم هنرمند را برای خلق اثری ماندگار رهنمون سازد.

انتهای پیام/


ادامه مطلب
[ جمعه 7 مهر 1396  ] [ 03:39 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

تجاوز آمریکا به کشتی باربری ایران

تجاوز آمریکا به کشتی باربری ایران

در حالی که رئیس جمهور وقت ایران در سال 66 به سازمان ملل رفته بود آمریکا به منظور تحت الشعاع قرار دادن سخنان وی؛ حمله‌ای به کشتی باربری ایرانی را در دستور کار قرار داد.

کد خبر: ۲۵۹۸۷۳

تاریخ انتشار: ۰۷ مهر ۱۳۹۶ - ۰۶:۰۰ - 29September 2017

تجاوز آمریکا به کشتی باربری ایران

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، در زمانی که ملت شهید پرور ایران هفت سال مقاومت و دفاع مقدس و مظلومانه خود را پشت سر می گذاشت، درست در 31 شهریور 1366 زمانی که رییس جمهور ما به منظور رساندن ندای مظلومانه این ملت در سازمان ملل حضور یافته بود، امپریالیزم آمریکا به منظور مخدوش نمودن روند فعالیت های دبیر کل سازمان ملل در شناسایی متجاوز و تحت الشعاع قرار دادن حضور ایشان در سازمان ملل و نیز جهت سرکوب نمودن صدای رسای ملت قهرمان ایران، دست به جنایت تازه ای زد و با حمله به کشتی صرفا باری – تدارکاتی (ایران – اجر) که در تملک نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود و در آب های آزاد بین المللی در مسیر بندرعباس به بوشهر حرکت می نمود به بهانه ای واهی و اینکه در خلیج فارس مشغول مین گذاری بوده است سند تازه ای از جنایات خود را به افکار بیدار جهانیان ارایه داد.

پی آمد این حادثه پنج شهید و چهار مجروح از سی سرنشین این کشتی باربری بود که جملگی از پرسنل فداکار نیروی دریایی بودند. آمریکا به این جنایات اکتفا نکرد و با جلوگیری از کمک رسانی به خدمه کشتی آسیب دیده «ایران – اجر»و نیز جلوگیری از یدک کشی ایران به تجاوز خود تداوم بخشید. تروریست ها و دزدان دریایی از این هم پا فراتر نهادند و با ربودن 25 خدمه این کشتی ماهیت پلید خود و نیز جانبداری بی چون و چرای خود از رژیم عفلقی عراق را به ثبوت رساندند. آمریکا با اقدامی شتاب زده کشتی تجاری «ایران – اجر»را منهدم نمود تا ضمن محو این سند جنایت، سرپوشی بر حقانیت جمهوری اسلامی در نزد افکار عمومی جهان بگذرد و خوی وحشیانه خود را هرچه بیشتر به اثبات برساند.

اقدام آمریکا در حمله به کشتی «ایران- اجر» و انهدام این کشتی غیر نظامی نقص آشکار تمام قوانین و کنوانسیون های بین المللی حقوقی دریاهاست.

انتهای پیام/ 


ادامه مطلب
[ جمعه 7 مهر 1396  ] [ 03:39 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

همراه با ابراهیم کربلا تا ابوثمامه منادی نماز ظهر عاشورا

همراه با ابراهیم کربلا تا ابوثمامه منادی نماز ظهر عاشورا

بشر بن عمرو از کوفه به امام حسین(ع) پیوست. روز تاسوعا پیکی از جانب کوفه به بشر خبر آورد که فرزندش عمرو در مرز ری به اسارت درآمده است و اگر اندیشناک و نگران سرنوشت اوست، برای رهایی­‌اش باید سریع چاره­ای بجوید.

کد خبر: ۲۵۷۰۱۴

تاریخ انتشار: ۰۷ مهر ۱۳۹۶ - ۰۷:۳۰ - 29September 2017

به گزارش دفاع پرس از مشهد، به مناسبت فرارسیدن ماه محرم،  8 روایت از یاران عاشورایی سید و سالار شهیدان حضرت  اباعبدالله ­الحسین(ع) را نقل خواهیم کرد.

ابراهیم کربلا؛ بشر­بن عمرو

بشر بن عمرو از کوفه به امام حسین(ع) پیوست. روز تاسوعا پیکی از جانب کوفه به بشر خبر آورد که فرزندش عمرو در مرز ری به اسارت درآمده است و اگر اندیشناک و نگران سرنوشت اوست، برای رهایی­اش باید سریع چاره­ای بجوید.

کشمکش غریبی بود بین انتخاب ماندن و رفتن، عاطفه و عقل و کربلا و ری! در این اندیشه بود که امام رأفت و رحمت او را فراخواندند:«خدایت رحمت کند بشر! تو یاور و دوستدار مایی. تو فداکار و وفاداری؛ اما بیعت خویش را از تو برداشتم. برو برای رهایی فرزندت چاره ­ای بیندیش».

انگار تعلقی به دنیا نداشت که گفت:«مولای من، نه، هرگز نمی ­روم. درندگان بیابان زنده زنده قطعه قطعه­ ام کنند، اگر از تو جدا شوم! من بروم و در این غربت و تنهایی رهایت کنم؟ بروم و عزیز پیامبر را به گرگان درنده و خون خوار این دشت بسپارم؟!»

سیدالشهدا(ع) او را ستوده و فرمودند:«اینک که نمی­ روی، این پارچه بُرد یمانی را به پسرت محمد بسپار تا در آزادی برادرش هزینه کند.» بشر همچون ابراهیم(ع) از پسرش گذشت و لقاء محبوب و شهادت در راه معشوق را برگزید.

همراه سفیر امام؛ عبدالرحمن­ بن عبدالله

عبدالرحمن ­بن عبدالله از اهالی کوفه بود. او به همراه نامه­ های اهل کوفه، در مکه به حضور امام حسین(ع) رسید. هنگامی که امام، مسلم بن عقیل را به عنوان سفیر خود به کوفه فرستادند؛ به اشارت حضرت، عبدالرحمن نیز به کوفه بازگشت تا یاور و بازوی مسلم بن عقیل باشد. مسلم که به شهادت رسید، عبدالرحمن شبانه از کوفه خارج شد و به اردوگاه سیدالشهدا(ع) پیوست.

روز عاشورا هنگامی که عبدالرحمن به میدان رفت، این گونه رجز می ­خواند:«من فرزند عبدالله و خاندان یَزَنم. باورمند دین حسین و حسنم. ضربه ­های کشنده یمنی بر فرقتان می­ زنم و با این جهاد به لطف خدای خویش امیدوارم.»

عبدالرحمن با قطعه قطعه بدن خویش، تصویر زیبای عشق و ایثار را بر خاک داغ کربلا ترسیم کرد.

شیخ شهید؛ حبیب ­بن مظاهر

سیدالشهدا(ع) اخرین پرچمی را که بعد از تقسیم پرچم ­ها در کف داشتند، به شوق برافراشتند و فرمودند:«آن که باید این پرچم را در کف داشته باشد، می ­رسد!» سردار پیر از راه رسید تا در فردای عاشورا فرمانده جناح چپ سپاه حسین باشد. روز عاشورا امام حبیب را به فرماندهی جناح چپ گماشتند و هنگام اذان ظهر به او فرمودند:«ای حبیب، از دشمن فرصتی بخواه تا نماز بخوانیم.»

حبیب از لشکر عمر سعد درنگ خواست؛ ولی حصین­ بن تمیم فریاد زد: نماز شما پذیرفته نیست.» حبیب خشمگین پاسخ داد:«نماز از آل رسول قبول نیست و از شما پذیرفته است؟!» حصین تیغ کشید و راهی میدان شد. حبیب نیز اذن میدان گرفت و بر دشمن چیره شد؛ ولی دیگران به کمک حصین آمدند و دیری نپایید که سر پیرمرد اصحاب به دنبال اسب، در میدان طواف می­کرد!

امام بالای پیکر حبیب آمدند و چنین فرمودند:«ای حبیب، خدا برکتت داد! په گزیده مردی بودی: هر شب را به سپیده می­رساندی و آغاز قرآن را به پایان».

برادری در مقابل برادر؛ عمروبن قرظه

عمروبن قرظه، روز ششم محرم، از کوفه به خیل عاشقان ثارالله پیوست. برادرش علی­ بن قرظه نیز همراه سپاه عمر سعد به کربلا آمد. دو برادر رور در روی هم قرار گرفته بودند.

عمرو برادر خود را نصیحت کرد تا شاید به سیدالشهدا بپیوندد؛ اما نپذیرفت.

ظهر عاشورا که امام حسین(ع) به همراه اصحاب، نماز جماعت را به جا آوردند، عمرو و گروهی دیگر صفی پیش روی نمازگزاران بستند تا از جان امام و اصحاب پاسداری کنند. نماز که به پیایان رسید، عمرو بر زمین افتاد. نیم رمقی در او باقی مانده بود. وقتی سر خود را بر زانوی امام گذاشت، آخرین توانش را به کار برد و گفت:«آیا به پیمان خویش وفا کردم ای پسر پیامبر؟» امام حسین(ع) فرمودند:«آری عمرو، تو خوب یاری بودی. تو پیش از ما به بهشت رسیدی. سلام مرا به رسول خدا برسان. به او بگو که من نیز اندکی دیگر، به دیدارش خواهم شتافت.»

عاشق پاک باخته؛ مسلم ­بن عوسجه

از احد تا حنین و از حنین تا جمل و صفین و نهروان، هزاران بار خورشید شمشیر او در مغرب قلب ­های سیاه و سرهای تباه، فروخفته بود. شبانگاه چهارم محرم به همراه همسر و فرزندش مخفیانه از کوفه به کربلای حسین پیوست. شب عاشورا سیدالشهدا(ع) به اصحاب فرمودند:«هنگام نبرد و خون و شمشیر و پاره پاره بر خاک افتادن است. بیعتم را از شما برداشتم. بروید و فرصت شب را گریزگاه جان سازید.»

مسلم­بن عوسجه از جای برخاست و گفت:«هرگز! به خدا سوگند، از تو جدا نمی­ شوم و با دشمنانت می­ جنگم تا آنگاه که نیزه­ام بشکند. اگر هیچ سلاحی نماند، با سنگ خواهم جنگید تا در رکابت جان بسپارم.»

روز عاشورا هنگامی که مسلم در نبرد با حرامیان به خون خود غلتیده بود، یار دیرینه ­اش حبیب سرش را به دامان گرفت و خواسته او را جویا شد. مسلم، این عاشق پاک باخته، به سختی با انگشت به امام حسین(ع) اشاره کرد و گفت:«ای حبیب، وصیت می­ کنم که تا پای جان یاور و حامی او باشی.»

خوش بوتر از گل­ها؛ جُون­ بن خوی

امام حسین(ع) در کناره میدان نبرد ایستاده بود. جُون بن­ خوی، غلام حضرت جلو رفت و گفت:«مولای من، اذن میدان می­ دهی؟» امام مهربانانه فرمودند:«ای جُون، خدا پاداش خیرت دهد! تو با ما آمدی، رنج سفر را پذیرفتی، در حق ما خاندان نیکی کردی؛ اما اکنون رخصت بازگشت می­ دهم. برگرد. اینجا زخم است و مرگ. مبادا آسیب ببینی!»

جُون در خود شکست. سر بر پای امام نهاد و ملتمسانه گفت:«مولای من، عزیز پیامبر، در شادی­ ها و فراخی ­ها با شما بودم و اکنون در سختی­ ها تنهایتان بگذارم! هرگز. می ­دانم سیاهی پیر و بی نسبم، می­ دانم بوی تنم خوش نیست؛ اما بگذارید خون سیاه من با خون پاک شما درآمیزد.» سیدالشهدا(ع) لبخندی زدند و اجازه میدان فرمودند.

هنگامی که جُون در نبرد با دشمن بر زمین افتاد، امام سر او را بر زانوی خود گذاشتند و فرمودند:«خدایا، رویش را سفید و بویش را دلاویز فرما و با نیکان محشورش گردان و میان او و آل محمد، آشنایی و همنشینی برقرار کن!»

ده روز بعد از عاشورا، بنی­ اسد در عبور از کنار مدفن شهیدان، بویی خوش و غریب حس می­ کردند. این رایحه خوش پیکر جُون بود.

تبین­گر مرزها؛ اَنَس بن حرث کاهلی

اَنَس بن حرث کاهلی در روزگار فقر صحابه، به همراه پدرش همنشین اصحاب صفه بود. از بدر و حنین هم خاطره ­ها داشت. انس کودکی حسین(ع) را در مدینه دیده بود.

پیر پرهیزکار و عارف عاشورا به شوق یاری سیدالشهدا(ع) شبانه از کوفه به کربلا آمد. روز عاشورا عمامه از سر برداشت و با آن کمر خویش را بست. دستمالی نیز بر پیشانی بست تا ابروان سپید بلندش را زیر ان پنهان کند. سیدالشهدا(ع) لحظه ­ای این منظره را نگریستند و به اَنَس نزدیک شدند؛ سپس دستانش را فشردند و فرمودند:«خدا را سپاس که یارانی فداکار چون شما دارم!»

اَنَس اذن گرفت و راهی میدان شد. پروایش نبود و چالاک­تر از جوانان شمشیر می ­زد و رجز می­ خواند:«ما چالاک و بی امان نیزه ­های مرگ می­ بارانیم و دشمنان را از مرگ کامیاب می­ کنیم. آل علی شیعیان رحمان ­اند و آل زیاد، پیروان شیطان!»

رجز اَنَس تبیین مرزهاست: تفسیر رویارویی دو شیعه، دو جریان، دو فرهنگ.

منادی نماز؛ ابوثمامه عمروبن عبدالله صائدی

آشنای کوچک و بزرگ کوفه بود و چهره سرشناس قبیله بنی­ صائد. ابوثمامه عمربن عبدالله صائدی به خود می­ بالید که بهترین سال­ های جوانی ­اش را همرزم امام علی(ع) و همراه امام مجتبی(ع) بوده است.

مسلم که به کوفه آمد، ابوثمامه مسئول تدارک سلاح شد. بعد از شهادت مسلم، در حالی که تحت تعقیب سربازان عبیدالله ­بن زیاد بود، در«عذیب الهجانات» به سیدالشهدا(ع) پیوست. روز عاشورا هنگامی که خورشید به میانه آسمان رسیده بود، ابوثمامه خود را به امام رساند و گفت: اینک وقت نماز ظهر است. دوست دارم آنگاه پروردگارم را زیارت کنم که آخرین نماز را به امامت شما بر پا کرده باشم.» امام حسین(ع) فرمودند:«نماز را یادمان آوردی، خدا تو را از نمازگزاران قرار دهد! از دشمنان بخواهید اندکی درنگ کنند تا نماز را به جا آوریم.»

هنگامی که ابوثمامه پس از نبردی سخت، از رمق افتاد و زانوانش خم شد به رکوع ایستاد و سرانجام به هیئت سجده بر زمین افتاد. نام حسین(ع) را بر زبان داشت که آخرین نفس ­هایش به شمشیر پسر عمویش شکسته شد.

منبع: کتاب آیینه­داران آفتاب(محمدرضا سنگری)

انتهای پیام/ 


ادامه مطلب
[ جمعه 7 مهر 1396  ] [ 03:39 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

آغاز عملیات مین‌روبی توسط نیروی دریایی

آغاز عملیات مین‌روبی توسط نیروی دریایی

عملیات مین روبی توسط واحدهای قدرتمند نیروی پرتوان دریایی از تاریخ جمعه 23 مرداد ماه 1366 آغاز گردید.

کد خبر: ۲۵۹۸۷۵

تاریخ انتشار: ۰۷ مهر ۱۳۹۶ - ۰۸:۰۰ - 29September 2017

آغاز عملیات مین‌روبی توسط نیروی دریایی

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، عملیات مین روبی توسط واحدهای قدرتمند نیروی پرتوان دریایی از تاریخ جمعه 23 مرداد ماه 1366 آغاز گردید و ناوگان مین روب نیروی دریایی شامل اسکادران، بالگرد، غواصان و شناورهای مین روب با جدا شدن از بنادر و سواحل جنوب، عملا ماموریت خود را با مین روبی و پاکسازی شروع کرد.

ناوگان مین روب نیروی دریایی پس از عبور از آب های ساحلی در ادامه عملیات ویژه مین روبی خود، وارد مناطق بسیار حساس و آلوده به مین دریای عمان شده و در مسیر خود از سواحل خورفکان امارات متحده عبور کردند.

بالگردهای مین روب که مجهز به سونار مین یاب، فرستنده موج صوتی، دستگاه های مین یابی بودند عملیات تجسس سطحی، ضد سطحی و نجات را به عهده داشتند.

در کنار اسکادران هوایی نیروی دریایی، ناوگان اسکورت نیز به کار گرفته شد. چند گروه از غواصان نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، عملیات خنثی سازی مین های موجود در آب های دریای عمان را در عملیات مزبور به عهده داشتند. در این عملیات اگر یک مین کشف می شد از نوع ساخت آن مشخص می گردید که توسط چه نیرویی در آنجا کار گذاشته شده بود و نیروی دریایی به احتمال قوی به این مورد دست یابی خواهد کرد.

عملیات مین روبی با قابلیت کنترل به فاصله چهارصد تا پانصد کیلومتر از آب های مناطق جنوبی صورت گرفت. عملیات قرنطینه دریایی نیز در پاکسازی آب های مورد نظر، جهت تکمیل عملیات انجام می گرفت.

انتهای پیام/


ادامه مطلب
[ جمعه 7 مهر 1396  ] [ 03:38 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]

روایتی از جانفشانی شهید «زین الدین»

روایتی از جانفشانی شهید «زین الدین»

خدا رحمت كند شهيد زين الدين را؛ جمله‌ای به من گفت كه جزيره بايد حفظ بشود حتي اگر تانك‌های عراقی از روی جنازه ما رد شوند باز همان خاطرات در عمليات رمضان که شهيد محب اين جمله را به من گفت و همان جمله تكرار شد.
کد خبر: ۲۵۶۱۳۸
تاریخ انتشار: ۰۷ مهر ۱۳۹۶ - ۰۸:۱۷ - 29September 2017
 

به گزارش خبرنگار دفاع پرس از سمنان، جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، بزرگ‌ترین رویداد تاریخی ایران اسلامی در  طول تاریخ این سرزمین و به خصوص دوران پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی به حساب می‌آید. به مناسبت هفته دفاع مقدس و سالروز آغاز هشت سال جنگ تحمیلی، روایت و خاطره از دلیرمردان  استان سمنان را جمع‌آوری کرده‌ایم، که با هم مرور می کنیم.

ناهماهنگی ها

حاج رجب بینائیان

روزهای پایانی ماموریت بیست روزه ما در منطقه گیلان غرب بود، تمام دارائی ما چند نان خشک، کنسرو لوبیا و یک ژ3، یک قبضه آرپی جی7، با 3 گلوله که از بچه های قبلی تحویل گرفته بودیم. که فقط باید در موقع نیاز و بنا به اضطرار از آنها استفاده می کردیم.

 آن شب یک مجروح داشتیم فاصله ما با نیروهای ارتشی 30 کیلومتر   می شد درخواست منور برای حمل مجروح نمودیم اما جوابی نشنیدیم علت آن واضح بود دوران ریاست بنی صدر بازار نفاق و دورویی و جدایی گرم بود در آن روزهای پرتنش رئیس شورای عالی دفاع آقای خامنه ای برای بازدید به منطقه ما آمد با چهره ای متبسم و صمیمی. از روی ادب که با شرم همراه شده بود سلام کردم به گرمی پاسخ گفت پرسیدم آقا فاصله اینجا تا آنطرف چقدر است؟ با تبسمی که مثل همیشه بر چهره ایشان هست جواب داد:"یه چیزی هست حرفت را بزن " گفتم: این فاصله 30 کیلومتری می شود و قصه آن شب و آن مجروح و منوری که تا دم صبح نور آن به چشممان نخورد را برایش گفتم .لحظه ای سکوت میان مان جاری شد سپس گفت:"درست میشه، پسرم، درست میشه ".

سرعت عمل

محمود دعايی

مهر سال شصت بود. عراقي ها در ارتفاعات شياكو مستقر بودند. گيلان‌غرب و اطرافش زير ديد و تير مستقيم آنها بود. در عمليات مطلع‌الفجر مأموريت گردان صد و پنجاه نفره ی  ما بازپس‌گيري اين ارتفاع مهم بود.

گردان دو قسمت شد. عده اي رفتند به‌طرف شياكوه و ما هم رفتيم به سوي فريدن كوشيار. فرماندۀ گردان برادر اردشیر هندمنی شهيد شد وحسین كه معاون او بود، فرمانده گردان شد.

 عراقيها با موشك تاو ، توپخانه و تفنگ106 آتش مي ريختند. ما هم با تفنگ، تيربار، آرپي‌پي‌جي7 و خمپارۀ60 جواب مي داديم. ساعت دو و سه بعد از ظهر دو نفر بوديم كه رفتیم توي سنگرش. همان‌طور كه با تيربار مشغول تيراندازي بود، گفت: «نماز خوندين؟ اگه نخوندين زود بخونين كارتون دارم.».

نمازمان كه تمام شد. گفت: «يكي از شما بياد پشت تيربار! يكي هم آرپي‌جي رو برداره تا من نماز بخونم.

بعد از نماز گفت: «از هيجده نفرمون هشت نفر باقي موندن. زخميها رو بردن عقب كه تداركات هم بيارن. ما سر اونها رو گرم مي كنيم. اونها هم ديگه جوني ندارن. یك برادر هم تو سنگر دیگریه.».

تعجب كردم كه يك نفري گاهي پشت تيربار مي نشیند، گاهي آرپي‌جي روي دوشش مي گذارد وگاهي خمپاره مي‌اندازد.

حضور شش برادر در جبهه

محمد مهدی عبدالله زاده

عبدالله در سوسنگرد بود. کمی دیر به نماز جماعت رسید. رکعت دوم بود.که توی نماز صدای امام جماعت را شناخت برادر بزرگش بود (حاج شیخ محمد ترابی) وقتی نماز عصر تمام شد سراغ برادرش رفت. همدیگر را به آغوش کشیدند .چند ماهی بود که عبدالله مرخصی نرفته بود. هر دو خوشحال بودند . پس از خوردن نهار عبدالله گفت :« داداش بیا بریم سایت چهار وپنج  رو ببین تازه اونارو آزاد کردیم .»

توی ماشین فرصتی بود تا که عبدالله اخبار لازم را از برادرش بگیرد. هر چند چاله چوله های جای توپ و خمپاره و سر و صدای ماشین نه چندان درست و حسابی، حرف زدن را دچار مشکل می کرد .

عبدالله گفت:« خیلی خوشحال شدم ! چند وقته این جایی ؟»

حاج شیخ محمد گفت :« هرچه که بگی . مهمان چند روزه ؟ ما سه چهار برابرش خدمت شمائیم » عبدالله متوجه شد، ده روزی را با برادرش می تواند نماز جماعت بخواند .کمی ساکت شد وپدال گاز را کمتر فشار داد تا صدایشان بهتر به هم برسد. پرسید :« خانه چه خبر ؟» او گفت :« بحمدالله حالِ بابا و ننه که خوبه، داداش علی سمنان دوره ی امدادگری دیده و آمده جبهه و نمی دانم کجاست . داداش ابوالفضل هم آمده تعمیرگاه جهاد . عبدالله گفت :« بچه ها گفتن دو تا از داداشات آمدن جبهه، ولی من اونارو ندیدم . فقط می دانم رضا اطلاعات و عملیات کار می کنه، مهدی هم بولدوزر تحویل گرفته.

جلب اعتماد و رهایی از دشمن

محمود دعايي دوست و همرزم شهيد

سال شصت و يك بعد از عمليات آزادسازي خرمشهر، آقايان صياد شيرازي، بروجردي و ناصر كاظمي به پاوه آمدند تا با طراحي و اجراي عمليات در ارتفاعات نوسود فشار عراق بر جنوب را كم كنند. شناسايي منطقه به سپاه پاوه محول شد. براي رفتن به شناسايي مواضع عراق، بايد از منطقه اي مي‌گذشتيم كه آن موقع آلوده به گروهك رزگاري بود.

يك‌روز با آنها درگير شديم. ما پانزده نفر بوديم و آنها نود نفر، سه نفر از گروه ما شهيد شدند و او اسير شد(حسین مجد).

بعد از سه روز برگشت. گفت: «وقتي مهماتم تموم شد محلم رو عوض كردم و تسليم شدم. بهشون گفتم مكانيك ارتشم. گفتن: اگه راست مي‌گي اين ماشينو تعمير كن! روشن نمي‌شه. ماشينو روشن كردم.

 ديدم خيلي نوشابه دوست دارن. ظهرش ناهارشون نون و نوشابه بود. گفتم بياين بريم براتون نوشابه بيارم. همراهم شدند تا يك جيپ پر از نوشابه كه جاش رو مي¬دونستم با خودمون ببريم، که بردیم. خيلي خوشحال شدن. شب كه شد قدري ترشي توي نوشابه ريختن و نان توش تليت كردند و خوردن.

به‌من اعتماد كردن و فرداش رانندۀ اونها شدم. دفعۀ اول كه نارنجك بار مي زديم، يكي‌ا‌ش رو كش رفتم و زير تشك صندلي ماشين پنهان كردم. روز سوم بود كه براشون تداركات مي بردم. سه نفر بوديم. سر چشمه اي نشستيم تا صبحانه بخوريم. منطقه رو خوب مي شناختم. زودتر صبحانه خوردم و اومدم به اصطلاح آب و روغن ماشين رو نگاه كنم. ضامن نارنجك رو كشيدم. چند ثانيه صبر كردم. از فاصله بيست متري انداختم وسطشون و با ماشين فلنگو بستم.»

جزيره بايد حفظ بشود حتي اگر تانكهاي عراقي از روي جنازه ما رد شوند

رجب بینائیان

عمليات خيبر شروع شد ، عمليات سنگيني هم بود ، عملياتي كه به آب زدند بعد وارد جزيره شدند و پشتش هم جاده خشك نداشتند و با عمليات سنگيني روبرو شده بودند . بعد سه روز عمليات ، دو روز بعد بلافاصله ما را سازماندهي كردند و رسيديم لب جزيره و شب سوم يادم هست كه با اولين شيميائي كه در منطقه روبرو شده بودند، هيچ امكانات شيميائي نبود و دكتر هم وجود نداشت، بعضي از گروهان به صورت شيميائي وارد كار نشدند.

شب در جزيره مانديم و صبح مسئول ستاد لشكر شهيد صادقي آمد و گفت بيائيد جلو بلافاصله كمپرسي آمد و ما را سوار كردند و اول ضلع غربي كه آن جا مقر فرماندهي لشكر بود و خود شهيد زين الدين در آنجا حضور داشت اين ها با شهيد مهدوي روبرو شدند بعد در حدود يك دسته و يك گروهان را آن جا آوردند . در حدود 6 ـ 5 كيلومتر با ماشين رفتيم و 6 ـ 5 كيلومترپياده روي داشتيم و خدا رحمت كند شهيد زين الدين را جمله اي به من گفت كه جزيره بايد حفظ بشود حتي اگر تانكهاي عراقي از روي جنازه ما رد شوند باز همان خاطرات عمليات رمضان شهيد محب اين جمله را به من گفت و همان جمله تكرار شد ، صحنه عجيبي بود ساعت 10 صبح بود و دشمن آتش سنگيني مي ريخت و پاتكهايش تازه شروع شده بود ، بعد از سه روز عمليات سنگيني را شروع كرده بودند ، وقتي ما وارد صحنه شديم شهيد مهدي گفت كه با ما تماس داشته باش ، رسيدي آنجا به من خبر بده گفتم چشم و با دسته اول حركت كردم

واقعاً صحنه هاي عجيبي بود مثل صحنه كربلا جلوي چشم بود و من مشاهده مي كردم، توي يك جاده بودم و سه چهار تا گردان رفته بود مجروحين و شهدا مانده بودند و كسي نبود آنها را برگرداند صحنه عجيبي بود واقعاً اگر يك آن صحنه را ديديم باورمان شد كه صحنه كربلاست. مي رفتيم جلو مي ديديم كه دست قطع شده افتاده ، مي رفتيم مي ديديم سر در بدن نيست و بدن شهيد شده و دل و قلوه و جگرش بيرون آمده ، به ياد حضرت حمزه مي افتاديم و مي گفتيم جگر حضرت حمزه را آوردند بيرون. خلاصه رسيديم آنجا و اين فكر توي ذهن ما افتاد كه ما هم مثل اينها مي شويم، شايد حالا مقدر نبود و لياقت نداشتيم كه آنجا اين طوري بشويم، جائي هم نبود كه سنگر بسازيم و سنگر داشته باشيم حتي گردانهائي كه رفته بودند جائي نداشتند ، خمپاره ها مي خورد، لب كنار جاده و ضلع غربي من، بچه ها داخل همان خمپاره، چادر درست برپاكرده بودند به عنوان سنگر و استقامت مي كردند.

 آن روز صبح ساعت 12 ـ 10 رسيديم آن جا و تماس گرفتيم كه رسيديم، آتش هم شديد شده بود و آسمان و زمين مي لرزيد. ساعت 3 و 4 بود، بعد از ظهرش مي خواستند پاتك بزنند و خيلي از مسئولين لشكر آن زمان به شهادت رسيده بودند، صحنه عجيبي بود. يادم هست كه خود شهيد مهدي كه همان جا بود به عنوان همان صحنه كربلا  كه امام حسين در كنار بود مي رفت و لحظه به لحظه شهدا و جنازه ها را جمع مي كرد و باز اين توي ذهن من مي آمد.

ساعت 3 بود كه شهيد محرابي آمد پيش من و به من گفت تو پيش من باش من بروم آنجا آن گروهان را بفرستم و دوباره نرسيد به خط و يك توپي خورد و شهيد شد ، امكاناتي به آن صورت هم نبود ساعت 3 و 5/3 بود كه ديدم آتش دشمن قطع شد بلند شدم ديدم ايشان دارد حركتي مي كند ، تانكها را مي ديدم كه دارند حركت مي كنند بعد بچه ها را حركت دادم طوري بود كه زمين گير مي شدند و شايد مقداري طول مي كشيد و آن ترس و وحشت از تنشان مي رفت و استقامت خوبي مي كردند و به قول معروف گوشت در مقابل آهن حركت كرد و از آن طرف تانكها و از اين طرف نفر حركت كردند سينه به سينه در حدود 6ـ 5 تا تانك آرايش گرفته بودند در اين منطقه از هر طرفي مي آمدند ، بعد 70ـ60 تا از اين بچه هاي آرپيجي زن و تيربارچي حركت كردن به طرف آنها و در حدود ده الي دوازده تانك را زدند، آنها عقب نشيني كردند بچه ها با خوشحالي دنبالشان كردند.

شب شد ديديم با اين وضع بخواهيم در اين منطقه و در اين  جا استقامت كنيم و بجنگيم مشكله بلافاصله يك طرفي را آنجا پيداكرديم و آنها پيشنهاد دادند و يك تير آن جلو گذاشتيم و يك ده متر عقب تر و يك سنگر ديگر وسط جاده و عقبتر، تا بچه ها حفظ بشوند از اين كار و آن شب نخوابيدند، پاتك جواب دادند و واقعاً اينها خسته و كوفته بودند و اولين چيزي كه بچه ها را حركت مي داد ايمان و تقوا بود . صحنه، صحنه دلخراشي بود شهدا آنجا مانده بودند همچنين مجروحين دو روز آنجا مانده بودند و آه و ناله مي كردند يعني امكانات نبود كه آنها را برساند. شب كه ما آن طرح  را پياده كرديم بعضي از بچه ها اعتراض و سروصدا مي كردند.

 به هر حال با پافشار بعضي از برادران مسئول كه آنجا بودند به آنها گفتيم كه به هرحال اين كار بايد انجام بشود و آن منطقه را بايد حفظ كنيم و همين جمله اي كه امام گفت، شهيد زين الدين به من گفته بود كه جزيره بايد حفظ بشود حتي اگر تانكهاي عراقي از روي جنازه ما رد شوند و به تك تك برادران مي گفتيم كه امام چنين انتظاري از ما دارند و ما هم اگر به خاطر خدا و اسلام آمديم اين منطقه بايد حفظ بشود و بايد تانكهاي عراقي از روي جنازه ما رد شوند . الحمد لله سنگر را آماده كردند و فردا صبح شروع شد و پاتك را زدند ، ساعت 3و 4 صبح بود كه باز آتش شديد شد تا ساعت 2و 3 بعد از ظهر سپس آتش قطع شد و تانكها را قطع كردند و هوا نيروز وارد منطقه شد و با هلي كوپتر ها خيلي تلفات از دشمن گرفت چون در حدود 500  يا 600  يا 700 متر بيشتر فاصله نداشتيم و تلفات سنگيني از دشمن گرفت چند تا تانك و نفربر و ... . بعد آن روز هم دشمن با شكست روبرو شد و تلفات زيادي داد و الحمد لله راه باز شد و وسيله آوردند و يك سري امكانات وارد منطقه شد و به قول معروف تراورس و ديگر امكانات وارد منطقه شده بود و شهدا و مجروحين را جمع كرديم

تو را بندازم عراقی ها تو را بخورند

عباس کاشیان

حسین مداح (بازنشسته بنیاد جانبازان) تعريف مي کند که توی ميدان مين پام قطع شده بود و افتاده بودم توی يکی از شيارها. نگاه که مي کردم مي ديدم حسين توفيقيان هی مي آمده اينجا تيربار می زده و باز مي رفته آنجا آرپی جی ميزده، مي رفت آن طرف تر تک تير انداز مي زده هی اين طرف و آن طرف مي چرخيده تا عراقی ها فکر کند. آنجا چند نفر هستند. بعد مي بينه عراقی ها دارند بالا می آيند. دو قدم که طرف ميدان مين می آيد می بيند مداح افتاده به زبان مهديشهری ميگه: تو اينجا چيکار ميکنی؟ مگه  به شما نگفتم بريد پايين. هر کی زخمی شده بر گرده در جواب ميگه پام قطع شده. بعد من را مثل بزغاله روی دوشش گذاشت و بلند کرد. عراقی ها که در دو قدمی ما بودند ديدند که مرا بلند کرده و داشتيم مي رفتيم آمدند ما را بگيرند. آقا اين هم مثل آهو سرازير شد و همچين بدوبدو و زيگزاگ دويد عراقی ها هم که ديدين به آنها نمي رسند شروع کردند به تيراندزی. نکته جالبش اين بود که تکانش ميده و به زبان مهديشهری بهش ميگه تو را بندازم عراقی ها تو را بخورند...

اين بحث روحيه بچه های ماست که در اوج سختی و فشار و بی خوابی های شبانه و تيراندازی و اين همه شهيد و اينها به اون جانبازی که يک پايش قطع شده می گويند تو را بندازم عراقی ها بخورند.

انتهای پیام/


ادامه مطلب
[ جمعه 7 مهر 1396  ] [ 03:38 ب.ظ ] [ مهدی گلشنی ]